توی یازدهم ژوئن 2001،مامورای پلیس به خونه کنت و باربارا اتکینسون در هاچینز رسیدن و اونجا با چیزی روبرو شدن که انتظارشو نداشتن...
اونا لورن کاوانا رو دیدن که توی یه کمد بود. اولش فکر کردن لورن یه بچه یک یا دوسالهست (در حالی که چند سال بزرگتر بود) چون خیلی جثه کوچیکی داشت و از نظر سلامتی حالش خیلی بد بود.
بعد از انتقال لورن به بیمارستان، تحقیق روی اینکه چی باعث شد این بچه این طوری بشه شروع شد.
تولد و زندگی لورن کاوانا
لورن کاوانا توی سیزدهم آوریل 1993 به دنیا اومد. اما مادرش، باربارا، از قبل تولد لورن تصمیم داشت که اون رو به فرزند خوندگی بسپاره و مسئولیتش رو از سر خودش رد کنه.
لورن از لحظه تولدش به سابرینا کاوانا و شوهرش سپرده شد.
سابرینا و باربارا از چند ماه قبل تولد لورن باهم دوست شدع بودن و درمورد تدارکات فرزند خوندگی باهم صحبت میکردن. سابرینا میگفت باربارا اصلا نمیدونست پدر بچه کیه و دوست نداشت که اون بچه رو بزرگ کنه. برای همین سابرینا و شوهرش این مسئولیت رو قبول کردت.
هشت ماه بعد، سابرینا و شوهرش، بیل، تموم عشقی که یه بچه نیاز داشت رو بهش دادن و مثل دختر خودشون بزرگش کردن. اما خیلی ناگهانی، یه روز یه پیام اخطاریه دریافت کردن مبنی بر اینکه باربارا درخواست داده تا حضانت لورن رو پس بگیره. معلوم شد که وکیل کاوانا حقوق باربارا بابت دادن این حضانت رو پرداخت نکرده و باربارا به خاطر همین مصمم بود تا بچه رو پس بگیره.
بعد از اینکه پای این قضیه به دادگاه باز شد، قاضی خیلی زود به باربارا و شوهر جدیدش، کنت، اجازه داد تا وقت بیشتری رو با لورن بگذرونن و باهم دوست بشن. طی چند ماه بعدش، آروم آروم لورن از کاواناها دور شد و به خونه باربارا و کنت رفت. هرچند که کاواناها معتقد بودن که باربارا و کنت رفتار خوبی با لورن نداشتن...
سابرینا یه بار متوجه یه لکه قرمز روشن روی پوشک لورن شد. واضح بود که اون لکه قرمز به خاطر عرقسوز شدن با پوشک نبود. سابرینا معتقد بود که کنت داشت لورن رو از نظر جـ نسی مورد سو استفاده قرار میداد، چون لورن بعضی وقتا ترسیده بود و به کسی اجازه نمیداد که به پوشکش دست بزنه.
سابرینا لورن رو به بیمارستان برد، اما پزشکا ازمایش تـ جاوز رو انجام ندادن. بعدش هم سابرینا چندین عکس رو به عنوان مدرک به قاضی نشون داد، اما قاضی قبول نکرد.
در نهایت توی سال 1995،حضانت بچه به باربارا و کنت داده شد.
زندگی پر فراز و نشیب لورن. "دختری در کمد"
بعد از اینکه لورن توی دو سالگی به خونه باربارا رفت، رشدش متوقف شد.. چرا؟
همه چیز از وقتی شروع شد که باربی(باربارا) لورن رو کنار خودش مینشوند تا بچه حرکت نکنه، اما لورن مدام از جاش بلند میشد و میرفت بقیه وسایل رو بهم میریخت. پس باربی لورن رو توی یه کمد گذاشت و درش رو قفل کرد.
توی چند سال اول، لورن به عنوان یه عضو خانواده شناخته میشد و با پنجتا خواهر و برادراش به جاهای مختلف برده میشد. اما خب توی پنج سالگی لورن همه چی تغییر کرد. وقتی باربارا دید مادرش داره مدام راجب پرخوری لورن توی مهمونیا سوال میکنه، تصمیم گرفت به این سوالا پایان بده. چیجوری؟ با قفل کردن لورن توی کمد و بیرون نبردنش. هر بار هم که فامیلا میپرسیدن لورن کجاست؟ باربارا میگفت خونه یکی از دوستاشه. غافل از اینکه لورن داشت توی مدفوع و استفراغ خودش غلت میزد و تموم دنیاش چیزی بیشتر از یه کمد تاریک نبود.
چطوری زنده موند حالا؟ خوشبختانه گاهی اوقات خواهرش براش یواشکی غذا میاورد تا بخوره.
یعنی این پدر و مادر به بچه خودشون غذا نمیدادن که هیچ، بهش تـ جاوز هم میکردن. از وقتی که هنوز حالیش نبوده چیه کیه و کجاست. بخش شاهکار تر اینه که هروقت هم خودشون حال نداشتن به بچه تـ جاوز کنن، به پدوفیلا اجاره میدادنش. دقت کنید از دو سالگی. از دو سالگی =)
یکی از وحشتناک ترین متـ جاوز هاش هم یه مرد با لباس دلقک بود که همیشه با گریم دلقک بچه رو مورد ازار قرار میداد. لورن هم هروقت میدیدش با گریه میگفت:«میخوای بازم منو به خونه اب نباتی ببری؟»
نمیدونم چرا اما باربارا رسما از لورن تنفر داشت. خیلی به ندرت اون رو حموم میبرد و هربار حموم میبردش اونقدر زیر آب نگهش میداشت تا خفه بشه. بعضی وقتا هم یه ظرف ماکارونی جلوش میذاشت و میگفت:«بجو اما قورت نده.»
باربارا حتی خودش هم اعتراف کرد که هیچ حسی به لورن نداره و میگفت "وقتی بچههای دیگم آسیب میدیدن قلبم میشکست اما وقتی لورن اسیب میدید هیچ حسی نداشتم"
(باید سقط میکردی عزیزم، باید سقط میکردی.)
بعد از شیش سال بدرفتاری با لورن، به نظر میرسید که کنت دیگه نمیتونه بار این گناه رو تحمل کنه (شایدم چون فهمید باربارا خیانت کرده، میخواست زودتر بندازتش زندان) رفت و با یکی درمورد لورن صحبت کرد.
نجات لورن
توی یازدهم ژوئن سال 2001،کنت به همسایهاش جینی ریورز گفت که باید یه چیزیو بهش نشون بده. اون جینی رو به خونه برد و کمد لورن رو بهش نشون داد...
ریورز وحشتزده شد، یه بچه برهنه زخمی و مریض که بدن کوچیک و شکم گردی داشت، با دستای لاغر مردنی و بوی تعفن... همشون بوم! خوردن تو صورت ریورز
جینی ریورز و شوهرش خیلی زود با پلیس تماس گرفتن و پلیس سریع به خونه کنت رفت. گری مک کلین که افسر این پرونده بود گفت:«به ما گفتن باید دنبال یه بچه هشت ساله بگردیم، اما چیزی شبیع یه بچه یک ساله رو دیدیم.»
لورن جوان پر از سوختگی سیگار و گزیدگی حشرات بود. پلیسا از لورن پرسیدن چند سالته و لورن گفت دو سال، چون تولد دو سالگیش اخرین تولدی بود که داشت.بلافاصله لورن به بیمارستان منتقل شد.
توی بیمارستان تشخیص داده شد که مری لورن با پلاستیک، الیاف فرش و مدفوع مسدود شده و اندام تناسلیش در اثر سالها سوء استفاده جـ نسی خیلی اسیب دیده و یه سری جزئیات دیگه که به نظرم واردشون نشیم بهتره
از اونجایی که لورن توی مهم ترین سالهای زندگیش توی کمد حبس شده بود، رشدش متوقف شده بود و مغزش تحلیل رفته بود. متخصصا فکر میکردن که لورن هیچوقت موفق به داشتن زندگی عادی نمیشه.
بعد از این اتفاق، خبرها به گوش سابرینا کاوانا و همسرش بیل میرسه و اونا خیلی زود خودشونو به لورن میرسونن تا بهش کمک کنن.
در نهایت به لطف تلاشهای بیل و سابرینا، این دختر "گوشهگیر" خیلی زود شروع به تجربه زندگیای خارج از کمد کوچیک خودش کرد.
کاواناها واقعا برای لورن وقت گذاشته بودن.
لورن بلد نبود دستشویی بره، از چنگال استفاده کنه یا چطور راه بره. وقتی یکی غذایی جلوش میذاشت با تمام وجود ازش مراقبت میکرد چون میترسید یکی غذاشو بدزده و وقتی هم برای اولین بار پا برهنه روی سبزهها قدم گذاشت، جیغ کشید چون میترسید حشرهها پاش رو گاز بگیرن.
کاواناها در تمام طول مدت بهبود جسمی و روحی لورن کنارس بودن، اما گس وات. یه بار لورن توسط شوهر دختر عموش مورد تـ جاوز قرار گرفت اما این اقا زودی دستگیر شد.
.بعد فارغ التحصیلیش از دانشگاه مشخص شد خودشم توی فیس بوک داره با دخترای ماینر صحبت میکنه و بعد اعتراف کرد رابطهی جنسی داسته با چند تاشون
بعد که قرار شد محاکمهش کنن محاکمهش کنسل شد چون افتاد تو کرونا و گفتن شرایط روانی حضور توی دادگاه و نداره ، بعدش رفت برای درمان فکر کنم (اینا رو خاله سها گفت)