+تموم شد.
-چی میگی؟
+نقطه. اما بدون سرخط رفتن.
-درست حرف بزن بفهمم چی داری میگی.
+تا حالا به چشمهاش خیره شدی؟ پوچه. هیچی نداره. نه برقی، نه رویایی، نه امیدی، نه حسی.
اگه سیثانیه بهشون خیره شی صدای فریادهایی رو میشنوی که کمک میخوان. درخواست میکنن از این بند لعنتشده رها بشن.
-اینا فقط توهمات خودته.
+جسمش چی؟ تا حالا به نحوهی راهرفتنش دقت کردی؟ انگار که سنگینترین بار دنیا رو داره حمل میکنه.
-مسخرهست.
+مرده. انقدر خودش رو غرق کرد که حالا دیگه واقعا نفس نمیکشه.
+از چی حرف میزنی؟
-همهی نورها خاموش شدن براش. حالا دیگه هیچ شمعی روشن نیست. خودش هم تو یه اتاقک زندانیه. دستوپاهاش قلوزنجیر شدن. نه کسی میتونه وارد اونجا بشه نه اون دیگه تلاشی برای رهایی میکنه.
اون توسط سیاهچالهی تاریکی بلعیده شده و حالا زندهست چون دستهاش بستهست. زندهست چون محدوده. زندهست چون جوری بستنش که نتونه بلایی سر خودش بیاره.
+بس کن.
-متاسفم. فرماندهت خیلی وقته باخته. امیدوارم زندگی بابت دردهایی که بهش داده لااقل مرگ راحتی رو براش رقم بزنه. آمین.
شلیک غم.
بدون ِتو دارم میمیرم. نمیتونن اینا جاتو بگیرن.
میخوام بمیرم.
برم یهجای دیگه که دوباره چشمهات رو ببینم.
چند روزیه که احساس خفگی میکنم.
به جای خالیت تو جاهایی که باید فکر میکنم و یهو به خودم میام میبینم نفسم بالا نمیاد.
مدام حواس خودم رو پرت میکنم که اشک نریزم. شبا میشینم برای خودم سناریوهای بودنت رو میچینم تا حواسم از نبودنت پرت شه. تا بتونم بخوابم.
بابا من خستهم. خیلی خستهم. واقعا خوابم میاد. دلم میخواد راحت بخوابم. عمیق و طولانی.
ولی نمیدونم آخرین بار کی تونستم بخوابم. نمیدونم کی تونستم بدون اشکریختن و فکر کردن سرم رو بزارم روی بالش.
اصلا آخرین دفعهای که بالشم بدون خیس شدن من رو خوابونده بود رو یادم نمیاد.
نمیفهمم چرا زندگی داره ادامه پیدا میکنه.
متوجه نمیشم که چرا داریم زندگی میکنیم. چرا هر روز تا سر حد مرگ برای نبودنت عزاداری نمیکنیم.
نمیفهمم چرا داره این موضوع کمکم برای بقیه عادی میشه. چرا من ِلعنتشده نمیتونم بهش عادت کنم؟
چرا همهچیز تو رو یادم میندازه؟