eitaa logo
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
533 دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
1.4هزار ویدیو
17 فایل
فضایی برای اندیشیدن درباره‌ی«تحولات سیاسی». میکوشیم در جزئیات گم نشویم و با تحلیل انتزاعی و کلانِ روند تحولات جهانی و کنار هم چیدنِ قطعات پازل، به تصویری کلان برسیم. ارتباط با بنده:🇮🇷Eitaa.com/ahs_tafreshi کانال دیگر: @feqholsiasat #گفتمانسازی
مشاهده در ایتا
دانلود
در دو سال گذشته، اسرائیل از غزه تا دمشق، از تهران تا دوحه جنگیده است؛ نه فقط برای امنیت، بلکه برای بازسازی روایت بقا. هیچ نظریه‌ای از رئالیسم تا بازدارندگی، این وسواس را توضیح نمی‌دهد. ریشه در جایی عمیق‌تر است: در فرهنگ راهبردی، جایی که سرزمین نه مرز، که معناست، و جنگ نه انتخاب، که آیینی برای ماندن. در ۷ اکتبر ۲۰۲۳، اسرائیل با بحرانی روبه‌رو شد که هم نظام امنیتی‌اش را فرو ریخت و هم جهان‌بینی‌اش را دوباره به پیش دیدگان آورد. حمله‌ی حماس از غزه، فروپاشی دیوارهای مرزی و کشته شدن بیش از هزار نفر در خاک اسرائیل، ضربه‌ای بود به قلب رژیمی که خود را از زمان تأسیس در ۱۹۴۸ «دژ بقا» می‌دانست. واکنش اسرائیل، از ویران‌سازی کامل غزه تا عملیات‌های هم‌زمان در لبنان، سوریه، ایران، یمن و حتی قطر، نشان داد که این رژیم به تهدیدها نه با محاسبه‌ی سرد و منطقی و عقلایی قدرت، بلکه با غریزه‌ی بازسازی اقتدار و بقا در قالبی تاریخی پاسخ می‌دهد. اما در همین روند، کشتار گسترده‌ی غیرنظامیان فلسطینی، تخریب کامل زیرساخت‌های شهری و محاصره‌ی انسانی غزه، چهره‌ی دیگری از این فرهنگ امنیتی را آشکار کرد: امنیتی که به بهای فروپاشی حیات انسانی بازسازی می‌شود. در دو سال گذشته، هزاران غیرنظامی کشته شده‌اند، شهرها به خاک تبدیل شده‌اند، و نیمی از جمعیت غزه آواره گشته است. این خشونت بی‌وقفه، نه فقط واکنش نظامی، بلکه بازتابی از ذهنیتی است که امنیت را با کنترل و قدرت را با بقا هم‌معنا می‌داند. هیچ‌یک از جریان‌های واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل، نه رئالیسم تدافعیِ کنت والتز که امنیت را در حفظ موازنه می‌بیند، و نه رئالیسم تهاجمیِ جان میر‌شایمر که قدرت‌طلبی را غریزه‌ی طبیعی دولت‌ها می‌داند، به‌تنهایی قادر نیستند رفتار اسرائیل را توضیح دهند. رژیم اسرائیل از نظر مادی در موقعیتی امن است: قدرت نظامی‌اش بی‌رقیب، پشتیبانی‌اش از سوی غرب پایدار، و بازدارندگی‌اش هسته‌ای است. اما همچنان خود را در خطر نابودی می‌بیند، و در هر حمله، بیش از آنکه در پی پیروزی نظامی باشد، در پی بازسازی حسِ موجودیت است. اینجاست که مفهوم فرهنگ راهبردی اهمیت می‌یابد. مفهومی که در دهه‌ی ۱۹۷۰ از سوی جک اسنایدر و پس از او کنت بوث و آلیستر جانستون مطرح شد تا شکاف میان ساختار و معنا را در نظریه‌های روابط بین‌الملل پر کند. فرهنگ راهبردی، آن لایه‌ی پنهان از تاریخ، حافظه و ارزش‌هاست که تعیین می‌کند رژیم‌ها تهدید را چگونه درک می‌کنند و چه واکنشی را ممکن یا مشروع می‌دانند. اگر رئالیسم می‌گوید رژیم‌ها قدرت می‌خواهند، فرهنگ راهبردی توضیح می‌دهد چرا برخی رژیم‌ها قدرت را به شکل خاصی تعریف می‌کنند و چرا در موقعیت‌های مشابه، به تصمیماتی متفاوت می‌رسند. در مورد اسرائیل، این فرهنگ ریشه در سه محور اصلی دارد: کتاب مقدس، صهیونیسم و هولوکاست، و به‌مرور در نهادهای نظامی، آموزشی و رسانه‌ای رسوب کرده است. درک این سه منبع برای فهم واکنش اسرائیل به ۷ اکتبر و همه‌ی آنچه پس از آن آمد، ضروری است. در علوم سیاسی، فرهنگ راهبردی برخلاف رئالیسم، بر معنا تمرکز دارد نه بر ماده؛ بر درک تاریخیِ تهدید، نه فقط بر ظرفیت‌های مادی قدرت. این رویکرد به ما اجازه می‌دهد بفهمیم چرا رژیم‌هایی با منابع و موقعیت‌های مشابه، تصمیم‌هایی کاملاً متفاوت می‌گیرند و چرا برای رژیم اسرائیل، امنیت به مسئله‌ای هستی‌شناختی تبدیل شده است، نه صرفاً راهبردی. منابع فرهنگ راهبردی اسرائیل شامل موارد زیر است: کتاب مقدس که جغرافیای مقدس و سیاست بقا را شکل می‌دهد، جایی که در روایت تورات، قوم اسرائیل دائماً در معرض نابودی است و بقا تنها از رهگذر ایمان و نبرد ممکن می‌شود. دشمن در این متن نه حادثه، بلکه طبیعت جهان است. از همین جا، در حافظه‌ی جمعی یهود، امنیت با «سرزمین» پیوندی قدسی یافته است: خداوند امنیت را می‌دهد، اما فقط تا زمانی که قوم بتواند آن را حفظ کند. ایده‌ی «ارض موعود» نه استعاره‌ی دینی بلکه نقشه‌ی ژئوپلیتیکی ایمان است. سرزمین در این ذهنیت، عرصه‌ی ظهور وعده‌ی الاهی و محل آزمون وفاداری جمعی است. این سرزمین نه تنها جغرافیا، بلکه تقدیر است؛ مرزهایش با خاطره، وحی و رنج تعیین می‌شوند نه با معاهده و پیمان. به همین دلیل، از دید بخشی از جامعه و نخبگان اسرائیلی، از دست دادن کنترل بر سرزمین، نوعی گناه است و بازپس‌گیری آن، عملی مقدس. در همین چارچوب، سیاست امنیتی اسرائیل در لایه‌ای عمیق‌تر، پاسداری از جغرافیای مقدس است: سرزمینی که تقدس آن مشروعیت جنگ را توجیه می‌کند و دفاع از آن را به فریضه‌ی اخلاقی بدل می‌سازد. بن‌گوریون می‌گفت: «کتاب مقدس، نقشه‌ی تاریخی ماست.» این جمله صرفاً استعاره نبود؛ بنیان فکری رژیمی را نشان می‌داد که مرزهای سیاسی‌اش را از حافظه‌ی دینی می‌گیرد. بدین‌سان، مفاهیم الهیاتی به منطق امنیتی ترجمه شده‌اند: بقا همچون نجات، و دشمن همچون شر مطلق.
صهیونیسم، این میراث قرن نوزدهمی، در واقع بازنویسی سکولارِ همان وعده‌ی کتاب مقدس بود. هدف آن بازگرداندن قوم پراکنده به سرزمین و تبدیل ایمان به قدرت بود. صهیونیسم از همان آغاز، پروژه‌ای امنیتی بود، واکنشی به ناتوانی تاریخی یهودیان در برابر تبعید و نسل‌کشی. «دولت یهود» در اندیشه‌ی بنیان‌گذارانش نه فقط پناهگاه، بلکه جبران تاریخ بود، بازسازی حیثیت ازدست‌رفته از رهگذر اقتدار. در نتیجه، صهیونیسمِ سیاسی امنیت را به غایت در خود بدل کرد. قدرت فی‌نفسه مشروع شد و تسلیم یا مصالحه، بازگشت به قرون تبعید تلقی گردید. از همین منبع، دکترین خوداتکایی و ابتکار عمل زاده شد. ارتش اسرائیل، با ترکیب ایدئولوژی صهیونیستی و فناوری مدرن، به نهاد مقدس رژیم بدل شد؛ نه فقط ابزار جنگ، بلکه مظهر اراده‌ی ملی. هم‌چنان‌که زوی ژابوتینسکی می‌نوشت: «دیوار آهنین را باید ساخت تا دشمن ناامید شود و ما بتوانیم زنده بمانیم.» هولوکاست نیز هیچ رویدادی در تاریخ یهود به اندازه‌ی آن ذهن و سیاست اسرائیل را شکل نداده است. شش میلیون کشته، ترس و بی‌دفاعی، در حافظه‌ی اسرائیلی به نماد گناهی تاریخی بدل شده که باید با قدرت جبران شود. شعار «هرگز دوباره» (Never Again) در اسرائیل به معنای دوگانه‌ای تفسیر می‌شود: هرگز اجازه نده که چنین فاجعه‌ای تکرار شود، و هرگز اجازه نده که دیگران درباره‌ی چگونگی دفاع ما تصمیم بگیرند. از این‌رو، پیش‌دستی در منطق امنیتی اسرائیل نه تهاجم، بلکه وظیفه‌ای اخلاقی است. در این روایت، صبر و احتیاط همواره یادآور اردوگاه‌های مرگ است و اقدام فوری نوعی تطهیر تاریخی. این منطق، هرچند بقا را تضمین کرده، اما به نوعی روان‌شناسی محاصره دائمی نیز انجامیده است؛ جامعه‌ای که در اوج قدرت ظاهری، همچنان در ذهن خود در گِتو زندگی می‌کند. رژیم اسرائیل از بدو تأسیس، در وضعیت جنگی زیسته است. این تداوم بحران، در نهادهای سیاسی و نظامی نهادینه شده و سازوکار تصمیم‌گیریِ سریع و واکنشی پدید آورده است. فناوری نظامی، از سپر آهنین تا هوش مصنوعی هدف‌گذاری، به ادامه‌ی همان ذهنیت بدل شده است: جست‌وجوی کنترل مطلق بر محیط. اما این فناوری اضطراب را درمان نکرده؛ فقط آن را در سطحی پیچیده‌تر بازتولید کرده است. ترکیب این چهار منبع، کتاب مقدس، صهیونیسم، هولوکاست و نهادهای بحران‌محور، فرهنگی ساخته که در آن امنیت نه وضعیت، بلکه ایمان است: ایمان به اینکه کنترل می‌تواند جایگزین اعتماد شود. جغرافیای اسرائیل اضطراب‌زا است. دشت ساحلی باریک، نزدیکی به دشمنان متعدد و فقدان موانع طبیعی، وسواسی نسبت به عمق استراتژیک پدید آورده است، نه به‌عنوان تجمل، بلکه تضمین بقا. اشغال، در این معنا، تنها تاکتیکی نظامی نیست، بلکه نوعی درمان روانی است: تبدیلِ ناامنی به کنترل. از سال ۱۹۶۷ به بعد، رژیم اسرائیل آموخت که فضا را جایگزینِ اعتماد کند. کرانه‌ی باختری و غزّه به حائلی بدل شدند نه فقط در برابر راکت‌ها، بلکه در برابر احساسِ بی‌پناهی. اما اشغال، که در آغاز به‌عنوان «حائل امنیتی» توجیه می‌شد، به ساختاری از سلطه‌ی دائمی بدل شده است. شهرک‌سازی، محاصره، دیوارها و نظام مجوزها، به سیاستی تبدیل شده‌اند که همزمان امنیت می‌سازد و بی‌عدالتی تولید می‌کند. برای بسیاری از فلسطینی‌ها، اشغال به معنای زندگی در فضای کنترل است، جایی که زمان، حرکت و حتی بقا به مجوز نظامی وابسته است. در نتیجه، اشغال نه تنها جغرافیای امنیت، بلکه جغرافیای اخلاق را نیز درهم شکسته است. این واکنش فضایی در قرن بیست‌ویکم نیز ادامه یافته است، حتی زمانی که اشغال کلاسیک جای خود را به کنترل از راه دور داده، محاصره‌ها، برتری هوایی، نظارت داده‌ای و جنگ‌افزارهای پهپادی. غزّه پس از ۲۰۲۳، تجسّم نهاییِ این منطق است: سرزمینی که نابود می‌شود تا دیگر غیرقابل‌پیش‌بینی نباشد. هدف، توسعه‌طلبی نیست، بلکه نفی است؛ اطمینان از اینکه مرز، هرگز نتواند شگفت‌زده کند. اشغال در این معنا بیش از آنکه درباره‌ی زمین باشد، درباره‌ی بی‌اثر کردنِ خطر است. اگر اشغال، کنترل فضاست، پیش‌دستی تسلط بر زمان است. نسل بنیان‌گذار اسرائیل با این باور زیست که بقا وابسته به ابتکار است؛ «کسی که صبر کند، نابود می‌شود». از جنگ شش‌روزه‌ی ۱۹۶۷ تا انهدام رآکتور هسته‌ای عراق در ۱۹۸۱ و سوریه در ۲۰۰۷، «ضربه‌ی نخست» به وظیفه‌ای اخلاقی بدل شد. ضربه‌پذیری در جنگ ۱۹۷۳ این غریزه را به دکترین رسمی تبدیل کرد. رویدادهای ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ جلوه‌ی مدرن همین غریزه‌اند. حمله‌ی آوریل ۲۰۲۴ در دمشق که در آن فرماندهان ارشد سپاه پاسداران در ساختمان دیپلماتیک ایران شهید شدند، تکرار همان باور است: تهدید باید در سرچشمه‌اش نابود شود، حتی اگر هزینه‌ی دیپلماتیکش سنگین باشد.
تلاش برای ترور رهبران حماس در دوحه در هفته های گذشته، آن هم در میانه‌ی گفت‌وگوهای آتش‌بس، گسترش همین منطق به خلیج فارس بود، حرکتی شگفت که عرف نانوشته‌ی میانجی‌گری منطقه را شکست. برای رژیم اسرائیل، هر دو اقدام سازگار بودند: هیچ پناهگاهی برای دشمن، هیچ مکثی برای گفت‌وگو و هیچ تقویمی جز اراده‌ی خویش. در اندیشه‌ی اسرائیلی، پیش‌دستی صرفاً تهاجم نیست؛ نوعی اخلاق بازدارنده است. ظرفیتِ دشمن، نه نیت او، تعیین‌کننده‌ی مشروعیت اقدام است. اما این وسواس برای ضربه‌ی نخست، چرخه‌ای از ناامنیِ خودساخته پدید می‌آورد: هر حمله‌ی پیش‌گیرانه، دشمنی تازه می‌زاید و بهانه‌ی ضربه‌ی بعدی را فراهم می‌کند. وقتی اشغال و پیش‌دستی آرامش نمی‌آورند، رژیم اسرائیل به جنگ پناه می‌برد، نه به‌عنوان شکست راهبرد، بلکه به‌عنوان ادامه‌ی طبیعی آن. جنگ در ذهنیت اسرائیلی، ابزارِ تصفیه‌ی ترس است؛ آیینی برای بازسازی نظم پس از فروپاشی امنیت. پس از شوک ۷ اکتبر، غزه نخستین صحنه‌ی این آیین بود: ویرانی‌ای با مقیاس نمادین برای بازگرداندن حسِ کنترل. هدف نه پیروزی نظامی، بلکه احیای اسطوره‌ی قدرت بود؛ نمایش اینکه آسیب می‌تواند با خشونت شسته شود. اما این منطق به غزه محدود نماند. در دو سال گذشته، دامنه‌ی درگیری از مرزهای جنوبی تا عمق خاورمیانه امتداد یافته است. در لبنان، رژیم اسرائیل با انفجار سامانه‌های ارتباطی حزب‌الله و حملات هوایی سنگین کوشید پیام دهد که هیچ پناهی در امان نیست. در سوریه و عراق، بمباران مستمرِ مواضع نیروهای وابسته به ایران ادامه یافت تا پیوندهای منطقه‌ای تهران در محور مقاومت تضعیف شود. اوج این روند، جنگ ژوئن ۲۰۲۵ با ایران بود؛ نبردی که نه از سر واکنش، بلکه از روی برنامه آغاز شد. عملیات اسرائیل بر پایه‌ی اطلاعات گسترده، نفوذ سایبری و حملات دقیق طراحی شده بود تا ساختار فرماندهی، تصمیم‌گیری و ثبات سیاسی در تهران را هدف بگیرد. هدف نهایی، براندازی از طریق فروپاشی درونی بود: حذف همزمان چهره‌های کلیدی نظامی و سیاسی، و اگر این ناممکن باشد، تضعیف چنان گسترده‌ی زیرساخت‌های راهبردی ایران که کشور برای یک رویارویی اصلی ناتوان گردد. اما این طرح با موفقیت کامل روبه‌رو نشد. علیرغم موفقیت در زدن قاطع اول و برتری نسبی هوایی، واکنش سریع و هماهنگ سامانه‌های دفاعی ایران، همراه با ضدحملات موشکی و پهپادی، معادله را در همان روزهای نخست برهم زد. به علاوه یکی از بزرگ‌ترین کارزارهای سایبری خاورمیانه با شکست نسبی پایان یافت. نتیجه، نه فروپاشی حکومت در ایران بود و نه تثبیت قدرت در اسرائیل، بلکه بازگشت به توازنِ ترس؛ ترسی دوطرفه، که هر دو بازیگر را در آستانه‌ی جنگی تمام‌عیار نگاه داشت. اسرائیل علیرغم موفقیت اولیه و همراهی آمریکا در هدف قرار دادن مراکز هسته‌ای ایران عملا در میان مدت ایران را به ابهام هسته‌ای کشاند. در یمن و دریای سرخ نیز حضور محدود اسرائیل ادامه یافت، گویی رژیم می‌خواست نشان دهد که امنیتش به اندازه‌ی جغرافیای مقدسش گسترده است. اما با وجود نمایش توان فناورانه و برد حمله، جنگِ ژوئن نشان داد که مرزهای قدرت، همان مرزهای معنا هستند: رژیم اسرائیل می‌تواند بجنگد، بکُشد و بترساند، اما نمی‌تواند امنیتی پایدار از دل ویرانی بسازد. در همه‌ی این جبهه‌ها، جنگ بیش از آنکه ابزاری برای پیروزی باشد، تکرار آیینی از ترس است؛ تلاشی برای اثبات موجودیت از راه خشونت. دو سال پس از ۷ اکتبر، اسرائیل از نظر نظامی مسلط اما از نظر راهبردی فرسوده است. دکترین کنترل آن به پنج جبهه گسترش یافته: غزّه، لبنان، سوریه، ایران و دریای سرخ، و حتی به حریم دیپلماتیک قطر رسیده است. اما هیچ‌یک به نتیجه‌ی نهایی نرسیده‌اند. حماس درهم‌شکسته اما نابود نشده؛ حزب‌الله زخمی و آسیب دیده اما پابرجاست؛ ایران اگرچه مراکز غنی‌سازی‌اش آسیب دیده اما جسورتر از سابق است؛ و انزوای اخلاقی اسرائیل ژرف‌تر شده است. جست‌وجوی امنیت از طریق استقلال مطلق، حاکمیت را به اسرائیل بخشیده، اما ثبات را نه. تناقض در اینجاست که بزرگ‌ترین پیروزی‌های اسرائیل، همان ترس‌هایی را بازتولید می‌کنند که زمانی توجیه‌کننده‌شان بود. ملتی که با شعار «هرگز دوباره» زاده شد، اکنون در وضعیت «هرگز کافی نیست» زندگی می‌کند. اشغال، امنیتی می‌آفریند که نمی‌توان از آن گذشت؛ پیش‌دستی، تهدیدی می‌سازد که پایانی ندارد؛ و جنگ، وعده‌ی آرامشی می‌دهد که هرگز فرا نمی‌رسد. آنچه روزی راهبرد بود، به فرهنگ بدل شده است و آنچه روزی دفاع بود، به سرنوشت. در نهایت، فرهنگ راهبردی اسرائیل نشان می‌دهد که قدرت می‌تواند ترس را مهار کند اما نمی‌تواند آن را درمان کند. اسرائیل امروز در امنیتی زندگی می‌کند که دائماً باید از نو ثابت شود؛ در جهانی که پیروزی‌هایش بزرگ‌اند، اما آرامشش همچنان کوچک مانده است.
هدایت شده از خبرگزاری صداوسیما
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎦 سخنگوی حماس: از حمایت‌ها و مواضع شایسته ایران، انصارالله یمن و مقاومت اسلامی لبنان قدردانی می‌کنیم 🔹️کشورهای اسلامی تحریم‌های همه جانبه علیه صهیونیست‌ها انجام دهند. @iribnews
قانون ابتذال رادیکال‌ها دربارۀ مهدی نصیری‌ها که روزی با چرخش ۱۸۰ درجه‌ای روبه‌روی مردم می‌ایستند 🔴 به‌جز کارکنان اینترنشنال و پروژه‌بگیرانی که دستشان در جیب موساد و سیا بود که علیه ایران نفرت‌پراکنی کنند، در دوران جنگ ۱۲ روزه اغلب چهره‌هایی که حتی با نظام حکمرانی ایران مخالفت‌های مبنایی داشتند هم با دشمنان ایران فاصله‌گذاری کردند. امری که نشان می‌داد، کورسویی از علاقه به وطن و میهن در آن‌ها وجود دارد و منافع آن‌ها در تجاوز نظامی و کشتار مردم ایران، تأمین نمی‌شود. در میان چهره‌هایی که موضع‌گیری در مورد جنگ 12 روزه داشتند، مهدی نصیری پدیده‌ای عجیب و قابل‌مطالعه است که با پشت‌کردن به کشور خودش در کنار اسرائیل ایستاد. 🔴 چهره‌ای که زمانی در منتهی‌الیه انقلابی‌گری افراطی قرار داشت و از پاپ هم کاتولیک‌تر بود، اما حالا نه فقط منتقد نظام حکمرانی است که در خط سلطنت‌طلبانی حرکت می‌کند که نظر مردم در مورد آن‌ها روشن است، حافظه تاریخی مردم، دشمنی این خاندان با مردم ایران را از خاطر نبرده است. در آخرین نمونه نیز همین خاندان در جریان تجاوز به ایران، سمت دشمنانی ایستاد که متن سخنرانی‌هایشان از اتاق فکر‌های صهیونیستی می‌آمد. مهدی نصیری، مرز‌های مخالفت با نظام ایران را تا آنجا جابه‌جا کرده که حالا در حال پیوستن به ترامپیست‌هایی است که برای نوبل صلح گرفتن ترامپ، غش‌وضعف میکنند. عوامل متعددی در این چرخش و تقابل 180 درجه‌ای دخیل است. 🔴اما یک عامل در همه چهره‌هایی که به دلایل مختلف تغییر کردند و تبدیل به دشمنان ایران شدند، وجود دارد و آن‌هم بروز و ظهور رفتار‌های افراطی‌گونه است، اشتباه فهمیدن مفهوم انقلاب‌گری یا اعتراض در ساختار منجر به بروز و ظهور رفتار‌های هیجانی و افراطی می‌شود، این افراد برای آنکه خود را در منتهی‌الیه مفاهیمی مثل آزادی و انقلابی‌گری نشان دهند، رفتار‌های تند و رادیکال از خود نشان می‌دهند و منتقدان را با بدترین و تندترین الفاظ می‌نوازند. ریشه بروز این رفتار‌ها را در چهره‌هایی مثل مهدی نصیری، عدم وجود مبنا و تعاریف دقیق از معیار‌های انقلابی‌گری و نداشتن درک صحیح از عقلانیت انقلابی می‌بایست جستجو کرد. سطحی‌نگری و هیجان‌زدگی، چهره‌هایی مثل مهدی نصیری را به این نقطه رساند که حالا در منتهی‌الیه دشمنی با ایران قرار بگیرند و آشکارا در زمین آمریکا و اسرائیل بازی کنند. ⭕متن کامل گزارش زهرا طیبی، خبرنگار فرهیختگان را در سایت بخوانید. https://farhikhtegandaily.com/page/273702/
🔴 تهدید ونزوئلا و طراحی «دکترین مونروئه‌ جدید» از سوی ترامپ مهدی خانعلی‌زاده، استاد روابط بین‌الملل دانشگاه: 🔻در سال‌های ابتدایی اعلام استقلال و تأسیس کشور ایالات متحده آمریکا، بحث بر سر نوع طراحی سیاست خارجی این کشور بسیار داغ بود و گروه‌ها و طیف‌های سیاسی مختلف، مباحثاتی را در این زمینه مطرح می‌کردند؛ اینکه واشنگتن باید چه رویکردی را در قبال تحولات بین‌المللی اتخاذ کند و نحوه‌ تعامل این کشور جدید با کشورهای قدرتمند و ریشه‌دار اروپایی چگونه باشد. این مسئله زمانی حل شد که یک دکترین از سوی پنجمین رئیس‌جمهور آمریکا ارائه شد. 🔻«جیمز مونروئه» در دوم دسامبر ۱۸۲۳ میلادی ضمن نطق سالانه خود در نشست مشترک دو مجلس قانون‌گذاری این کشور اعلام کرد: «ما در قبال اختلافات اروپاییان با یکدیگر بی‌طرف خواهیم بود، ولی هر تلاش تازه از جانب اروپاییان به مداخله و استعمار سرزمین‌های قاره آمریکا، در شمال و یا در جنوب این قاره را تعرض نظامی به ایالات متحده و حالت جنگ تلقی خواهیم کرد و دست به دفاع مسلحانه و حمله متقابل خواهیم زد. این اخطار مربوط به آینده است و دولت ایالات متحده در وضعیت موجود قاره آمریکا (امور مستعمرات وقت اروپاییان در این قاره) مداخله نخواهد کرد.» 🔻دکترین مونروئه – که در ادبیات سیاست بین‌الملل تحت عنوان «انزواگرایی» مطرح می‌شود – سیاست خارجی ایالات متحده در قبال قاره‌های دیگر جهان به جز قاره‌ آمریکا را خنثی و بی‌تفاوت اعلام می‌کند و در طرف مقابل، آمریکای شمالی و جنوبی را زمین بازی انحصاری واشنگتن در نظر می‌گیرد؛ موضوعی که باعث شد تا حدود دو قرن، آمریکای لاتین با نام «حیاط خلوت آمریکا» شناخته شود و تمامی تحولات سیاسی در کشورهای این منطقه، مستقیماً با مداخله‌ ایالات متحده همراه باشد. 🔻این راهبرد اگرچه در برخی از مقاطع مانند جنگ جهانی دوم، با تغییراتی همراه بود؛ اما همچنان تا پایان جنگ جهانی دوم و ریاست جمهوری «هری ترومن»، ستون فقرات سیاست خارجی ایالات متحده بود؛ تا جایی که حتی پیشنهاد عضویت آمریکا در سازمان بین‌المللی «جامعه ملل» که از سوی توماس وودرو ویلسون، رئیس‌جمهور وقت این کشور ارائه شد هم از سوی کنگره‌ آمریکا به دلیل مغایرت با دکترین مونروئه – که واشنگتن را از مداخله در امور بین‌المللی به جز مسائل مرتبط با قاره‌ آمریکا منع می‌کرد - رد شد. 🔻دکترین مونروئه اما همزمان با بمباران اتمی ژاپن و ارائه‌ دکترین ترومن – که ایالات متحده را یک نیروی اخلاقی برای مبارزه با کمونیسم در جهان معرفی می‌کرد - از بین رفت. حالا یک آمریکای جدید متولد شده بود. تمامی اقدامات مداخله‌جویانه‌ آمریکا در امور داخلی کشورهای مختلف جهان و انجام کودتاها علیه دولت‌های ملی و عملیات‌های نظامی علیه جنبش‌های آزادی‌بخش، ذیل دکترین ترومن صورت گرفت؛ راهبردی که اساساً ایالات متحده را به طور کامل از انزواگرایی، خارج و تبدیل به یک قدرت مداخله‌گر در نظام بین‌الملل کرد. 🔻شکل‌گیری جنبش MAGA با شعار «اول آمریکا» که منجر به روی کار آمدن یک چهره‌ جنجالی به نام «دونالد ترامپ» در سیاست ایالات متحده شد، در راستای همین تحولات بود. در واقع، جامعه‌ آمریکا از مداخلات هزینه‌ساز واشنگتن در مناسبات بین‌المللی تحت عناوینی مانند صدور دموکراسی و مبارزه با تروریسم خسته شده بود و به سراغ طیفی از سیاستمداران رفت که خواهان بازگشت به دکترین مونروئه – البته با تغییراتی که متناسب با زمان کنونی باشد - بودند.‌ 🔻انتشار پیش‌نویس دکترین جدید دفاع ملی ایالات متحده نیز نشان می‌دهد که پنتاگون، تمرکز بر آسیا و تلاش برای کاهش شتاب افزایش نفوذ چین در جامعه جهانی را در اولویت دوم قرار داده و تمرکز خود را بر امنیت داخلی و قاره‌ای – یعنی آمریکای شمالی و جنوبی – قرار داده است. این مسیر، منجر به مرگ زودرس راهبرد Pivot to Asia و احیای دکترین مونروئه خواهد شد. 🔻تهدید نظامی ونزوئلا، اقدامات سخت‌گیرانه علیه پاناما، تغییر نام خلیج مکزیک، تهدید سیاسی برزیل و تلاش برای در اختیار گرفتن گرینلند، همگی نشان از راهبرد «نئو مونروئه‌»ای ترامپ در دور جدید ریاست‌جمهوری خود دارد. ◽متن کامل یادداشت را در سایت فرهیختگان بخوانید. https://farhikhtegandaily.com/page/272428/
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
🔴 تهدید ونزوئلا و طراحی «دکترین مونروئه‌ جدید» از سوی ترامپ مهدی خانعلی‌زاده، استاد روابط بین‌الملل
این یادداشت که چندی پیش توسط دکتر خانعلی‌زاده منتشر شده بود، امروز در راستای اعطای جایزه‌ی صلح نوبل به رهبر اوپوزیسیون و مخالفان ونزوئلا بازنشر داده شد. اهدای این جایزه به این شخص، اتفاقی یا دهن‌کجی به ترامپ نیست. باید آن را در تصویری بزرگ‌تر در راستای اهداف سیاست‌ خارجی کاخ سفید دید.
دادگاه لاهه، بنیاد نوبل، فستیوال‌های سینمایی مانند کن و برلین و ونیز و اسکار، جوایز حقوق بشری و حتی مسابقات ورزشی چون المپیک(در المپیک مسابقات محبوب جوامع شرقی چون ووشو و کاراته را راه نمی‌دهند اما سرگرمی های خیابانی غربی‌ها مانند اسکیت و رقص خیابانی هم مدال توزیع می‌شود) همه در یک راستای یک هدف است و آن تحکیم و تثبیت استیلای فرهنگی و اخلاقی اروپا و آمریکا بر جهان است. نحوه مواجهه دادگاه لاهه و فیفا و کمیته جهانی المپیک و بنیاد نوبل و جشنواره‌های سینمایی غرب و...، با پوتین و روسیه با نتانیاهو و اسرائیل را نگاه کنیم تا بیشتر متوجه کارکرد این دست ابزارهای رسانه‌ای و فرهنگی استیلای هژمونی غرب در جهان شویم. نوبل صلح نه برای آن کودک فلسطینی که دو سال است زیر بمباران وحشیانه اسرائیل قرار دارد بلکه برای یک مشت اجیر شده ارزان قیمت غرب در کشورهایی چون ایران و روسیه و چین و ونزوئلاست. امروز هر کارگردانی که چین و روسیه و ایران و ونزوئلا و کوبا و کره شمالی را وحشی نشان دهد، هر کسی که در این کشورها علیه منافع ملی کشورش لجن‌پراکنی کند و به زبان ساده هر کسی در این کشورها بهتر مازاد متعفن سیاستمداران و جامعه و سلبریتی‌های غربی را لیس بزند، جایزه بهترین نصیب‌اش می‌شود.
فرهاد قنبری حقوق کدام بشر "بقاّلی زنی را دوست می‌داشت، با کنیزک خاتون پیغام‌ها کرد که من چنینم و چنانم و عاشقم و می‌سوزم و آرام ندارم و بر من ستم‌ها می‌رود و دِی چنین بودم و دوش بر من چنین گذشت، قصّه‌های دراز فرو خواند. کنیزک بخدمت خاتون آمد گفت: بقال سلام می‌رساند و می‌گوید که بیا تا ترا چنین کنم و چنان کنم. گفت: باین سردی؟ گفت او دراز گفت اما مقصود این بود. اصل مقصودست، باقی دردسرست" (فیه ما فیه - مولوی) ⏪ جایزه صلح نوبل، جایزه خبرنگار آزاد، جایزه فعالان حقوق بشر، جایزه گِرمی، حمایت از ززآ، جوایز سینمایی برلیانه و ونیز و کَن و امثالهم در سالهای اخیر همه در یک راستا و برای ضربه زدن به این سرزمین و تراشیدن سرپوش اخلاقی برا تحریم و به آشوب و ایجاد جنگ داخلی و تهاجم نظامی به ایران است و باقی لفاظی و به قول مولوی دردسر است. فعال حقوق بشر و فعال سیاسی و بازیگر و کارگردان و خواننده و سلبریتی ایرانی اگر جرات دارد فقط یک خط در مورد نسل‌کشی اسرائیلی‌ها سخنی بگوید تا برای همیشه به خاطره‌ای در بنیاد نوبل و جوایز خبرنگاری و حقوق بشری و فستیوال برلیانه و ونیز و کَن و گِرمی و صدها موسسه دیگر که به عنوان ابزارهای فرهنگی هژمونی غرب عمل می‌کنند، بدل شود. فعال حقوق بشری و شبه‌روشنفکر ایرانی اگر جرات دارد یکبار درباره منطق ظالمانه و غیرانسانی حاکم بر مناسبات بین‌الملل و نقش ویرانگر غرب در فروپاشی اجتماعی ایران به واسطه تحریم اقتصادی و یا در نقد حمایت همه‌جانبه نظامی از اسرائیل سخن بگوید تا برای همیشه با مدیا و جوایز حقوق بشری و هنری خداحافظی کند. فعال سیاسی و فعال حقوق بشری و خبرنگار و به اصطلاح هنرمند ایرانی تا زمانی برای غرب ارزشمند است که از عقب‌ماندگی و بدویت و خشونت و زن‌کُشی ایرانیان بگوید، ایران و ایرانی را تحقیر کند، در بزرگنمایی از مشکلات کشور نقش بازی کند و دانسته و ندانسته در خدمت توجیه تحریم اقتصادی و فشار بیشتر و در کل مدافع تمام عیار منافع ناتو و غرب باشد. فعال سیاسی و زندانی و فعال حقوق بشر و سینماگر ایرانی تا زمانی برای غرب ارزشمند است که چکمه لیس سربازان ناتو و دشمن موجودیت سرزمین خویش بوده و خاورمیانه را نفرین شده و شیطانی معرفی کند، وگرنه یکبار اگر به نقش مخرب استعمار غرب در خشونت‌های موجود در منطقه خاورمیانه اشاره کند برای همیشه از ویترین رسانه غرب کنار گذاشته می‌شود.
معماری قدرت، نظم و امنیت ایران
سخن آقای کوروش احمدی مبنی بر این‌که «با یکی دو بمب کارمان راه نمی‌افتد و باید سیستم دلیوری سه‌پایه شامل زیردریایی، هواپیما و موشک داشته باشیم» در نگاه نخست شاید بازتاب برداشت رایجی از قدرت‌های بزرگ هسته‌ای باشد، اما از منظر ادبیات آکادمیکِ بازدارندگی و تجارب واقعی کشورها، چنین تحلیلی نادرست، پرهزینه و از نظر راهبردی گمراه‌کننده است. در نظریۀ بازدارندگی، آنچه شرطِ اعتبار و کارکرد یک زرادخانۀ هسته‌ای تلقی می‌شود، نه «تعداد بمب‌ها» و نه «تعدد پایه‌های تحویل»، بلکه بقاپذیریِ توانِ تلافی دوم است. یعنی کشوری باید بتواند مطمئن باشد که حتی پس از نخستین حملۀ دشمن، بخشی از توان هسته‌ای‌اش زنده می‌ماند تا پاسخ ویرانگر بدهد. این مفهوم در ادبیات نظامی به‌روشنی از مطالعاتی مانند آثار ویپین نارنگ دربارۀ دکترین‌های هسته‌ای قدرت‌های منطقه‌ای به دست آمده است. نارنگ نشان می‌دهد که الگوی «سه‌پایه» نه شرط لازم است و نه در بیشتر کشورها عملی؛ بازدارندگی معتبر را می‌توان با نیروی اندک اما بقاپذیر، همراه با دکترین روشن و فرماندهی‌ـ‌کنترل مطمئن (NC3)، حفظ کرد. تجربۀ بریتانیا شاهد صریحی است. این کشور از اواخر دهۀ ۱۹۹۰ عملاً تنها با یک پایه، یعنی زیردریایی‌های حامل موشک‌های تریدنت، بازدارندگیِ «پیوسته در دریا» را حفظ کرده و آن را «حداقل بازدارندگی معتبر» می‌نامد. به بیان دیگر، حتی در سطح قدرت‌های بزرگِ دارندهٔ فناوری‌های پیچیده، سه‌پایه بودن دیگر پیش‌شرط بازدارندگی محسوب نمی‌شود. در مقابل، کشورهایی چون هند و پاکستان، سال‌ها پیش از آنکه بتوانند به سه‌پایه کامل برسند، بازدارندگی متقابلِ مؤثر ایجاد کردند؛ زیرا هر دو طرف به این نتیجه رسیده بودند که چند کلاهکِ بقاپذیر و اعلام دکترین پاسخ قاطع، کافی است تا جنگ هسته‌ای را نامحتمل کند. در پایۀ زمینی، بقاپذیری بیشتر از هر چیز به تحرک، پنهان‌سازی، فریب، سخت‌سازی سیلوها و پراکندگی لانچرهای ارزان بستگی دارد. چین در دهه اخیر با ایجاد مزارع سیلویی و تنوع حامل‌ها، بدون ورود به مسابقه کمّی، بقاپذیری سامانه‌هایش را بالا برده است. یعنی کیفیتِ بقا مهم‌تر از تعداد پایه‌هاست. افزون بر این، گسترش سه‌پایه در عصر «ضدنیروی نوین» و پیشرفت‌های هدف‌گیری دقیق، سنجش از دور و حملات سایبری می‌تواند حتی تاب‌آوری سیستم را کاهش دهد. هرچه ساختار تحویل و فرماندهی پیچیده‌تر شود، نقاط آسیب‌پذیری بیشتر می‌گردد. این همان خطری است که ادبیات جدید بازدارندگی به آن اشاره می‌کند: سادگی و امنیتِ شبکه فرماندهی و کنترل، شرط بقای بازدارندگی است، نه کثرت پلتفرم‌ها. از سوی دیگر، سه‌پایه‌سازی نیازمند منابع مالی، فنی و انسانی عظیم است. تجربه اروپا نشان می‌دهد که حتی نگه‌داریِ یک پایۀ راهبردی دریایی میلیاردها پوند هزینه سالانه دارد. برای کشوری که هنوز دکترین رسمی هسته‌ای، زیرساخت‌های NC3، و ظرفیت تولید سوخت و کلاهک صنعتی ندارد، چنین مسیر پرهزینه‌ای نه ممکن است و نه ضروری. جمع‌بندی بنده روشن است: ادعای «سه‌پایه یا هیچ» از اساس با منطق بازدارندگی مدرن ناسازگار است. بازدارندگی معتبر از مسیر «حداقل بازدارندگی بقاپذیر» می‌گذرد؛ یعنی نیروی کوچک اما قابل بقا، دکترین شفاف، فرماندهی و کنترل امن، و ابزارهای تحرک و فریب مؤثر. در شرایط جغرافیایی، فناورانه و سیاسی ایران، تمرکز بر چنین الگویی واقع‌بینانه‌تر، کم‌هزینه‌تر و از منظر امنیت ملی عقلانی‌تر از تلاش برای تقلید از سه‌پایه قدرت‌های بزرگ است.
هدایت شده از خبرگزاری فارس
برندگان جایزه صلح نوبل؛ تاریخچه‌ای از جنگ‌طلبان و غرب‌گرایان 🔹جایزه نوبل صلح، که قرار بود نمادی از آرمان‌های انسانی و تلاش برای عدالت جهانی باشد، امروزه، به گفته تحلیلگران، به ابزاری در خدمت قدرت‌های غربی و پروژه‌های سیاسی آنان تبدیل شده است؛ چنان‌که بسیاری از دریافت‌کنندگان این جایزه نه صلح‌طلب، بلکه در عمل جنگ‌افروز و از حامیان بزرگ سیاست‌های استعماری و غرب‌گرا بوده‌اند. 🔸ماریا کورینا ماچادو (۲۰۲۵): کمیته نوبل نروژ ساعاتی پیش ماریا کورینا ماچادو، رهبر مخالفان ونزوئلا، را به دلیل «حفظ شعله دموکراسی در تاریکی فزاینده» برنده جایزه اعلام کرد. وی از حامیان سرسخت رژیم صهیونیستی و یکی از چهره‌های اصلی اپوزیسیون وابسته به غرب در ونزوئلاست که آشکارا از دخالت نظامی خارجی در کشورش و واگذاری منابع ملی به شرکت‌های غربی حمایت کرده است. او در سخنرانی‌های خود در ۲۰۲۴ خواستار تحریم‌های سخت‌تر آمریکا و حتی «اقدام نظامی» علیه کشورش شد. 🔹باراک اوباما (۲۰۰۹): در ابتدای ریاست‌جمهوری خود به دلیل «تلاش‌های فوق‌العاده برای تقویت دیپلماسی بین‌المللی» این جایزه را دریافت کرد. با این حال، او تعداد جنگ‌های خارجی آمریکا را از ۴ به ۷ افزایش داد، ۵۴۲ حمله پهپادی (۱۰ برابر دوره بوش) انجام داد، در سال ۲۰۱۶ بیش از ۲۵,۰۰۰ بمب پرتاب کرد، لیبی را به ویرانه تبدیل کرد، از تروریست‌ها در سوریه حمایت نمود و تغییر رژیم خونین در اوکراین در ۲۰۱۴ را سازماندهی کرد. 🔸هنری کیسینجر (۱۹۷۳): یکی از چهره‌های بدنام سیاست خارجی آمریکا که به‌خاطر «تلاش برای آتش‌بس در ویتنام» جایزه گرفت؛ در حالی که خود عامل طولانی...