eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
545 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
1.5هزار ویدیو
19 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
فرهاد قنبری: دقیقا همان‌گونه است که ایشان می‌فرمایند: بیست و یکسال قبل ترم سه دوره کارشناسی علوم سیاسی صفحه اول کتاب «تاریخ دیپلماسی و روابط بین‌الملل» عکس امام خمینی بود. من اون روزها عکس ایشان را از کتاب جدا کرده و عکس روغنی شیکی از محمدرضاشاه و فرح را چسبانده بودم. یک روز که صندلی اول کلاس نشسته بودم دکتر مسعودنیا (استاد مربوطه، دانشگاه اصفهان) آن صفحه را دید و با لحن طعن و شوخی گفت: «قنبری از کی تا حالا از جمهوری به سلطنت دنده عقب می‌گیرند که تو گرفته‌ای» من هم که صادقانه بگویم هِر را از بِر تشخیص نمی‌دادم و صرفا روی اینکه شاه و زنش چون لباس شیکی دارند، پس لابد بهتر از آخوند با ریش و عمامه هستند، سلطنت‌طلب شده بودم (آن هم زمانی که اصلا سلطنت‌طلبی مد نبود😄) گفتم: «ما برمی‌گردیم استاد» ⏪ از آن اتفاق بیش از ۲۱ سال گذشته است و صادقه بگویم در این مدت هر چه بیشتر مطالعه کردم، باد پهلوی بیشتر برایم خوابید و جمهوری اسلامی برایم پررنگ‌تر شد. هر چه بیشتر تفکر و مطالعه کردم بیشتر متوجه شدم که جمهوری اسلامی چقدر تحت ترور رسانه‌ای است و جریان پهلوی‌چی به چه میزان توسط رسانه‌ها در حال جعل و تحریف تاریخ است. امام خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای حقیقتا شخصیت‌های ممتاز و بزرگی در تاریخ سیاسی ایران هستند. و یقین دارم روزی جامعه ایرانی به دور از این هیاهو و جنگ رسانه‌ای و به دور از این غوغاسالاری‌های حاکم بر کشور، جایگاه واقعی آنها و خدمت بزرگ این دو شخصیت بزرگ به این سرزمین را بازخوانی خواهد کرد. و در آن روز بهتر متوجه خواهد شد که خمینی بزرگ که بود و چه کاری برای این سرزمین انجام داد، بهتر متوجه خواهند شد که مکتب سید روح‌الله چه خدمتی به ایران کرد و چه بزرگانی را دامن خود پرورش داد تا عاشقانه جان خود را بر اعتلای پرچم و نام ایران فدا کنند.. یقین دارم روزی اکثریت ساکنان این سرزمین متوجه خواهند شد که ایران دوست‌ترین حکومتی که (حداقل پس از اسلام) بر این سرزمین خود کرده است نه آن پادشاهان سیبل کلفت کرده قاجار و نه شاهان کراواتی پهلوی و نه هیچ پادشاه دیگری، بلکه همین دو سید عمامه به سر و عباپوش بودند..
اینکه عده‌ای چپ و راست راه افتاده و می‌گویند که تجهیزات نظامی آمریکا داشت تمام می‌شد که ایران جنگ را متوقف کرد و زمینه تنفس و تامین تجهیزات برای دشمن فراهم کرد، همه مهملات است. این طیف یا غرض و مرضی دارند و یا در هپروت سیر می‌کنند. آمریکا با بودجه نظامی سالیانه ۱۰۰۰ میلیارد دلار، در هر کدام از پایگاه‌های نظامی که در کشورهای مختلف جهان ساخته، اندازه ارتش یک کشور متوسط، تجهیزات نظامی دپو کرده است. تبلیغات و فضاسازی سانه‌ای که از سوی برخی جریان‌های سیاسی صورت می‌گیرد، باعث ایجاد فضایی شده است که بخش بزرگی از جامعه متوجه نباشد که ایران با چه دشمنی در حال جنگیدن است.
✍فرهاد قنبری مشاهده از دست رفتن هویت جامعه نیاز به مطالعه نظریه‌های جامعه‌شناسی (کما اینکه خود این جامعه‌شناسی عاریتی از عوامل این فروپاشی هویتی است) و یا هوش بسیار بالا ندارد. شما وقتی در کوچه و خیابان و یا در جمع دوست و آشنا نشسته‌ای و طرف فرزند خود را به نامی صدا می‌زند که اصلا نه می‌فهمی چه واژه‌ای گفت و نه می‌دانی چه معنا و مفهومی داشت، یعنی آن جامعه هویت خود را باخته است. اسامی مانند «آیهان» (حتی در خود ترکیه هم نامی جدید و نشان از خودباختگی فرهنگی آن جامعه است و نسل قدیم ترکیه اصلا نمی‌فهمید آیهان چه کوفتی است و نامشان همه رجب و کمال و احمت و مهمت و... است) وقتی جزء ده نام پرتکرار جامعه می‌شود و یا وقتی آخر هر واژه  بی‌معنی یک «آ» (دنیسا و منیسا و سانیسا و مرسانا و درسانا و فلما و چلما و پلانا و دلانا و ملانا و..) اضافه شده و نام دخترانه پرتکرار می‌شود، یعنی آن جامعه هویت خود را از دست داده است. وقتی جوان و نوجوان در گفتگوی روزمره از واژه‌های بیگانه‌ای استفاده می‌کند که هیچ ارتباطی به زبان فارسی و سایر زبانهای ایرانی ندارد، وقتی دست و بدن خود را به مانند دیوار توالت‌های عمومی با انواع و اقسام نقش و نگاره‌های عجیب تتو می‌کند، وقتی لباس پاره پاره و زشت‌پوشی و زشت‌گویی ارزش می‌شود، وقتی قیافه و ظاهر خود را شبیه‌ اجنه‌ها می‌کند، یعنی این جامعه هویت خود را از دست داده است. وقتی یادگیری زبان آمریکایی بر زبان ملی ارجح شده و از پیر و کودک تا روستایی و شهری در عطش یادگیری زبان انگلیسی خود را هلاک می‌کنند، یعنی این جامعه هویت خود را باخته است. وقتی بازیگر هالیوود و فوتبالست غربی (که عمدتا زندگی شبیه اوباش و الوات دارند) به عنوان اسطوره در ذهن جامعه می‌نشنید، یعنی این جامعه هویت خود را باخته است. وقتی والنتاین و هالووین به جایی آیین‌ها و جشن‌های محلی و ملی می‌نشیند، یعنی این جامعه هویت خود را باخته است. ممکن است کسی بگوید، در همه جای دنیا همین اتفاق رخ داده است. در اینجا بابد گفت که اگر اینگونه است پس همه دنیا هویت خود را از دست داده است و نکته دیگر اینکه ایران با این سابقه تمدنی و فرهنگی، کره‌جنوبی و فیلیپین و آنگولا و تایلند و... نیست و نباید با آنها مقایسه شود.
فزهاد قنبری: محمدرضا شاه به هیچوجه خائن به ایران نبود و اگر امروز زنده بود سیلی محکمی بر صورت زن و فرزندش به خاطر خیانت به ایران می‌نواخت. عمده ایراد محمدرضا شاه پهلوی عدم شناخت جامعه‌ای بود که بر آن حکومت می‌کرد. شاه نه ایران باستان و زرتشت را می‌شناخت، نه شناخت درستی از اسلام و تشیع داشت و نه حکمت و فلسفه و عرفان ایرانی-اسلامی را می‌شناخت. ایشان شناخت درستی از مدرنیته هم نداشت و تصور می‌کرد با مدرنیزاسیون و رواج یک ویترینی (چیزی که امروز حاکم عربستان دنبال آن است)، ایران به یکی از کشورهای پیشرفته جهان تبدیل خواهد شد. محمدرضا شاه در پشت این درجه‌ها و نشان‌هایی که به خود می آویخت، شخصیت بسیار ضعیف‌ و ترسویی داشت. (در میان سطور خاطرات چهره‌های معروف سیاسی پهلوی و نزدیکان شاه، کتبی مانند نگاهی به شاه، شکست شاهانه، آخرین سفر شاه و امثالهم این واقعیت به عینه نمایان است) شخصیت ضعیف شاه را چند نفر بیشتر از همه شناخته بودند. اول پدرش رضاشاه، دوم‌ علی رزم‌آرا، سوم ثریا همسر دوم شاه که هیچگاه شاه را یک مرد قوی و کامل ندید و چهارم امام خمینی که از همان ابتدای قیام با ادبیات تحقیرآمیز با او سخن گفت. 🆔@world_order
یکی از اساتید دانشگاه باسواد و نام آشنا و دغدغه مند نسبت به حوزهٔ امر ملی و امنیت کشور با بنده تماس گرفتند و نکتهٔ مهمی را مطرح کردند. ایشان معتقد بودند که موج جدید حملات به دکتر شریعتی و دیگر روشنفکرانی مانند جلال آل احمد، یک پروژهٔ هدفمند است؛ پروژهای که مکمل حملات نظامی آمریکا و اسرائیل به شمار می آید و جزئی از جنگ ترکیبی آمریکا محسوب میشود. هدف این پروژه، تهی سازی جامعه از روحیهٔ انقلابی (انقلاب زدایی)، کمرنگ کردن گفتمان مقاومت (مقاومت زدایی) و زدودن هویت ملی و دینی (هویت زدایی) است. اگر این قضیه جدی گرفته نشود، در آینده امنیت ملی کشور با تهدید روبه رو خواهد شد. ایشان همچنین تأکید داشتند که از کیاست و بصیرت حوزویان به دور است که بگویند "شریعتی مکلّا است و به ما ربطی ندارد". نقطهٔ اشتراک ما با شریعتی، در همان ستیز او با غرب مدرن است و علت این هجمه ها نیز دقیقاً در همین حقیقت نهفته است. اگر پاسخ درخوری داده نشود، در آینده ای نه چندان دور در خیابان ها آخوندکشی به راه خواهد افتاد. ✍️تفرشی 🆔@world_order
⭕️ناسزا به‌جای نقد، ترور شخصیت به‌جای بازخوانی تاریخ در فضای فکری-سیاسی معاصر ایران، شاهد افزایش حملات خصمانه به دو چهره کلیدی جریان سوم روشنفکری - جلال آل‌احمد و علی شریعتی – هستیم، به ویژه از سوی جریان‌های لیبرال (مانند غنی‌نژاد) و جریان‌های برانداز و . این حملات اغلب از نقد روشمند فاصله گرفته و به توهین شخصی (شیاد، دروغگو، جاسوس، مزخرف‌گو، و حتی ارتباط با ساواک) و تحقیر تبدیل شده‌اند. با جستجو در دو منبع اصلی برای این حملات قابل ردیابی است. ۱. رویکرد لیبرال درون‌نظام (یا نزدیک به قدرت)این جریان واقعی است و یکی از منابع مهم حملات است؛ شامل برخی اقتصاددانان، مدیران و روشنفکران لیبرال-اقتصادی (مانند جریان مرتبط با موسی غنی‌نژاد) که شریعتی و آل‌احمد را نماد چپ‌گرایی، اقتصاد دولتی، ضدیت با بازار آزاد و رمانتیسیسم انقلابی می‌دانند. آن‌ها معتقدند گفتمان این دو، زمینه‌ساز نوعی «اقتصاد سیاسی ناکارآمد» و «ضدتوسعه» بوده، و حمله به آن‌ها برای این جریان، راهی برای مشروعیت‌زدایی از کل گفتمان عدالت‌محور و انقلابی در درون نظام است. یعنی بدون اینکه مستقیماً به اصل نظام حمله کنند، ریشه‌های فکری آن را هدف قرار می‌دهند. این رویکرد معمولاً با لحن «علمی-اقتصادی» شروع می‌شود اما گاهی به ناسزا می‌رسد. ۲. رویکرد برانداز (اپوزیسیون خارج‌نشین و پادشاهی‌خواه)این منبع حتی قوی‌تر و خشن‌تر است؛ بسیاری از براندازان، به‌ویژه جریان‌های افراطی سلطنت‌طلب و سکولار رادیکال، شریعتی و آل‌احمد را عامل اصلی سقوط پهلوی و بیدارکنندگان جوانان به سوی انقلاب می‌دانند؛ از این دو کینه‌ی عمیق تاریخی دارند چون این دو را «خائن به مدرنیته‌ی ایرانی» یا «عامل فریب نسل» می‌بینند. در فضای مجازی، این گروه بیشترین سهم را در تبدیل نقد به ناسزا و فحش دارند. برای آنها حمله به شریعتی و آل‌احمد، بخشی از جنگ فرهنگی برای بازنویسی تاریخ معاصر است. این دو رویکرد گاهی با هم هم‌پوشانی پیدا می‌کنند (مثلاً برخی لیبرال‌های برانداز). ناسزاهای اخیر سیاسی-ایدئولوژیک‌اند تا نقد علمی. آن‌ها تلاشی برای تسویه‌حساب تاریخی با میراث انقلابی‌اند. البته این به معنای آن نیست که شریعتی و آل‌احمد نقدناپذیرند. نقد جدی به التقاط فکری، رمانتیسیسم و برخی ساده‌اندیشی‌هایشان کاملاً مشروع است، اما وقتی به ناسزا تبدیل می‌شود، بیشتر ماهیت سیاسی و کینه‌ورزانه پیدا می‌کند تا فکری. حملات خصمانه به شریعتی و آل‌احمد بیشتر از آنکه نشان‌دهنده‌ی پختگی فکری منتقدان باشد، بازتاب قطبی‌سازی فرهنگی و تلاش برای بازنویسی قطبی‌شده‌ی تاریخ معاصر ایران است؛ رویکردی که بیشتر ترور شخصیت است تا تاریخ‌نگاری. این رویکرد از نظر علمی ناکارآمد و نادرست، و از نظر فرهنگی نیز مخرب است. این نحوه موضع‌گیری توهین‌آمیز مانع درس‌گیری بالغ از گذشته می‌شوند. میراث این دو متفکر - با همه نقص‌ها و تأثیرات قدرتمندشان - بخشی جدایی‌ناپذیر از تاریخ روشنفکری ایران است. نقد درست آن‌ها نیازمند فاصله‌گیری از ناسزا و حرکت به سوی تحلیل تاریخی-هرمنوتیکی عمیق است. تنها در این صورت می‌توان هم نقاط قوت آن‌ها (بیداری ضداستعماری و عدالت‌خواهی) و هم محدودیت‌هایشان (التقاط ناپخته و چالش با نهاد دینی) را به رسمیت شناخت. تبدیل نقد به برچسب «شیاد» یا «دروغگو» یک خطای راهبردی است: به جای مواجهه با ایده‌ها (مثلاً بررسی قوت و ضعف مفهوم غرب‌زدگی از منظر اقتصاد سیاسی یا مطالعات پسااستعماری)، به شخصیت حمله می‌شود. از منظر اخلاق گفتار، ناسزاگویی فضای عمومی گفتگوی منطقی و انتقادی را مسموم می‌کند؛ به جای تقویت نقد سازنده، قطبی‌سازی ایجاد می‌کند و اغلب با انگیزه‌های سیاسی کوتاه‌مدت همراه است و کمتر به درک پیچیدگی‌های تاریخی کمک می‌کند. ناسزا جایگزین خوبی برای بازخوانی انتقادی نیست. در حالی که یک نقد آکادمیک قوی می‌توانست ضعف‌های مرحوم شریعتی را بدون توسل به توهین برجسته کند. ✍ حجة‌الإسلام والمسلمین ابوالحسن حسنی- استاد حوزه‌ی علمیه‌ی قم 🆔@world_order
ترامپ، نفت ایران و نبردی که مصدق آغاز کرد برای فهم نگاه دونالد ترامپ به ایران، باید نخست به تجربه ونزوئلا و لیبی نگاه کرد. پس از عملیات آمریکا و انتقال اجباری نیکلاس مادورو به ایالات متحده، واشنگتن نه‌تنها در روند سیاسی ونزوئلا مداخله کرد، بلکه برای تسلط بر صادرات، فروش و درآمد نفت این کشور نیز وارد عمل شد. شرکت‌های آمریکایی به صنعت نفت ونزوئلا بازگشتند و تصمیم‌گیری درباره مقصد نفت، نحوه فروش و مصرف درآمدهای آن، هرچه بیشتر زیر نظارت آمریکا قرار گرفت. این روند را نمی‌توان صرفاً «بازسازی صنعت نفت» نامید؛ مسئله، تصرف سیاسی یک کشور و غارت سازمان‌یافته منابع آن در پوشش گذار سیاسی و بازسازی اقتصادی است. لیبی نیز پیش از ونزوئلا نمونه مشابهی را تجربه کرد. مداخله نظامی ناتو در سال ۲۰۱۱، که با عنوان حمایت از مردم و جلوگیری از سرکوب توجیه می‌شد، به فروپاشی دولت مرکزی، تجزیه قدرت سیاسی و آغاز جنگی طولانی انجامید. پس از سقوط معمر قذافی، منابع نفتی لیبی میان دولت‌های رقیب، شبه‌نظامیان، فرماندهان نظامی و بازیگران خارجی گرفتار شد. میدان‌ها، بنادر و خطوط صادرات نفت بارها به ابزار فشار سیاسی و نظامی تبدیل شدند و شرکت‌های غربی، به‌ویژه شرکت‌های آمریکایی و اروپایی، دوباره به موقعیتی ممتاز در استخراج، تجارت و توسعه منابع انرژی لیبی دست یافتند. در نتیجه، کشوری که پیش از جنگ از درآمد نفت برای ساخت دولت و تأمین خدمات عمومی استفاده می‌کرد، به سرزمینی تبدیل شد که نفت آن صادر می‌شود، اما مردمش با فروپاشی زیرساخت، قطع برق، ناامنی و فقر روبه‌رو هستند. غارت نفت لیبی الزاماً به معنای انتقال مخفیانه تمام محموله‌ها نیست؛ شکل اصلی غارت، نابود کردن حاکمیت ملی، تحمیل جنگ داخلی و ایجاد ساختاری است که در آن شرکت‌ها و قدرت‌های خارجی از منابع کشور سود می‌برند، در حالی که جامعه لیبی هزینه جنگ و فروپاشی را می‌پردازد. ایران برای ترامپ فقط یک رقیب سیاسی یا یک پرونده هسته‌ای نیست. ایران کشوری با منابع عظیم نفت و گاز است که صنعت انرژی آن هنوز به‌طور کامل در شبکه مالی، امنیتی و شرکتی آمریکا ادغام نشده است. درآمد نفت ایران در بانک فدرال رزرو نیویورک نگهداری نمی‌شود، بودجه کشور با اجازه واشنگتن آزاد نمی‌شود و حفاظت از تأسیسات نفتی آن به ارتش آمریکا وابسته نیست. از همین رو، هدف نهایی فشار بر ایران را باید فراتر از تحریم یا تغییر رفتار سیاسی دید: بازگرداندن ایران به وضعیتی که مالکیت منابع ممکن است ظاهراً ایرانی بماند، اما استخراج، فروش، فناوری، انتقال پول و مصرف درآمد نفت در اختیار قدرت‌های خارجی قرار گیرد. این همان نظمی است که دکتر محمد مصدق در اسفند ۱۳۲۹ در برابر آن ایستاد. پیش از ملی شدن صنعت نفت، شرکت نفت ایران و انگلیس استخراج، پالایش، صادرات، حسابرسی و درآمد نفت ایران را کنترل می‌کرد. منابع در ایران قرار داشت، اما تصمیم‌گیری در لندن انجام می‌شد و ایران سهم ناچیزی از ثروت خود دریافت می‌کرد. اهمیت ملی شدن نفت فقط افزایش سهم ایران نبود. مصدق نفت را به مسئله حاکمیت ملی تبدیل کرد. اصل بنیادین او این بود که یک ملت باید نه‌تنها مالک حقوقی منابع، بلکه صاحب اختیار واقعی بر تولید، فروش و درآمد آن باشد. در اندیشه او، استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی معنای کاملی نداشت. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ با همکاری آمریکا و بریتانیا دولت مصدق را سرنگون کرد و کنسرسیومی از شرکت‌های غربی، از جمله شرکت‌های آمریکایی، بار دیگر بر صنعت نفت ایران مسلط شد. بااین‌حال، کودتا نتوانست اصل ملی شدن را کاملاً لغو کند. شرکت ملی نفت ایران باقی ماند و حتی حکومت پس از کودتا ناچار شد مالکیت ملی منابع را به رسمیت بشناسد. ایران نیز به‌تدریج توانست کنترل بیشتری بر تولید و درآمد نفت به دست آورد و آن را برای دولت‌سازی، ایجاد زیرساخت و توسعه کشور به کار گیرد. برای درک اهمیت این میراث باید ایران را با کشورهای عربی نفت‌خیز مقایسه کرد. در عربستان سعودی، صنعت نفت از ابتدا با سرمایه، فناوری و مدیریت شرکت‌های آمریکایی شکل گرفت. آرامکو بعدها ملی شد، اما صنعت انرژی عربستان همچنان در شبکه فناوری، خدمات مهندسی، امنیت نظامی، بازارهای مالی و صنایع تسلیحاتی آمریکا قرار دارد. بخش بزرگی از درآمد نفت به دلار دریافت می‌شود و از طریق سرمایه‌گذاری در دارایی‌های آمریکایی، خرید تسلیحات، فناوری و خدمات دوباره به اقتصاد آمریکا بازمی‌گردد.در چنین ساختاری، کشور ممکن است مالک رسمی شرکت نفت باشد، اما حفاظت از تأسیسات، دسترسی به فناوری، نظام مالی، تسلیحات و حتی امنیت حکومت آن به آمریکا وابسته می‌ماند. بنابراین، ملی بودن حقوقی مالکیت لزوماً به معنای استقلال واقعی نیست.
عراق نمونه آشکارتری است. پس از حمله سال ۲۰۰۳، آمریکا صندوق توسعه عراق را ایجاد کرد و درآمدهای نفتی این کشور در حسابی نزد بانک فدرال رزرو نیویورک قرار گرفت. این سازوکار بعدها در قالب حساب‌های بانک مرکزی عراق ادامه یافت. عراق نفت می‌فروشد، اما برای دریافت دلار، تأمین واردات و گردش مالی اقتصاد خود به انتقال پول از آمریکا نیاز دارد. واشنگتن می‌تواند دسترسی بانک‌های عراقی به دلار را محدود کند، انتقال منابع را متوقف سازد و برای آزاد کردن پول خود عراق شروط سیاسی و امنیتی تعیین کند. عراق مالک رسمی نفت است، اما اختیار کامل بر درآمد نفتی خود ندارد. این شکل جدید سلطه است: در استعمار کلاسیک، شرکت خارجی چاه نفت را اداره می‌کرد؛ در امپریالیسم مالی، کشور نفت را استخراج می‌کند، اما کلید حساب درآمد آن در نیویورک نگهداری می‌شود. تفاوت ایران با این مدل‌ها، میراث مستقیم مصدق است. ایران ممکن است در مدیریت صنعت نفت با فساد، تحریم، کمبود سرمایه و عقب‌ماندگی فناوری مواجه باشد، اما مسئله آن واگذاری مالکیت منابع یا سپردن حساب درآمد نفت به آمریکا نیست. تصمیم نهایی درباره منابع ایران، با همه ضعف‌ها و ناکارآمدی‌های داخلی، هنوز در داخل کشور گرفته می‌شود. در همین چارچوب باید حمله دائمی سلطنت‌طلبان، تراستی‌ها و جریان‌های وابسته به سرمایه خارجی به مصدق، علی شریعتی و ایده استقلال اقتصادی را فهمید. آنان می‌کوشند مصدق را سیاست‌مداری شکست‌خورده، شریعتی را منشأ عقب‌ماندگی و استقلال اقتصادی را شعاری بی‌معنا معرفی کنند. این حملات صرفاً یک نزاع تاریخی یا روشنفکری نیست. تخریب نمادهای استقلال، بی‌اعتبار کردن ملی شدن نفت و تمسخر هرگونه مقاومت در برابر سلطه سرمایه خارجی، از نظر فکری و سیاسی راه را برای همان نظمی باز می‌کند که ترامپ دنبال می‌کند: ایرانی که منابع دارد، اما اختیار آنها را ندارد؛ نفت تولید می‌کند، اما شرکت‌های خارجی درباره فروش و درآمد آن تصمیم می‌گیرند؛ و برای دسترسی به پول خود باید رضایت واشنگتن را جلب کند. سلطنت‌طلبان معمولاً از توسعه دوره پهلوی سخن می‌گویند، اما کمتر یادآوری می‌کنند که کودتای ۲۸ مرداد با هدف سرنگونی دولتی انجام شد که می‌خواست کنترل واقعی منابع ایران را از شرکت‌های خارجی پس بگیرد. تراستی‌ها نیز وابستگی به سرمایه جهانی را نه یک رابطه قدرت، بلکه ضرورتی فنی و اقتصادی جلوه می‌دهند. در این روایت، هرگونه سخن گفتن از حاکمیت اقتصادی، کنترل ملی منابع یا محدود کردن قدرت شرکت‌های خارجی به «ایدئولوژی»، «انزواطلبی» و «اقتصاد دولتی» تقلیل داده می‌شود. اما مسئله مصدق و شریعتی مخالفت با تجارت، فناوری یا ارتباط با جهان نبود. مسئله آنان این بود که رابطه ایران با جهان نباید رابطه تابع و متبوع باشد. سرمایه خارجی می‌تواند وارد شود، اما نباید اختیار منابع و تصمیم‌گیری ملی را تصاحب کند. فناوری می‌تواند خریداری شود، اما نباید به ابزار وابستگی سیاسی تبدیل گردد. توسعه زمانی واقعی است که ظرفیت تصمیم‌گیری کشور را افزایش دهد، نه آنکه منابع آن را در شبکه قدرت‌های خارجی ادغام کند. به همین دلیل، ترامپ را نباید یک استثنا دانست. او منطق دیرینه امپراتوری آمریکا را آشکارتر بیان می‌کند: قدرت نظامی باید به کنترل منابع، بازارها و جریان درآمد کشورها تبدیل شود. تجربه عراق، لیبی و ونزوئلا نشان می‌دهد که این منطق فقط در حد تهدید باقی نمانده است. در عراق، کشور اشغال و درآمد نفت آن به شبکه مالی آمریکا وابسته شد؛ در لیبی، دولت درهم شکست و منابع نفتی در اختیار شبکه‌ای از بازیگران خارجی و داخلی قرار گرفت؛ و در ونزوئلا، حذف رهبر سیاسی با تلاش برای تسلط بر فروش و درآمد نفت همراه شد. از این منظر، میراث مصدق نه یک خاطره تاریخی، بلکه یکی از آخرین موانع در برابر ادغام کامل ایران در نظم نفتی آمریکا است. حمله به مصدق، شریعتی و اندیشه استقلال اقتصادی نیز، ناخواسته یا آگاهانه، راه را برای همان نظمی هموار می‌کند که ترامپ نماینده صریح آن است. مصدق را سرنگون کردند، اما نتوانستند اصلی را که او تثبیت کرد کاملاً نابود کنند: نفت ایران باید نه فقط به نام، بلکه در عمل متعلق به ملت ایران باشد.
از نگاه من، مهم‌ترین پیامد ترور آیت‌الله خامنه‌ای نه تغییر افراد، بلکه تغییر در معماری تصمیم‌گیری راهبردی جمهوری اسلامی است. طی بیش از سه دهه، بازیگران غربی، اسرائیل و کشورهای منطقه، الگوی نسبتاً روشنی از فرآیند تصمیم‌گیری نظامی ایران به دست آورده بودند. آنان می‌دانستند که اگرچه تصمیمات از نهادهایی مانند ستاد کل نیروهای مسلح، سپاه، شورای عالی امنیت ملی و دفتر رهبری عبور می‌کند، اما در نهایت یک مرجع واحد وجود دارد که اختلافات را حل می‌کند و تصمیم نهایی را می‌گیرد. این ویژگی، هرچند ایران را برای رقبا خطرناک می‌کرد، اما در عین حال آن را قابل پیش‌بینی‌تر نیز ساخته بود. ‌پس از ترور آیت‌الله خامنه‌ای، این ویژگی تا حدی از میان رفته است. مسئله اصلی این نیست که چه کسی رهبر شده، بلکه این است که تصمیم نهایی چگونه و توسط چه سازوکاری اتخاذ می‌شود. در شرایط جدید، بازیگران خارجی با ساختاری مواجه هستند که هنوز قواعد درونی آن به طور کامل شناخته نشده است. این امر سطح ابهام راهبردی را به شکل محسوسی افزایش می‌دهد. ‌اما پس از تحولات اخیر، شرایط تا حدی دستخوش تغییر شده است. اگرچه بخش مهمی از ساختار نهادی و دکترین دفاعی ایران همچنان پابرجاست، اما سبک رهبری نظامی، فرآیند تصمیم‌گیری و نحوه اعمال فرماندهی در حال ورود به مرحله‌ای جدید است. این بدان معناست که بسیاری از فرضیات پیشین درباره الگوهای رفتاری ایران دیگر با همان میزان اطمینان قابل اتکا نیستند. ‌با وجود آنکه هنوز عناصر مهمی از این ساختار در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، نشانه‌هایی از الگوهای جدید نیز قابل مشاهده است؛ از جمله تغییر در شیوه مدیریت فرماندهی، بازآرایی شبکه تصمیم‌گیری، نحوه استفاده از بازدارندگی، میزان تمرکز یا تفویض اختیار، و سرعت واکنش به تهدیدات. این مؤلفه‌ها، هرچند هنوز در حال شکل‌گیری هستند، می‌توانند مبنایی برای تحلیل ویژگی‌های نسل جدید رهبری نظامی و پیامدهای آن برای محاسبات راهبردی بازیگران غربی باشند.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
فارن‌افرز: خاورمیانه مطلوب آمریکا شکل نگرفت؛ نفوذ ایران پابرجاست 🔵مجله فارن افرز در مطلب جدید خود با عنوان «خاورمیانه جدیدِ قدیمی؛ جنگ‌هایی پرهیاهو اما بی‌نتیجه» نوشته که با وجود جنگ‌های گسترده ۲۰۲۳ تا ۲۰۲۶، ساختار اصلی خاورمیانه تغییر نکرده و منطقه همچنان گرفتار همان بحران‌های قدیمی است. 🔵«گرگوری گاس» معتقد است جنگ غزه و سپس جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، اگرچه تحولات بزرگی مانند حمله مستقیم ایران و اسرائیل به یکدیگر، سقوط دولت اسد، تضعیف حزب‌الله و حماس و خسارات سنگین در غزه را رقم زد، اما نتوانست نظم جدیدی در خاورمیانه ایجاد کند. 🔵ایران برخلاف انتظار آمریکا و اسرائیل از جنگ جان سالم به در برد. با وجود ترور رهبر ایران، آسیب به زیرساخت‌های نظامی و فشارهای شدید، ساختار حکومت حفظ شد و سپاه پاسداران نقش پررنگ‌تری پیدا کرد. همچنین تهران با استفاده از اهرم تنگه هرمز دوباره قدرت بازدارندگی خود را نشان داد. 🔵جنگ نه تنها به تغییر نظام چ در ایران منجر نشد، بلکه انگیزه تهران برای دستیابی به بازدارندگی هسته‌ای را بیشتر کرده است. 🔵در عراق، نفوذ ایران همچنان پابرجاست و گروه‌های نزدیک به تهران همچنان بازیگران مهم سیاسی و نظامی هستند. 🔵در لبنان، هرچند حزب‌الله تضعیف شد، اما از بین نرفت و حملات جدید اسرائیل بیش از آنکه حزب‌الله را نابود کند، دولت تازه لبنان را تضعیف کرد. 🔵کشورهای عربی خلیج فارس در ابتدا از جنگ فاصله گرفتند، اما پس از حملات ایران به زیرساخت‌هایشان، هم از ادامه جنگ و هم از توقف آن ناراضی شدند. با این حال، همچنان برای امنیت خود به آمریکا وابسته‌اند و جایگزینی برای واشنگتن نمی‌بینند. 🔵اعتماد کشورهای عربی به اسرائیل اما کاهش یافته است. جنگ غزه، حمله اسرائیل به قطر و جنگ با ایران باعث شده روند گسترش توافق‌های ابراهیم متوقف شود و تنها امارات همچنان روابط نزدیک خود با اسرائیل را حفظ کند. 🔵ریشه مسئله فلسطین هم با وجود خسارت‌های عظیم حل نشده است. حماس هنوز کاملاً از بین نرفته، اسرائیل همچنان بخش بزرگی از غزه را در اختیار دارد، شهرک‌سازی در کرانه باختری ادامه دارد و هیچ روند سیاسی جدی برای تشکیل دولت فلسطینی دیده نمی‌شود. 🔵سیاست‌های نتانیاهو عامل تضعیف دولت‌های لبنان و سوریه بوده و اسرائیل به جای تقویت دولت‌های مرکزی، از ضعف همسایگان خود سود می‌برد. 🔵تنها تحول ژئوپلیتیکی مهم سقوط حکومت بشار اسد و روی کار آمدن دولت جدید در سوریه است که روابط دمشق با ایران را به شدت کاهش داده است.