مَحفآ؛
یه اقایی دیشب یچیزی گفت گفت الان که امیدا کور شده سعی کنین شما امید بقیه باشین
گاهی احساس میکنم ساخته شدم تا کارهایی رو برای بقیه انجام بدم و اتفاقایی رو براشون رقم بزنم که دوست داشتم یکی برای خودم انجام بده:)
خب اره احساس کردن گاهی وقتا سخته
منم خودم بعضی اوقات میخوام که هیچ احساسی نداشته باشم.ولی اگه من اون احساس بد رو نداشتم باشم احساس خوبم ندارم. و اگه جفتشو نداشته باشم من با یه دیوار چه فرقی میکنم؟
هدایت شده از ' تقدیمی '
پروندهٔ #M-۴۰۴
https://eitaa.com/Woderland2026
نام پرونده: گردوغباری که حرکت میکرد
محل کشف: در یک صندوقچهی کهنه، با قفلی که از داخل بسته شده بود
داستان:
تمام چیزهای این پرونده قدیمی هستند، اما انگار همین دیروز جا گذاشته شدهاند. راوی مینویسد: «چیزهای قدیمی فراموش نمیکنند. فقط منتظر میمانند تا کسی بیاید و آنها را به یاد بیاورد... و بعد، دیگر نرود.» صفحهی آخر: «منتظرت بودم.»
مَحفآ؛
خب اره احساس کردن گاهی وقتا سخته منم خودم بعضی اوقات میخوام که هیچ احساسی نداشته باشم.ولی اگه من اون
واقعا درسته.
ما به احساس زنده ایم.