هدایت شده از نعنآع ࣫͝
همهی راهها به تو ختم میشن، حتی اونهایی که برای از یاد بردنت،طی کردم.
هدایت شده از نعنآع ࣫͝
از نقطه به نقطهی زندگیم غم شلیک میشه. نمیدونم تا کی قراره این گلولهها بهم اصابت شه.
+فرمانده، چیشد که اینجوری شدیم؟
-از کجا برات بگم سرباز؟ از اونجایی که حفرهی خالی ِزندگیم از پا درم اورد؟
+آخه شما امید بودین. میومدیم اینجا و با روشناییه شما راهمون رو پیدا میکردیم. الان شما یه شمع دستتون گرفتید تا شروع راهمون کمی برامون مشخص بشه. پس نور خودتون چی؟
-نور من خاموش شده سرباز. نور من قدرت مقابله با خاک رو نداره که بیاد و برسه بهم.
+ممکنه تا ابد شلیک غم بمونیم؟
-غیرمنتظره بودن زندگی رو قبول داری؟ جوری که نه میدونی فردا از امروزت غمگینتری یا خوشحالتر.
+البته فرمانده. زندگی همیشه برامون ناگهانیه.
-ولی زندگی ِمن بعد از رفتنش گیر یه قانون نانوشته افتاده.
"آیا میتونم فردا کمتر از امروز غمگین باشم؟"
پس باید بگم اره. ممکنه تا روزی که ذرههای خاک بدنم رو در آغوش بگیرن شلیک غم بمونیم.
+ولی عطرنعناع چی فرمانده؟ شما باهاش خاطرهها ساختین.
-دقیقا به خاطر همین خاطرات اینجا عوض شد. دلم میخواست از عطرنعناع با نور و امیدی که منعکس میکرد یاد بشه. خواستار اینکه این برهه از زندگیم اسم عطرنعناع رو کمنور و ضعیف کنه نبودم.
برای همین شدیم شلیک غم.
+ولی شما هنوزم نور-
-ششش سرباز. ادامه نده. نمیتونی از نوری که نیست حرف بزنی.
+اما من مطمئنم دوباره عطرنعناع میشیم.
-گاهی اوقات یقینهای ما تبدیل به رویاهایی میشن که دست یافتن بهشون از محدودهی اختیاراتمون خارجه.