• دقیقا، کیف میده برای نسخه پرایم هالونایت برای حمله هوایی بر علیه سوسکهای شاخدار!
• چرا فرار از هیولا؟ اتفاقا وقتی که توی دانشگاه بیش از همیشه احساس تنهایی میکردم همون موقع از راه رسید تا از تنهایی بیرونم بیاره، من دستم رو کمی جلو بردم تا جنتلمنانه ببوسه ولی چون زنبور مسلمان بود و بهم نامحرم بود از انجام این کار سر باز زد.. منم در پاسخ فقط براش موفقیت و پیروزی دعا کردم.
• همان موجوداتی که مادر هاچ زنبور عسل را اسیر کردند^^
• نوع پروازشون مثل کوادکوپتر میمونه ولی اونا فقط میخوان جاسوسیت رو بکنند~
هدایت شده از آتلانتیسِگمشده
لبخند میزدم؛ میخندیدم؛ واقعی بود...
اما چرا آن لبخند، آن خنده، انقدر زود محو میشد؟
این احساس ترس بود؟ از چه؟
از فاصلهای که شاید فقط من بودم که حس میکردم؟
نمیخواستم به جواب برسم.
شاید از جواب هم میترسیدم.
بگذار همینطور بماند...
وانمود میکنم که واقعا چیزی نبوده و نیست.
هنوز برای مقابله با آن [حتی غرق شدن در فکرش]، شجاع نیستم...
چند ماه پیش، در یک بعد از ظهر آرام در واتیکان، شارتِران تصادفا کامِرلنگو را دید که راه میرفت. کامِرلنگو گویا یادش بود که شارتِران همان گارد جدید است و از او خواست که در این پیاده روی همراهیاش کند. صحبت خاصی نکردند و همین هم باعث شد که شارتِران بلافاصله احساس کند جای خوبی آمده و راحت تر شد. شارتِران گفت: پدرمقدس؟ اجازه هست یک سوال عجیب از شما بپرسم؟
کامِرلنگو لبخند زد: به این شرط که بپذیری شاید من هم جواب عجیب بدم.
شارتِران خندید: از همهی کشیش هایی که تا به الان دیدهام این سوال رو پرسیدم ولی هنوز درک نمیکنم.
کامِرلنگو پرسید: چه چیزی ذهنت رو اذیت میکنه؟
قدم های کوتاه و سریع برمیداشت و قبایش در همان حال به چمن میخورد. شارتِران با خود گفت: انگار حتی کفش های مشکی و پاشنه تختش هم مناسب حال اوست، انگار انعکاسی از عصاره ی وجودش است؛ مدرن اما فروتن.
نفس عمیقی کشید و گفت: هیچ وقت جمع صفات قادر و مهربان رو در خداوند درک نکردم.
کامِرلنگو لبخند زد: زیاد کتاب مقدس میخونی؟
-سعی میکنم زیاد بخونم.
+گیج شدی چون کتاب مقدس خدا رو هم قادر به تصویر میکشه و هم مهربان...
-دقیقا!
+هم قادر و هم مهربان صرفا به این معناست که خداوند قادر متعاله و رحیم هم هست.
-متوجه مفهوم هستم اما... اینطور به نظر میرسه که انگار تناقض دارند.
+بله، تناقض هم در درد چشم میاد؛ گرسنگی انسان، جنگ، مریضی و...
مطمئن بود که کامِرلنگو منظورش را بهتر از دیگران میفهمد: درسته اما اتفاقات بد همیشه توی دنیا رخ میده. مصیبت های انسان انگار اثباتیه از اینکه خدا نمیتونه هم قادر باشه و هم مهربان. اگه مارو دوست داره و قدرت هم داره که وضعیت مون رو تغییر بده، از درد و رنج ما جلوگیری میکرد، نه؟
کامِرلنگو اخم کرد: واقعا جلو گیری میکرد؟
شارتِران معذب شد؛ آیا پایش را از گلیمش دراز تر کرده بود؟ آیا این سوال از آن سوال هایی بود که خوب نیست آدم بپرسد؟ با لکنت پرسید: خب.. اگه خدا مارو دوست داره و میتونه از ما محافظت کنه، باید این کارو بکنه. یا قادر و بی اعتناست یا مهربان و ناتوانه؟
+فرزند داری ستوان؟
صورت شارتِران گل انداخت: خیر سینیوره!
+فرض کن یک پسر هفت هشت ساله داشتی... دوستش میداشتی؟
-قطعا!
+آیا هر کاری از دستت بر میاومد انجام نمیدادی تا مانع درد و رنجش بشی؟
-قطعا!
+اجازه میدادی دوچرخه سواری بکنه؟
شارتِران لحظهای مردد شد. کامِرلنگو گاهی انگار نه انگار که روحانی بود و زیادی مثال هایش به روز و جوان پسند بود. گفت: بله خب... قطعا بهش اجازه میدادم دوچرخه سواری کنه ولی بهش میگفتم که مراقب خودش باشه.
+یعنی در مقام پدر فرزند بهش نصیحتهای ساده و خوبی میکردی و بعد اجازه میدادی کار خودش رو بکنه و اشتباهاتی مرتکب بشه؟
-اگه منظورتون اینه که دنبالش راه نمیافتادم و ناز پرورده نمیکردمش، بله.
+ولی اگه میافتاد و زانوش زخم میشد چی؟
-یاد میگرفت محتاط تر باشه.
کامِرلنگو لبخند زد: یعنی هرچند قدرت دخالت داری و میتونی مانع رنج پسرت باشی، تصمیم میگیری عشقت رو به صورت دیگهای نشون بدی، بهش اجازه میدی خودش درس بگیره.
-مسلما درد و رنج بخشی از بزرگ شدنه. ما ها هم همینطوری یاد میگیریم!
کامِرلنگو سری به تایید تکان داد و گفت: مسلما.
#Book: فرشتگان و شیاطین اثر دَن بِراون
تمام دنیا یک صفحهی شطرنج است، هر حرکت ممکن است باعث سقوطت شود و نکتهی مهم این است که بی حرکت باقی نمانی و از جایی که بازیات را آغاز کردهای متوقف نشوی چون در غیر این صورت هرگز نمیتوانی از عاقبتت با خبر بشوی.
#Qoute: شاه بالدوین چهارم
#Game: شطرنج
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
شطرنج. #Music
سیزده ساله که بودم کسی رو نمیشناختم
که توی بازی شطرنج شاید بهش میباختم
فکر میکردم نابغه ام، حس میکردم یه مَردم
هر بار با نقشهای کسی رو مات میکردم
شنیده بودم شطرنج رو کامپیوتر ها هست
با خودم گفتم چرا حریف رو بدم از دست؟
وقتی برای اولین بار به یک کامپیوتر باختم
مهره هارو برای همیشه دور انداختم
حتی اگر اون دستگاه بازی رو به من میباخت
مدتی بعد یک شرکت نسل برتری میساخت
یاد گرفتم همیشه موجودی باهوش تر هست
حتی وقتی از قدرت بیاندازه شدی مست
درست وقتی توی بازی یه جای خوب نشستی
یه بازی بزرگ تر هست که تو جزوش هستی
اینجا جایی برای از خود راضی شدن نیست
بازی کردن جز دامی بازی شدن نیست
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+من تمام بازی های تو رو تماشا کردم، تو یک پدیدهی شگفت انگیز هستی..و من همین الان بهترین شطرنج عمرم رو بازی کردم.
-مساوی؟
+بورگارف هرگز پیشنهاد تساوی بودن نمیدهد، اما او به الیزابت هارمون پیشنهاد میدهد؛ اگر او قبول کند با قهرمان جهان مساوی میشود و صحنه را ترک میکند.
اگر روی یک مهره بازی کنند، غبارها مینشیند و بازی نهایی نمایان میشود، او ممکن است خود را در موقعیت بسیار متفاوتی بیابد. او در آخر بازیهای پایانی مهارت خاصی دارد و به خاطر آن مشهور است.
هارمون از طرف دیگر، اینطور نیست؛ او بیشتر به خاطر شروع قدرتمند و قوی از ابتدا و تضعیف روحیه حریفانش از همان ابتدا شناخته شده است..بنابراین من فکر میکنم او باید تساوی را بپذیرد. جهان این را یک دستاورد بزرگ خواهد دید.
با این حال، تساوی پیروزی نیست و تنها چیزی که همهی ما میدانیم این است که الیزابث عاشق پیروزی و برنده شدن است.
#Series: Queen's Gambit 2020
به دلیل مشغول بودن درس ها و فکرم و همچنین تحت فشار بودن پیاپی از جانب دانشگاه و چیزای دیگه و عدم تمرکزم به خاطر خستگی شدید جسمی و ذهنی به خاطر استرس و حجم کار ها احتمال زیاد نتونم پی وی هارو تا آخر هفته پاسخگو باشم..
اما سعی میکنم یکم یکم جواب بدم..
• این قضیه دربارهی اتمها صدق میکنه ولی من در زمینه شباهت روانشناسی انسان و اتم مخالف هستم؛ بر اساس علم فیزیک هر نقطه بار و میدان منحصر به فرد خودش رو داره فارغ از اینکه بار مثبت داشته باشه یا بار منفی. هرگز نمیشه میدان های جداگانه رو باهم خنثی کرد مگر اینکه اون بار ها کاملا یکسان و قرینهی همدیگه باشند، ویژگی های انسانی تشکیل شده از بی نهایت متغیره که به علل های زیادی از جمله شرایط وابستهست و حتی نام گذاری ویژگی های خوب و بد هم به نگرش فردی انسان ها برمیگرده چون هر ویژگی فارغ از زاویه دید فردی مزایا و معایب خودش رو داره و میشه اینطور گفت که هیچ کدومشون بی هزینه نیست و اینکه چه تاثیری روی ما و محیط اطراف میذارند وابسته به شرایط نشون میده که ویژگی خوب و مفیدی محسوب میشه یا یک ویژگی بد و اتلاف کننده و هر کدوم میبایست در نوع خودشون مقایسه بشن و خنثی بشن ولی باز هم در باب مسئله احساساتی و منطق در شرایط یکسان باز هم در حال دگرگونی و تغییره.
• این درسته که ویژگی های مشترک ممکنه در بازتاب آینه های رفتاری و گفتاری انسان های دیگه پیدا بشه ولی هر کدومشون به خاطر شخصیت و تجربه های متفاوت، منحصر به فرد هستند. حتی مشاوره و تحلیل ها هم به خاطر زاویه دید های مختلف متفاوته حتی اگه در مفهوم هردو یک استدلال رو ارائه کنند بنابراین من باور دارم که لزوما این درست نیست که چون یک نفر دیگه این ویژگی مشترک رو داره لزوما با اون فرد دیگه برابری میکنه.
• من معتقدم انسان ها جایگزین میکنند چون همچنان موفق نشدند که اون حس نیازشون رو کامل برطرف کنند و فقط با جایگزین کردن و فریب دادن ذهنشون، خودشون رو وادار میکنند که فراموش کنند، با این وجود کاملا مخالف نتیجه گیریت نیستم، شاید اگه دربارهی هر کدوم مثال بزنی بهتر بتونم نقطه نظرت رو درک کنم.