هدایت شده از Tsukino...:)
رهبر معظم انقلاب ویکتور هوگو را یک حکیم به معنای واقعی میدانند و کتاب بینوایان را کتاب حکمت معرفی میکنند..
«صفحه ۱۲۴-۱۲۵ کتاب هنر و رسانه در آیینه دیدگاه مقام معظم رهبری»
هدایت شده از Tsukino...:)
گل نرگس..
گلی که در زمستان و از میان برف و سرما سر بیرون میاره و به آسمان درخشان سلام میکنه..(:
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
او و دوستانش - he and his friendsبیگانه - Stranger.mp3
زمان:
حجم:
20.5M
بیگانه
#Music
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
بیگانه #Music
خرس های قطبی رو دیدم توی خط استوا
وقتی که گل ها رو بو میکردند
اونا چیزی از قطب یادشون نیست
مفهوم جدید پیدا کردند
باهم قطعهی قدیمی رو خوندند
اونا چیزی نمیدونند
تابلو ها کمک نمیکنند به من
بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست
این کابوس مثل یه رویاست
ولی ما نمیترسیم فرمانده
همه چیز تحت کنترل ماست
بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست
این کابوس مثل یه رویاست
ولی ما نمیترسیم فرمانده
همه چیز تحت کنترل ماست
بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست
این کابوس مثل یه رویاست
ولی ما نمیترسیم فرمانده
همه چیز تحت کنترل ماست
هدایت شده از دیوانِ لعیا.
دیشب که اشکهام درد نداشتن و بیهویت نبودن، بلکه میسوختن و تعلق داشتن، فهمیدم آخرین بارم بوده.
اینبار نذاشتم مشت بخورم یا زمین گیرم بندازه تا کبود بشم، اجازه ندادم این بار دردم بگیره.
اینبار لازم نبود با زور سیلی و آتش بسوزم که این دروغ ساخته شه " سوختم چون خورشیدم؛ خورشید میسوزه!"
اینبار شجاع بودم. دستش رو گرفتم و از پشت ابرها بیرون کشیدمش.
قرمز نشدم. زخمی نشدم.
سوختم. واقعا سوختم.
اینبار اونجوری سوختم که حقیقت رو از بین دروغهام بیرون بکشم و راستش رو بگم، وقتی میگم:" من خورشیدم و خورشید میسوزه."
امروز صبح که دیدم گودی چشمهام مثل زمین سخت، آب و خط لبخندم با اشکهام موندنی میشه، فهمیدم آخرین بارم بوده.
تمام این سالها، خورشید ازم جا مونده بود و منم جرأت برگشتن و پیدا کردنش توی اون تاریکی رو نداشتم.
امروز، یه سرکی توی اون اتاق وحشتناکِ خالی کشیدم. دستش رو دراز کرده بود و حالا تصمیم سرنوشت ساز باید گرفته میشد؛ توسط من.
" بترس و بسوز، اما بیارش پیش خودت؛ یا جرأت ترسیدن رو هم به خودت نده و منتظر گریههای دردناک بعدی باش."
و من انتخاب کرده بودم؛ بچگیهام انتخاب کردم که زمینی نباشم که دردش میگیره و ماهی نباشم که نیازمنده. دریایی نباشم که متلاطمه و جنگلی نباشم که بهم ریختهست.
من از همون لحظهیِ نخستینِ شنیدنِ اذان، تا حالا که بوی چوب خیس خورده بینیم رو پر کرده، انتخاب کرده بودم که خورشید باشم. نور باشم و زهرا باشم. بسوزم و اگر طاقت فرسا شد، به اونی که ساخت تا من انتخاب کنم، متوسل شم.
واسه همین هم حالا، که سرما کنار گوشم میخونه:" من رو برای این بار سوختن انتخاب کن." بی جواب از کنارش میگذرم و میپرم توی اتاق تاریکی که خورشید منتظرم وایساده.
ترسیدم؛ ولی بهش رسیدم. توی اولین لمس چنان داغ و نورانی بود که گفتم مرگ حتمیه ولی... نه. اون مدارا کرد. و من دیگه نترسیدم.
اینبار حتی لازم نبود شجاع باشم، فقط باید امیدوار میبودم. توی این اتاق تاریک حبس میشدم، یا بیرون میرفتم و دنیانوردی میکردم، اهمیتی نداشت.
خورشید توی بغلم بود و نور، چشمهام رو پر کرده بود. آخرین آرزو نه، اما تا به امروز تنها خواستهی حقیقی من همین بود.
اینکه جرأت کنم بترسم، و اقدام کنم به بودن.
اینکه دروغ نگم و حقیقت رو برای خودم محقق کنم.
اینکه زمین نباشم و خورشید باشم.
اینکه... اشکهام بسوزن؛ ذره ذره کمم کن تا سبک شم برای گرفتن دست آسمان و به بالا رفتن.
برای... نور آسمانِ خورشیدِ خدا بودن.
֙⋆ #لعیا | جرأتِ ترسیدن، اقدامِ بودن
هدایت شده از 𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
چو ایران نباشد تن من مباد
در این بوم و بر زنده یک تن مباد
همه روی یکسر بجنگ آوریم
جهان بر بداندیش تنگ آوریم
همه سربهسر تن به کشتن دهیم
به از آنکه کشور به دشمن دهیم
اگر کُشت خواهد تو را روزگار
چه نیکو تر از مرگ در کار زار؟