هر چه پول در آورد کتاب خرید، و همه اش خیال می کرد شاعر است.
پدر پرسید: «دنبال چه می گردی؟»
گفت: «دنبال خودم.»
"سمفونی مردگان، عباس معروفی"
در اتاقی که به اندازهی یک تنهاییست
دل من
که به اندازهی یک عشقست
به بهانه های سادهی خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و به آواز قناری ها
که به اندازهی یک پنجره میخوانند
"تولدی دیگر، بانو فروغ فرخزاد"