eitaa logo
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
52 دنبال‌کننده
213 عکس
53 ویدیو
2 فایل
آنها واقعیت را مانند یک بازی می‌بینند؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
بیگانه #Music
خرس های قطبی رو دیدم توی خط استوا وقتی که گل ها رو بو می‌کردند اونا چیزی از قطب یادشون نیست مفهوم جدید پیدا کردند باهم قطعه‌ی قدیمی رو خوندند اونا چیزی نمی‌دونند تابلو ها کمک نمی‌کنند به من بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست این کابوس مثل یه رویاست ولی ما نمی‌ترسیم فرمانده همه چیز تحت کنترل ماست بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست این کابوس مثل یه رویاست ولی ما نمی‌ترسیم فرمانده همه چیز تحت کنترل ماست بیگانه اینجاست بیگانه اینجاست این کابوس مثل یه رویاست ولی ما نمی‌ترسیم فرمانده همه چیز تحت کنترل ماست
هدایت شده از دیوانِ لعیا.
دیشب که اشک‌هام‌ درد نداشتن و بی‌‌هویت نبودن، بلکه‌ می‌سوختن و تعلق داشتن، فهمیدم آخرین بارم بوده. این‌‌بار نذاشتم مشت بخورم‌ یا زمین‌ گیرم‌ بندازه تا کبود بشم، اجازه ندادم این بار دردم بگیره. این‌بار لازم نبود با زور سیلی و آتش بسوزم که این دروغ ساخته شه " سوختم چون خورشیدم؛ خورشید می‌سوزه!" این‌بار شجاع بودم. دستش‌ رو گرفتم و از پشت‌ ابرها بیرون‌ کشیدمش. قرمز نشدم‌. زخمی نشدم. سوختم‌‌.‌ واقعا سوختم. این‌بار اونجوری سوختم‌ که حقیقت رو از بین دروغ‌هام بیرون بکشم و راستش رو بگم، وقتی میگم:" من خورشیدم و خورشید می‌سوزه‌‌." امروز صبح که دیدم گودی‌ چشم‌هام مثل زمین سخت، آب و خط لبخندم‌ با اشک‌هام‌ موندنی‌ میشه، فهمیدم آخرین بارم بوده. تمام این سال‌ها، خورشید ازم جا مونده بود و منم جرأت برگشتن‌ و پیدا کردنش‌ توی اون تاریکی رو نداشتم. امروز، یه سرکی توی اون اتاق وحشتناکِ خالی کشیدم. دستش‌ رو دراز کرده بود و حالا تصمیم‌ سرنوشت ساز‌ باید گرفته می‌شد؛ توسط من. " بترس و بسوز، اما بیارش‌ پیش خودت‌؛ یا جرأت ترسیدن‌ رو هم به خودت نده و منتظر گریه‌های دردناک بعدی باش." و من انتخاب کرده بودم؛ بچگی‌هام انتخاب کردم که زمینی‌ نباشم که دردش می‌گیره و ماهی نباشم‌ که نیازمنده‌. دریایی نباشم که متلاطمه و جنگلی نباشم که بهم ریخته‌ست‌. من از همون لحظه‌یِ نخستینِ شنیدن‌ِ اذان، تا حالا که بوی چوب خیس خورده بینیم رو پر کرده، انتخاب کرده بودم‌ که خورشید باشم. نور باشم و زهرا باشم. بسوزم‌ و اگر طاقت فرسا شد، به اونی که ساخت تا من انتخاب کنم، متوسل شم. واسه همین هم حالا، که سرما کنار گوشم می‌خونه:" من رو برای این بار سوختن انتخاب کن." بی جواب از کنارش می‌گذرم و می‌پرم توی اتاق تاریکی که خورشید منتظرم وایساده. ترسیدم؛ ولی بهش رسیدم. توی اولین لمس چنان داغ و نورانی بود که گفتم مرگ حتمیه‌ ولی... نه. اون مدارا کرد‌. و من دیگه نترسیدم. این‌بار حتی لازم نبود شجاع باشم، فقط باید امیدوار می‌بودم. توی این اتاق تاریک حبس می‌شدم، یا بیرون می‌رفتم و دنیانوردی می‌کردم، اهمیتی نداشت. خورشید توی بغلم بود و نور، چشم‌هام رو پر کرده بود. آخرین آرزو نه، اما تا به امروز تنها خواسته‌ی حقیقی من همین بود. اینکه جرأت کنم بترسم، و اقدام کنم به بودن. اینکه دروغ نگم و حقیقت رو برای خودم محقق کنم. اینکه زمین نباشم و خورشید باشم. اینکه... اشک‌هام بسوزن؛ ذره ذره کمم‌ کن تا سبک شم برای‌ گرفتن دست‌ آسمان و به بالا رفتن. برای... نور آسمانِ خورشیدِ خدا بودن. ֙⋆ | جرأتِ ترسیدن، اقدامِ بودن
چو ایران نباشد تن من مباد در این بوم و بر زنده یک تن مباد همه روی یکسر بجنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم همه سربه‌سر تن به کشتن دهیم به از آنکه کشور به دشمن دهیم اگر کُشت خواهد تو را روزگار چه نیکو تر از مرگ در کار زار؟
هدایت شده از ☫تولید و توزیع تریاک اصل☫
ریخت برهم با زمین‌ افتادنت‌ دنیای‌ من دیدی آخر چشم خوردی خوش‌قدوبالای‌من ؟
هدایت شده از ☫تولید و توزیع تریاک اصل☫
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤝𝙟𝙤𝙞𝙣 🪖@military_meme88🪖
هدایت شده از دومین‌ فانوس دریا‌ ؛
توی این زندگی از هرچی شانس نیاورده باشم ولی توی دوستی بهترین ادما نصیبم‌ شدن:) خدا همه تونو حفظ کنه..
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبه‌ی صخره دوید و با دیدن صحنه‌ی روبرو، درجا خشکش زد. لشکریان گروه گروه، همانند مورچه‌هایی به نظر میرسیدند که به سمت تکه نانی میروند و حقیقت آن بود که هیچ سود و فایده‌ای پشت این صخره منتظرشان نبود. همه آنان در غفلت بودند. کاملیا با قدم‌های بلند از گروه فاصله گرفت و دوشادوش آنجلا ایستاد. اثرات غم در چهره‌اش نمایان بود. «اشتباه میکنن.. اونا گول خوردن.. امان از شیطان..» آنجلا آهی از سر ناچاری کشید. «مجبوریم بهشون حمله کنیم؟ راهی نیست که این جنگ سر نگیره؟ آه.. خودم میدونم..» کاملیا کم‌جان و با تمام محبت باقی مانده اش لبخند ضعیفی به آنجلا زد و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «ما تمام تلاش خودمون رو می‌کنیم. اما اینکه اونا چه راهی رو انتخاب کنن.. در نهایت همه چیز به خودشون برمیگرده..» دستش لغزید و کنار بدنش رها شد. نفس عمیقی کشید و طنین قدرتمند صدایش در میان کوهستان پیچید. «مردمان سرزمین ها! فرمانروایان بلند مرتبه سرزمین هفت‌گانه! من به خوبی از نیت شما آگاهم و میدانم جز نماینده سرزمین خودم، هیچ نیستم. اما به من گوش دهید. خیر شما برای شیطان هیچ اهمیتی ندارد! او از اتحاد ما می‌ترسد. همانگونه که نور یگانه خورشید اگر تجزیه شود هر بخش آن فقط محدود به رنگ خود خواهد بود، ماهم اگر کنار هم نباشیم و صرفا به خاطر رنگ و ظاهر و فرهنگ از هم فاصله بگیریم در تباهی خودمان غرق خواهیم شد! ما اگر از هم فاصله بگیریم و مقابل هم بایستیم، شیطان به هدف خود خواهد رسید. حالا به من بگویید! آیا دلتان رضاست که با دست خود، مردم و کشورتان را به شیطان تقدیم کنید؟» "برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از "Letters to Mari"
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است! شما از ترستان این حرف ها را میزنید چون میدانید که حریف ما نخواهید شد!» کاملیا خواست جواب دهد، ولی پادشاه دیگری با شنل نیلی رنگ معترضانه عصایش را به زمین کوبید. «ای فرزند دو جهان. عقب نشینی کن و به آماده سازی لشکرت بپرداز که این سخنان جواب نیست. ما یا به استقلال سابق خود باز خواهیم گشت و بر‌هم زنان نظم سرزمینمان را مهر و موم می‌کنیم، و یا تا پای جان در میدان ایستادگی خواهیم کرد و زمین را با خون خود آبیاری میکنیم.» نگاه تحقیر‌آمیزی به کاملیا و برادرش انداخت و چهره در هم کشید «هرچند که با وجود شما دو شاهزاده، بعید میدانم دو کشور بتوانند به روال سابق بازگردند.» نگاه نفرت‌آمیز مردم باعث سنگینی هوا می‌شد. پسری که موهای سفید داشت، از گوشه چشم نگاهی به کاملیا انداخت. «شاهدخت من. حالتون خوبه؟» صدای زمزمه مانند آنجلوس به اندازه ای بود که حتی توسط آن چند نفر به سختی شنیده شد. کاملیا بدون توجه به محافظ، نگاه محکمش را به سپاهیان دوخت. «مشکلی بزرگتر از این ما را تهدید می‌کند! شیطان قصد نابودی ما را دارد و تنها چیزی که می‌تواند جلوی آن را بگیرد، وحدت ماست. لطفا چند صباحی صلح را بپذیرید، و قول میدهم بعد از آن تا ابد زمان برای جنگ و دعوا میان خودمان را داریم! جنگ، جنگ بقاست برای حالا!» "پارت دوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از "Letters to Mari"
چند تن از فرمانروایان نگاهی بین خود و مردمشان رد و بدل کردند. به نظر می‌رسید حرف های شاهدخت مرددشان کرده است. اما فرمانروای سرزمین نیلی عصایش را محکم تر بر زمین کوبید و با ناخشنودی به کاملیا خیره شد. «اصلا شیطانی که می‌گویید کجاست؟ اگر به دنبال سرزمین های ماست، پس چرا تا به حال نه او را دیده و نه چیزی شنیده ایم؟» این بار، شاهزاده مو طلایی دست خواهرش را محکم تر نگه داشت و با صدای رسا شروع به صحبت کرد:« شیطان دور تا دور ما و سرزمین ما را فرا گرفته است. او از هیچ کاری برای دست‌یابی به هدفش فروگذاری نخواهد کرد و مطمئن باشید او، حقیقتا دشمن واقعیست. ما اینجا هستیم، نه برای اینکه توانایی جنگ نداشته ایم. سپاهیان ما کاملا آماده برای دفاع همه جانبه از کشورمان هستند. اما خواسته ما چیزی فراتر از آن است. پیروزی چیزی فراتر از صرفا جنگیدن کورکورانه است و استراتژی مهم تر از قدرت است. قدرت‌نمایی بدون برنامه کاری است که شیطان میخواهد انجام دهید.» "پارت سوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"