eitaa logo
𝐌𝐚𝐤𝐬𝐨𝐨𝐫
146 دنبال‌کننده
32 عکس
133 ویدیو
0 فایل
اینجا، پناهگاهی‌ست برای تمام احساساتی که هیچ‌وقت فرصت گفتن پیدا نکردند؛ برای اشک‌هایی که پشت لبخند پنهان شدند💔 وبه نام نامی ایران؛این خاک غم را بلدست...اما فراموشی را نه...🖤 🥀 همراه با رمان🪽✨ اسtارت:1405/3/16 کپی؟ [راضی نیستم] @Wounded_heart63‌:Me
مشاهده در ایتا
دانلود
اینجا تالارِ سکوت تمام فریادهای بی صداست🥀 مکانی برای مرورِ لحظاتی که در دل ماندند و چشمانی که در تنهایی، اشک هایشان را ریختند.🩶 اینجا،آینه یِ تمام نمایِ زخم هایی ست که هرگز به زبان نیامدند🖤🌑 همراه با رمان های خیلی خفن👀✨ و به نام نامی ایران و جاویدان🕊️🖤🥀 https://eitaa.com/Wounded_heart7899 💔🖤
خان زاده کناری ایستاد تا من اول وارد بشم. برگشتم و از پشت نازکی چادر به زن هایی که با شادی به ما نگاه میکردن چشم دوختم تاج سلطان مادر خان زاده در راس اون ها ایستاده بود و پنج دقیقه قبل دستمالی به پسرش داد تا..... قدم داخل اتاق گذاشتم. خان زاده هم پشت سرم اومد. با صدای بسته شدن در تکون شدیدی خوردم با قدم های سست جلو رفتم. خاتون برامون جا پهن کرده بود و روی مالفه ی سفید رو با گل برگ پر کرده بود. کنج دیوار روی تشک نشستم و توی خودم جمع شدم. حتی تصور اینکه دستش به من بخوره هم ترسناک بود. نه اینکه خان زاده زشت و پیر باشه نه... اتفاقا خوش قد و بالاترین مردی بود که توی زندگیم دیدم. از همین قد و قامت بلند و اخمای در همش بود که می ترسیدم. بعد از کلی مکث با فاصله ازم کنج تشک نشست و با صدای گرفته ای گفت _بهت گفته بودم که حاضر نیستم مادر بچم یه دختر روستایی باشه. اگه اینجام واسه خاطر حرف بابام و ارثی که اگه تو رو نمی گرفتم ازش محروم می شدم.. می دونم زور تو هم به بقیه نرسید و الان اینجایی....نترس...دارم می بینم زیر چادر می لرزی. https://eitaa.com/Wounded_heart7899 𓂃ꔫ⊹༊࿐༉ᣟ°✧ ִ ۫ 𐚁̸ 🩷 𝐌𝐚𝐤𝐬𝐨𝐨𝐫 آیلین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 
''چرا برات گریه کنم وقتی ریملم از کل زندگیت گرونتره؟''
نمی لرزیدم بلکه اشک می ریختم. اون طور که توی قصه ها شنیده بودم اون الان باید چادرم رو کنار میزد و با دیدن عروسش نفسش بند میومد اما توی دور ترین نقطه از من نشسته بود. ادامه داد _من تهران درس خوندم.. اونجا بزرگ شدم... از دختری که ابروهاش پر تر از منه و هیچ جذابیت زنانگی نداره خوشم نمیاد. دخترای امروزی و مدرن و دوست دارم... اینا رو میگم که بدونی چه قدر از ایده آل های من فاصله داری. حس حقارت رو توی بند بند وجودم حس میکردم. حس می کردم اون قدر کمم که لیاقت هیچ کس و ندارم. _حالا که توی این مخمصه افتادیم مجبوریم با هم راه بیاییم.. منظورش و نفهمیدم به جاش حضورش و کنارم حس کردم. هر لحظه منتظر برداشته شدن چادرم بودم.. روبه روم نشست. نفسم بند اومد و مثل گنجشک تمام تنم می لرزید. دستام و محکم روی پاهام گذاشته بودم. دستاش پیش اومد و دستام و کنار زد. آروم پچ زد _می دونم این شب برای دخترا اونم دختری مثل تو چه قدر ممکنه سخت باشه اما نگران نباش. دستش از زیر پیراهنم روی کمری شلوارم نشست. اشکم جاری شد و لبم و گاز گرفتم. هنوز حاضر نبود صورتمو نگاه کنه. دستاش پایین اومد. خودمو سفت گرفتم. چه قدر سخت بود خدایا... من تا حالا هیچ پسری اینقد نزدیکم نبوده پسر ارباب بدون مقدمه چینی..... چند لحظه ای مکث کرد لابد خان زاده داشت با خودش فکر میکرد اون دختر ابرو پر چه طور انقدر سفیده؟ اما خوب اگه به صورتم نگاه میکرد و قیافه ی جدیدم و میدید https://eitaa.com/Wounded_heart7899 𓂃ꔫ⊹༊࿐༉ᣟ°✧ ִ ۫ 𐚁̸ 🩷 𝐌𝐚𝐤𝐬𝐨𝐨𝐫 آیلین
ک‌یر تو این زندگی ای که هیچوقت سرهیچی جاش نبود😒 𝐌𝐚𝐤𝐬𝐨𝐨𝐫
میخوابم با امید اینکه شاید خوابت را ببینم.