نمیدونم منظورمو میگیری یا نه؛
ولی تو یه مودی گیر کردم بین غمگین و عصبی بودن.
نمیدونم ناراحت باشم یا عصبی
نمیدونم بیخیال باشم یا اهمیت بدم
پر از حرفم، نمیدونم بگمشون یا سکوت کنم
واقعا نمیدونم.
فقط میدونم از این وضعیت خوشم نمیاد.
الآن به اونجایی رسیدم که فروغ فرخزاد میگه:
در برابر بیمهری آدمها هیچ نمیگویم.
سکوت و سکوت و سکوت..
انگار که لال شده باشم؛شاید هم کور و کر!
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم
و نه حتی حوصله اش را !