یاد دخترای ظهر افتادم. به جرعت می تونم بگم بدون آرایش خیلی بهتر از اونا بودم
کلی با خودم کلنجار رفتم نه راه پیش داشتم و نه راه پس....
باید ی فکری به حال خودم و وضعم میکردم......
توی تقلاهای که با خودم داشتم
یاد حرف خاتون افتادم خاتون همیشه می گفت باید باب میل مردت باشی.
حالا که خانزاده دخترای اینجوری دوست داره چرا من دست رو دست بزارم من میتونم از صدتا از اینا بهتر باشم باید تمام تلاشمو کنم مثل دخترای شهری باشم.
نه بی حیا!اما باید بتونم خودمو توی دل خان زاده که الان شوهرمه جا کنم
* * *
داخل وسایلهامو گشتم کلی وسایل ارایشی بود کمو و بیش یعضیاشو دیده بودم ولی تا الان ازشون استفاده نکرده بودم مگه شب عروسی که از شهر برام ارایشگر اورده بودن برای همین شروع مردم به امتحان کردنشون.....
برای هزارمین بار رژ لب و روی لب هام کشیدم
بالاخره تونستم صاف درش بیارم.
لبخندی زدم اما با تصور اینکه با این ریخت و قیافه جلوی خان زاده وایستم مو به تنم راست کرد.
یادم افتاد که دختر کدخدای ده بالا که از قضا دوستمم بود تهران زندگی میکرد اون هم درست مثل خانزاده اینجا درس میخونده. تنها کسی هم که می تونست بهم کمک کنه اون بود اما چه کمک کردنی؟
https://eitaa.com/Wounded_heart7899
𓂃ꔫ⊹༊࿐༉ᣟ°✧ ִ ۫ 𐚁̸
🩷
𝐌𝐚𝐤𝐬𝐨𝐨𝐫
آیلین
هدایت شده از Mē/کمترر بفور انسان
آدما فراموش نمیشن؛
تبدیل به اهنگ میشن و میرن تو پلی لیست..☕️🙂