گاه تمام عمر میدویم، نه برای رسیدن به مقصد، بلکه برای فرار از چیزی که در پسِ سرمان جا گذاشتهایم. . .
من در خانهای زندگی میکنم که دیگر وجود ندارد؛ خانهای ساخته شده از خاطرات و صداهایی که حالا فقط در سکوت شنیده میشوند.!
من در خیال تو و تو در خیال دیگری،این است عشق من با تو و عشق تو با دیگری. . .
هدایت شده از الفِ آزادی.
https://eitaa.com/Woords
تو انگار مدتهاست در سوگِ چیزی زندگی میکنی که دقیق نمیدانی چیست؛ نه یک آدم، نه یک مکان، نه حتی یک زمانِ مشخص… بیشتر شبیهِ حسِ گم کردنِ نسخهای از خودت. برای همین هم تنهایی، با اینکه زخمت میزند، هنوز امنترین جاییست که میشناسی؛ چون آدم وقتی زیادی خسته باشد، حتی دردِ آشنا را به آرامشِ ناشناخته ترجیح میدهد. اما میان تمام این جملهها، چیزی که بیشتر از غم توجهم را گرفت، این بود که هنوز مینویسی. هنوز برای خاطرهها واژه پیدا میکنی، هنوز برای دلتنگی تصویر میسازی. و این یعنی آن بخشِ گمشدهی تو، کاملاً نمرده؛ فقط جایی میان همان کوچهپسکوچههای خاطره نشسته و منتظر است یک روز دستش را بگیری و بدونِ حسرت، با خودت به اکنون بیاوری. بعضی خانهها دیگر وجود ندارند، درست؛ اما آدم قرار نیست تمام عمر جلوی خرابههایشان بماند.