به آدمی تبدیل شدهام که، دست برداشته از قانع کردن دیگران و ترجیح میدهد در ذهن همه مقصر باشد.
یهو به قدری ناراحت میشم و پرت میشم تو گودال غم و ناراحتی انگار، من نبودم که همین چند ساعت پیش میخندیدم.
در واقع خیلی چیزا توی ذهن و قلبم هست که نمیتونم فکر کردن بهشو تموم کنم ، فقط دلم میخواد راجبش یه دل سیر گریه کنم و فریاد بکشم تا یه زره بهتر شم
درونم انگار داره آتیش میگیره ولی چیزی بروز نمیدم و ساکت میمونم
هر شب با خودم میجنگم ولی صبح جلو همه لبخند میزنم و ساکت میمونم تا بنظر بیاد چیزی نیست و خیلی خوبم ولی از چیزی که دارم تو سکوت بهش فکر میکنم و اون بغضی که فشارش روی گلوم هست رو کسی متوجه نمیشه
انگار گلومو با زنجیر بستن و نمیتونم توضیح بدم
ایکاش یه فردی مثل من باشه که تمام این متنو با وجودش درک کنه ؛)