هدایت شده از حکمران
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
افشاگری سعید لیلاز : یک ماه قبل از جنگ به مسئولین نظام گفتهاند اگر کنترل نفتتان را به ما بدهید کاریتان نداریم!
youtu.be/7FOEA4MLR8A
🔻 حکمران؛ روایت عمیق سیاست و اقتصاد
@HokmranOnline
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
احتمالاً این گزارهها را بارها و بارها شنیدهاید:
«رضاشاه چه جامعهای را از قاجار تحویل گرفت؟»
«اگر رضاشاه نبود، ایران الان افغانستان بود»
«اگر رضاشاه نبود، مردم هنوز با الاغ تردد میکردند»
این روایت، برای بخشهایی از جامعه که تاریخ را با چند استاتوس و پست در فضای مجازی و چند مستند و کلیپ از شبکههایی چون «من و تو» و «ایران اینترنشنال» شناختهاند، روایتی جذاب و باورپذیر است.
اما این نگاه، پیش از آنکه ستایش رضاشاه باشد، توهین به ایران است.
.
این طیف یک واقعیت ساده را نادیده میگیرد و آن اینکه امروز حتی در فقیرترین و عقبماندهترین کشورهای جهان نیز جاده، آسفالت، راهآهن و ابزارهای مدرن زندگی وجود دارد و مردم با الاغ تردد نمیکنند.
بخش بزرگی از فناوریها و مظاهر مدرنیزاسیون محصول تحول صنعتی جهان در قرن بیستم و بخشی از روند گسترش فناوری و صادرات کالاهای صنعتی کشورهای توسعهیافته به جهان سوم بود. اینکه این ابزارها در ایران نیز توسعه یافتند، یک واقعیت تاریخی است اما تبدیل همه آنها به «دستاورد تمدنی رضاشاه»، چیزی جز شعبده نیست که از آستین این جماعت بیرون میآید.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
احتمالاً این گزارهها را بارها و بارها شنیدهاید: «رضاشاه چه جامعهای را از قاجار تحویل گرفت؟» «اگر
زمانی که امانالله خان در افغانستان به قدرت رسید، یعنی در ۱۲۹۸ شمسی، و پروژه مدرنیزاسیون را در این کشور آغاز کرد، ایران از لحاظ زیرساخت علمی و تلاشهای انجامشده برای نوسازی، بهمراتب از افغانستان جلوتر بود. بنابراین جامعهای که رضاشاه تحویل گرفت، به هیچوجه شبیه جامعه افغانستان در آن زمان نبود.
با این حال، و با وجود اینکه افغانستان عصر قاجار بهمراتب عقبماندهتر از ایران بود، نوسازی در افغانستانِ عصر رضاشاه در برخی حوزهها حتی سریعتر از ایران پیش رفت. برای مثال، در ۱۳۱۱ دانشکده پزشکی کابل افتتاح شد، در حالی که دانشکده پزشکی دانشگاه تهران در ۱۳۱۳ تأسیس شد. همچنین مدارس نوین دخترانه کابل از ۱۳۰۰ فعالیت خود را آغاز کردند.
نکته دیگر اینکه رضاشاه در شرایطی به قدرت رسید که دستکم نیم قرن بود ایرانیان برای حاکمیت قانون، اصلاح و توسعه کشور تلاش میکردند. او نیم قرن پس از قتل امیرکبیر به قدرت رسید. نیم قرنی که ایران دستوپا میزد تا مسیر نوسازی آغازشده با امیرکبیر را احیا کند.
علاوه بر آن ضاشاه بر گُرده میراث عظیم مشروطه سوار شد. اگر در دوره او اصلاحات و نوسازیهایی صورت گرفت، نمیتوان آن را به اراده و نبوغ یک فرد نسبت داد، این اصلاحات محصول مبارزات تاریخی جامعه ایران و همچنین جبر زمانه و موج مدرنیزاسیون جهانی بود.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
زمانی که امانالله خان در افغانستان به قدرت رسید، یعنی در ۱۲۹۸ شمسی، و پروژه مدرنیزاسیون را در این ک
اسطورهسازی از رضاشاه
تاریخ را نمیشود از وسط خواند و از یک خاندان یا پادشاه، قهرمان و اسطوره و «ناجی ایران» ساخت. این روایت به ابتذال کشیدن تاریخ و علم است.
هیچ کشوری در هیچ برههای از تاریخ بشر با ظهور ناگهانی یک نفر از تاریکی به روشنایی نرفته است و طبیعتا ایران هم از این امر مستثنی نیست.
اگر ایران در دوره رضاشاه وارد مرحلهای از نوسازی شد، پشت سرش چند دهه مبارزه فکری، فرهنگی و سیاسی قرار داشت.
پیش از رضاشاه، میرزا حسن رشدیه برای مدرسه نوین جنگیده بود. دهخدا، ملکالشعرای بهار، طالبوف، ادیبالممالک و دهها روشنفکر و روزنامهنگار دیگر، برای قانون، آزادی، وطن، آموزش و حقوق انسان قلم زده بودند.
«حبلالمتین»، «قانون»، «اختر» و «پرورش» پیش از آنکه رضاشاه به قدرت برسد، پنجرههای ذهن بخشی از ایرانی را به روی جهان جدید باز کرده بودند.
مشروطه بستر را ساخته و جامعه را برای تغییر آماده کرده بود. رضاشاه بخشی از این روند تاریخی بود. (و متاسفانه در سایه این نوسازیها، بزرگترین خیانت را که همان بازگشت مشروطه به استبداد بود را هم به ثبت رساند)
حال امروز، سلطنتطلبان چنان تاریخ را روایت میکنند که گویی رضاشاه یک روز از آسمان فرود آمد، ایرانیان را از الاغ و قاطر پیاده کرد، راهآهن و دانشگاه ساخت و ملت را از غار جهل بیرون کشید!.
این اسمش تاریخنگاری نیست. این اسطورهسازی است. این به سخره گرفتن تاریخ است.
راهآهن، دانشگاه، ارتش مدرن، کارخانه و آسفالت، مظاهر یک تحول جهانی بودند، نه معجزهای که فقط در ذهن رضاشاه به ودیعه گذاشته شده باشد.
رضاشاه را اگر میخواهید ستایش کنید، ستایش کنید، اما دههها تلاش ایرانیان برای نوسازی و اصلاح را حذف نکنید. جنبش تنباکو را حدف نکنید. امیرکبیر را حذف نکنید. انقلاب مشروطه را حذف نکنید.
چون بدون این روایتها و بدون مشروطه، روایت «رضاشاهِ ناجی» چیزی جز مبتذلسازی تاریخ نیست.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
اسطورهسازی از رضاشاه تاریخ را نمیشود از وسط خواند و از یک خاندان یا پادشاه، قهرمان و اسطوره و «نا
اتفاقا اگر ایران امروز افغانستان نیست و شرایطی مانند افغانستان ندارد نه محصول عملکرد رضاشاه و پهلوی بلکه محصول ظهور امام خمینی در سپهر سیاسی ایران است.
چرا؟
به این دلایل👇👇
فرهاد قنبری
ایران بدون خمینی، افغانستان یا ژاپن؟
⏪ روایت غالب اپوزسیون و بخش بزرگی از ناراضیان از وضعیت امروز کشور این است که مسافران هواپیمای پاریس-تهران (۱۲ بهمن ۵۷) و به ویژه آیتالله خمینی عامل اصلی تمام مشکلات و مصائب نیم قرن اخیر ایران است. آنها معتقدند که ایران در مسیر تبدیل شدن به ژاپن خاورمیانه و کشوری قدرتمند در منطقه بود که دستان پلید انگلیس و آمریکا و شوروی و سایر قدرتهای جهانی از آستین درآمد و با کنار زدن محمدرضاشاه پهلوی زمینه تضعیف و سقوط ایران را فراهم کرد.
⏪ اما برای آنهایی که نگاه جدیتری به تاریخ دارند و برای آنهایی که تاریخ را با چند مستند دستکاری شده اشتباه نمیگیرند و برای آنهایی که فهمی از سوژگی کارگزاران انقلابی تاریخ دارند و برای آنهایی که در ایران سالهای منتهی به انقلاب مطالعه و تحقیقاتی توآمان با فکر و اندیشه و بدون تعصبات سیاسی دارند، به خوبی میدانند که انقلاب نه در ۲۲ بهمن ۵۷ و نه با ورود هواپیمای پاریس-تهران در ۱۲ بهمن ۵۷ بلکه در تابستان ۵۷ (اگر به زمان شروع اصلی این فرایند آن که قبل از ۲۸ مرداد سال ۳۲ است برنگردیم) به وقوع پیوسته بود و در آبان و آذر ۵۷ از نهاد سلطنت چیزی جز پوسته ظاهری باقی نمانده بود.
⏪ این تصور که اگر هواپیمای حامل آیتالله خمینی به ایران نمیآمد و یا اگر ارتش هواپیما هدف قرار داده یا محل اقامت ایشان در جماران را بمباران میکرد، انقلابی صورت نمیگرفت و سلطنت پهلوی به حکومت خود ادامه میداد ناشی از خیالبافی و توهم و نفهمیدن جامعه است. انقلاب ایران از ماهها پیش و از حادثه سینما رکس آبادان و به ویژه ۱۷ شهریور به وقوع پیوسته و بود و با آمدن یا نیامدن آیتالله خمینی تغییری در روند انقلاب ایجاد نمیشد.
⏪ در فضای انقلابی سال ۵۷ به غیر از گفتمان حکومت اسلامی که روحانیون سنتگرا به رهبری آیتالله خمینی نمایندگی آن را برعهده داشتند، سایر جریانات مهم چون فداییان خلق، حزب توده، جبهه ملی، ملی مذهبیهای نهضت آزادی و مجاهدین خلق هم نقش و حضور پررنگی داشتند. به فرض غیاب آیت الله خمینی از روند انقلاب احتمالا رهبری جریان اسلام سنتگرا به یکی دیگر روحانیون انقلابی (منتظری، بهشتی و..) میرسید و سایر جریانات با همان گفتمان و رهبری و تفکری که میشناسیم در جریان انقلاب حضور مییافتند.
⏪ با مطالعه دقیق و کمی تامل در خواستگاه فکری و رهبری و مهمتر از همه حمایت مردمی از جریانات اپوزسیون موجود در عرصه سیاسی بهمن ۵۷ سال بدون هیچ تعصبی به این نتیجه میرسیم که در نبود آیتالله خمینی، هیچکدام از گفتمانهای انقلابی آن سالها نه توان تبدیل شدن به گفتمان هژمونیک را داشت و نه توان و رشد فکری لازم برای ائتلاف و همکاری با سایر گفتمانها برای تشکیل حکومت را داشت و به احتمال بسیار کشور درگیر دوره طولانی از جنگهای خونین داخلی میشد.
⏪ در شرایط آن سالهای کشور این محبوبیت شبهاساطیری آیتالله خمینی بود که ایشان را در چنان جایگاه امام و پیشوای بیهمتایی معرفی کرد. در آن سالهای ملتهب شعار «روح منی خمینی» شعار بخش بزرگی از جامعه بود که با کوچکترین فرمان و اشاره خمینی جهانی را به هم ریخته و جان و مال خود را فدا میکردند. کاریزما و محبوبیت آیتالله خمینی بود که ایران را از دست جریان متحجر فدایی خلق (که حتی توان تحمل یکدیگر را نداشته و هر روز انشعاب زده و به روی هم اسلحه میکشیدند) که شب انقلاب شعار «همه ایران را سیاهکل میکنیم» سر میدادند، نجات داد، محبوبیت آیتالله خمینی بود که ایران را از دست حزب توده که نمایندگی شوروی در ایران را به عهده داشت نجات داد، محبوبیت خمینی بود که ایران را از دست جریان متحجر مجاهدین خلق و رجوی نجات داد، محبوبیت خمینی بود که کردستان و گنبد کاوس و.. را از دست تروریستهای تجزیهطلب نجات داد. (وگرنه کدام جوان به دستور رجوی یا کیانوری یا سنجابی و بازرگان و.. جان خود را کف دست گرفته و به جنگ در کردستان میرفت؟)، کاریزما و محبوبیت آیتالله خمینی بود که به عنوان اصلیترین نیروی مقاومت در هشت سال جنگ ایران و عراق به عنوان بزرگترین محرک به حرکت درآمده و مانع از سقوط خوزستان و سایر شهرهای ایران شد.
⏪ حوادث انقلاب را با دقت و تأمل بخوانیم به راحتی متوجه میشویم که نهضت آزادی و جبهه ملی (به عنوان نمایندگان دموکرات) در همان روزهای اول انقلاب توسط چریکها بلعیده میشدند و هیچکدام از رهبران روحانی انقلاب به جز آیت الله خمینی هم مطلقا چنین توانایی را نداشت. مطالعه بدون تعصب تاریخ معاصر ما یک نکته را به ما میگوید و آن اینکه اگر در سال ۱۹۷۹ میلادی ایران همان مسیری که افغانستان طی این مدت رفته است را نرفت یک عامل اصلی داشت و آن حضور شخصی به نام روحالله خمینی بود و به جرات میتوان ادعا کرد که رهبری و کاریزمای فوقالعاده ایشان اصلیترین عامل حفظ ایران در فاصله سالهای ۵۷ تا ۶۷ بود.
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با انقلاب سال ۵۷ موافق یا مخالف باشیم باید این واقعیت را ببینیم که ظهور آیتالله خمینی در حد یک معجزه برای جلوگیری از نابودی و افغانستانیزه شدن ایران (درست در همان سالی که روند فروپاشی افغانستان آغاز شد) در آن سال بود.
-سیاستهای فرهنگی حکومت ۵۴ ساله پهلوی جامعه ایران را به یک دوقطبی بسیار شدیدی دچار کرده بود. در یک سوی این قطب اکثریت مذهبی و سنتی جامعه ایران قرار داشت که به پهلوی به چشم کافر و ضددین نگاه میکرد و در سوی دیگر اقلیت شبهمدرن منتفعی قرار داشت که به سایرین به چشم تحقیر مینگریست.
این جامعه چه با امام خمینی و چه بدون ایشان مستعد و آماده انفجار و انقلاب بود و این رویداد به زودی به وقوع می پیوست.
حال در نبود آیتالله خمینی، ایران میماند و یک عراق آماده تهاجم و یک صدام کینهتوز.
ایران میماند و چریکهای مسلح و آدمخوارهای مجاهد و فدایی و...
ایران میماند و تجزیهطلبان خلق ترکمن و کرد و عرب و بلوچ.
ایران میماند و نزاع همیشگی گفتمانهایی که هیچکدام توان هژمونیک شدن نداشت.
و در نهایت ایران میماند و ترور روزانه و تسویههای فرقهای و جنگ داخلی و تانکهای عراق و حکومتهای مافیایی محلی و..
اشتباه بزرگی است اگر تصور کنیم که جریان نفوذ (نفوذ در معنای جریانسازی برای اشاعه روایت دشمن) فقط در یک جناح سیاسی لانه کرده است و فقط در قالب سوپرانقلایی ظاهر میشود.
جریان نفوذ در سالهای اخیر با زبان هر دو جریان و جناح اصلی سیاسی سخن گفته است و در هر دو جریان نفوذ فراوانی دارد.
جریانی که امروز به هر بهانهای دنبال طعنه و تمسخر آقای قالیباف (در یکی دو روز اخیر هجمه شدید رسانهای خود را علیه سردار قاآنی به کار گرفتهاند) و فرماندهان نظامی است و آرزوی سقوط سریعتر تپه علیالطاهر (به خدا اگر یک در صد اینها از قبل اصلا اندک آشنایی با جغرافیای لبنان داشتند) را دارند تا همان را بهانه متلک و تمسخر تفاهمنامه ایران و آمریکا بکنند و در هر صورت راوی روایت دشمن درباره بلاهت و نادانی و سبکمغزی و بزدلی تصمیمگیران ایران باشند، یک بخش پررنگ از نفوذ اسرائیل در فضای رسانهای و سیاسی و فکری کشور است.
در سوی دیگر آن طیفی که مدتی است از پستوهای سیاسی خود بیرون آمده و با شعار «پایان جنگ» و «تنگه هرمز تنگه صلح است» و «تنگه اهمیت خود را از دست داد» و «چین پشت ایران را خالی کرد» و «چین مخالف شدید بسته بودن تنگه است» و «لولههای جولانی جای تنگه را خواهد گرفت» و امثالهم، مشغول جملهسازی است، بخش دیگری از روایت نفوذ دشمن است.
هر دو این جریانها با ظاهر به شدت مخالف هم یک هدف مشترک (وزن دادن به روایت دشمن) و چند کارکرد مشترک دارند.
اینکه تلاش دارند به جامعه بگویند:
ـ باورتان شده که ایران میتواند در این جنگ پیروز شود؟
ـ باورتان شده که ایران میتواند از تنگه هرمز به عنوان ابزار چانهزنی استفاده کند؟
ـ باورتان شده که مسئولان و فرماندهان میتوانند از آمریکا امتیاز بگیرند؟
- باورتان شده که میشود تفاهمنامه امضاء کرد و سرتان کلاه نرود؟
بحش مهم و پیچیده این جنگ در عرصه رسانه است و دشمن در این حوزه از تمام ابزارهای خود در داخل و خارج کشور بهره میبرد.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر این لحن و صلابت شهید تهرانیمقدم را دوست دارم.
صدایی برخاسته از ایمان، با صلابتی که پشت آن سالها مجاهدت و مردانگی ایستاده است.
مردی نترس و شجاع، با آن ته لهجه لاتی شیرین و صمیمی که بیتکلف است و عجیب بر دل مینشیند.
مردانی از جنس او، به این سادگیها تکرار نمیشوند. مردانی که ایمانشان را با عمل معنا کردند و غیرتشان را در میدان به اثبات رساندند. مردانی که در برابر سختیها خم نشدند، از تهدیدها نهراسیدند و ایستادند تا ما امروز سربلند بایستیم.
ما به این مردان مدیونیم، مدیون ایمان و غیرتشان، مدیون شجاعت و مردانگیشان،
و مدیون راهی که تا پای جان بر سر آن ایستادند.
خدا میداند چه سرمایهای بودند برای این سرزمین...
مردانی که جسمشان از میان ما رفت،
اما نامشان، آرمانشان و راهشان همیشه زنده است.
درود خدا بر آنها.
فرهاد قنبری
روحانی، برجام و تلویزیون
سه سال آخر دولت حسن روحانی را به خاطر بیاوریم. واقعاً وضعیتِ رقتبار و قابل ترحمی بود و از زمین و زمان فحش و ناسزا و طعنه میشنید.
جواد ظریف را هم به خاطر بیاوریم.. مردی که روزگاری «سردار دیپلماسی» نامیده میشد، چطور به چشم بخشی از جامعه به «دلقک درباری» تقلیل پیدا کرده بود..
اما چه شد که کار به اینجا رسید؟
👈 روحانی و ظریف تمام سرمایه سیاسی و اجتماعی خود را روی برجام گذاشته بودند. برای برجام میجنگیدند و حاضر به دادن هر هزینهای برای دفاع از آن بودند.
در مقابل برای این ایستادگی به پای برجام، اعتبار و محبوبیت هم گرفتند و نزدیک به ۲۴ میلیون نفر در سال ۹۶ نام روحانی را به صندوق رای انداختند.
برجام برای ظریف و روحانی یک قمار تمام عیار بود. قماری که تمام کارنامه سیاسی خود را به آن گره زده بودند.
و پس از این اتفاقات بود که ترامپ آمد.
ترامپ از همان ابتدا جایی را نشانه گرفت که روحانی و ظریف تمام اعتبارشان را روی آن بنا کرده بودند. او برجام را مقابل چشم جهانیان پاره کرد و عملاً تمام سرمایه سیاسی اصلاحطلبان و دولت روحانی را نابود کرد.
از آن نقطه به بعد بود که دست روحانی و ظریف خالی شد و هرچه زمان گذشت، فاصله دولت با افکار عمومی بیشتر شد و کمکم تصویر یک رئیسجمهور امیدوارکننده، جای خود را به تصویر سیاستمداری شکست خورده داد که حتی شعارهای اقتصادی و وعدههایش هم دیگر برای مردم جدی گرفته نمیشد. (کافی است به ماجرای بورس و خشم اجتماعی پس از آن نگاه کنیم تا عمق این سقوط را بهتر متوجه شویم)
ترامپ فقط برجام را از بین نبرد بلکه بخش بزرگی از سرمایه سیاسی و اجتماعی روحانی، ظریف و جناح سیاسی حامی آنها را هم از بین برد.
اما عجیب این است که این طیف هنوز به جای آنکه انگشت اتهام را به سمت کسی بگیرند که برجام را پاره کرد و تمام محاسبات سیاسیشان را به هم ریخت، پنجه به سمت صداوسیما میکشند. (به صداوسیما نقدهای جدی و فراوانی وارد است اما مسئله اینجاست که نقد صداوسیما نباید به پاک کردن صورتمسئله تبدیل شود)
مسئله این نیست که صداوسیما خوب یا بد است. مسئله این است که صداوسیما نه برجام را پاره کرد، نه تحریمهای پس از خروج آمریکا را وضع کرد و نه چنین قدرتی داشت. مسئله این است که نمیشود تمام شکست یک پروژه کلان سیاسی را گردن صداوسیما انداخت، اما درباره ترامپ که با یک تصمیم، ستون اصلی پروژه سیاسی شما را فرو ریخت، سکوت کنید.
طنز ماجرا هم اینجاست که طبیعتاً اگر قرار باشد یک جناح سیاسی بیش از همه از ترامپ کینه داشته باشد، باید همین طیف روحانی و اصلاحطلبان باشند که همه سرمایه اجتماعی آنها را بر باد داد. اما این جماعت هنوز هم به این فاجر بینالمللی دلبسته و از تاجر بودن او میگویند و هنوز به امضای او دلخوش کرده و دنبال مذاکره با او هستند!
هیلتر برای پیروزی بر انگلیس و شوروی همه چیز داشت جز اینکه استالین و چرچیل، مشاورانی مانند سران جناح اصلاحات ایران نداشتند.
مثلا زمانی که هیتلر داشت لندن و سن پطرزبورگ را بمباران میکرد، چرچیل و استالین به جای مقاومت باید رفراندوم برگزار میکردند که آیا مردم موافق مقاومت هستند یا نه!
حقیقتا این روزها بهتر متوجه میشوم که آیتالله خامنهای چه رنجی از دست این طیفهای سیاسی مختلف (که بخشی رانتخوار و فرصتطلباند، برخی بزدل و عافیت طلباند، برخی دگم و متحجر و احمقاند، برخی قبیلهگرا هستند و بخشی هم هیچ درکی از امنیت ملی و منافع ملی و واقعیات حاکم بر عرصه بینالملل ندارند) حاکم در عرصه سیاسی کشور میکشید. و چه اراده فولادی و عزم راسخی داشتند که با وجود این سیاستمداران توانستند، پروژه دفاعی کشور را پیش ببرند.
و این روزها بیشتر از همیشه علت این میزان نفرت جهان امپریالیستی از آیتالله خامنهای را متوجه میشوم. مردی که بیشتر از هر کسی در جنوب جهانی به پای منافع کشورش ایستاد و تمام طعنهها و توهینها از خودی و غیرخودی را به جان خرید و در این راه به همراه خانواده خود به شهادت رسید.
"هر ملتی باید عقیده داشته باشد. اگر یک ملتی عقیده نداشته باشد آن ملت کارش زار میشود همه باید سعی کنید که در جامعه یک عقیده و مسلک و مرامی باشد. اگر ملت بیمرام باشد آن ملت از بین میرود.
باید مملکت را همیشه اصل اسلامیت حفظ کند، خصوصا حالا که تجددمآبی اصل است و ما نباید با این اصولی که در جامعه است و به عنوان تجددهای دروغی مملکت را خراب کنیم"
(نطقهای تاریخی دکتر مصدق، به نقل از روزنامه محشر، ۲۲ خرداد ۱۳۰۶)
پ.ن:
این سخنان دکتر مصدق برای یک قرن پیش است.
و نکته تاسفبار اینکه در تمام سالهای یک قرن اخیر جریان تجددمآب و شبهروشنفکر (در قالب استاد دانشگاه و جامعهشناس و تحلیلگر و هنرمند و شاعر و نویسنده و...) تمام تلاش خود را به کار گرفتهاند تا دست در دست ییگانگان، ملت ایران را به ملتی «بیعقیده» و «فاقد مرام و مسلک» تبدیل کرده و تجددمآبی را به عنوان «اساس» جامعه معرفی کند.
در این راستا عدهای ایران باستان و شاهنامه را زیر ضرب بردهاند، عدهای بیرحمانه به اسلام و به ویژه مذهب تشیع میتازند، عدهای میراث فرهنگی و تاریخی این سرزمین را به سخره میگیرند و عده دیگری هر چیز ایرانی را نفی میکنند.