آنچنان کتاب عشق بنویسم که فراموش شود داستان های کوچک دلتنگی
آنچنان پرستو شوم و پرواز کنم و پرواز که تعجب آسمان هم کفایت نکند شوق آزادیم را
آنچنان غرق شوم در دریای منِ خویش، که لازم نباشد هیچ منِ دیگری در وصف حال منِ شکسته و پر شود چاله آب های دوران طفولیت
آنچنان نغمه خوانم و بنوازم که هیچ شود گذشته و آغاز شود موسیقی نت های زندگیام
آنچنان که باد ببرد غبار تکه هایم و باران بشوید سیل اشک هایم را
آنچنان که غم تسلیم شود و تعظیم کند به شکوه رنج و تنهایی ما
-نگار
بآمن بمان
آنچنان کتاب عشق بنویسم که فراموش شود داستان های کوچک دلتنگی آنچنان پرستو شوم و پرواز کنم و پرواز که
بعد از کلی وقت ..
بایدم خوب نشه ..
چرا من یجوری شدم:/
عصابم زود خورد میشه دارم از همه چی فرار میکنم خیلی خیلی شلخته و نامیزونم خودم کارام اتاقم اصن کلا خیلی همه چی نچسب و نامیزونه اوضاع مزخرفی دارم کلی چیز هست که میتونم بشینم دربارش حرف بزنم و به خودم بگم چقدر خر و بی عقلی و تا صبح براشون مخ خودمو بخورم و گریه کنم و داغون باشم ولی فقط دارم ازشون فرار میکنم و واقعا واقعا از ته دل حالم داره بهم میخوره از این وضعیتم از این روزام از این کارام از این موقعیتم یعنی خودمو اگه از دور ببینم اینطوریم که شت، چه ضایع و نچسبه
من حتی از خودم و این رفتارام و کارام و شخصیتم حالم بده و بدم میاد
خلاصه که فقط در حال فرار از همه ی همه ی همه چیم همه چی