برای ما.
پشت میز نشسته بود و درحالی که به انعکاس چشمانش در آینه خیره شده بود، مارگات موهایش را به آرامی شانه میزد. دندانه های شانه از بالا تا پایین با موج موهایش حرکت میکرد. سر و صداهای مبهمی که از بیرون به گوش میرسید توجه امیلیا را به خود جلب کرد. چشم از آینه برداشت و از پنجره به بیرون خیره شد. رعیت ها پشت در های قصر ایستاده و سر و صدا به پا کرده بودند.
"مارگات، چرا مردم از ما ناراضی اند؟"
مارگات که به سوال های ناگهانی و گاها عجیب او عادت داشت با ارامش جواب داد "آنها ناراضی نیستند خانم، خواسته های زیادی دارند.و همین انهارا پر توقع کرده است."
"چرا خواسته هایشان عملی نمیشود؟"
"چون خواسته هایشان در سطحشان نیست"
"مگر خواسته هایشان چیست؟ چیزیست که پدر توانایی برآوردن آن را ندارد؟"
"به راستی که پادشاه، بر هر چیز تواناست. مسئله این است که آنها لیاقت برآورده شدن خواسته هایشان را ندارند."
"لیاقت را چه کسی تعیین میکند؟"
"جایگاهشان در جامعه، خانم"
مارگات با حرکات تند تری موهایش را شانه زد. امیلیا، همچنان از پنجره به بیرون خیره بود... به مردمی که در سرمای زمستان برای شنیده شدن دست پا می زدند و تقلا میکردند. نگاهش سرد شد. "جایگاه چگونه بدست می آید؟"
"نسبت به تلاش هرکس جایگاهی در همان اندازه نصیبش میشود"
"پدر تلاشی برای جایگاهش کرد؟"
مارگات شانه را روی میز می گذارد.
"زحمات پادشاه از هرکس در این سرزمین بیشتر بوده."
"چرا؟"
"چون مسئولیت های بزرگتری دارند. دیگر وقت صبحانهست،بانوی جوان"
امیلیا نیشخندی زد و از جایش بر خواست. "و سوال اخر، مارگات؛ چرا به من دروغ می گویی؟"
مارگات دستانش را روی شانه های ظریف امیلیا گذاشت و به او از آینه رو به رو خیره شد. "چون گاهی اوقات دروغ بهتر از حقیقتیست که آشوب به پا کند. حتی اگر این آشوب، فقط در افکارت باشد."