تو دانشگاه یه پسره بود که خیلی باهم رفیق شده بودیم.
بعد از یکی دو سال برای مسافرت رفتم شهرشون و بهش زنگ زدم؛
گفتم: داداش من سمت بروجردم، بیا بیینمت که دلم تنگ شده...
گفت: داداش منم خیلی دلم برات تنگ شده ولی من بچه بجنوردم😐
ببین من اگه با یک گاو معاشرت میکردم تا الان فهمیده بود من رو چه چیزایی حساسم و از چی ناراحت میشم ولی تو نفهمیدی.
وقتشه از ریلزایی که برا دوستام فرستادم امتحان میانترم بگیرم و اگه نمرهی قابل قبول کسب نکردن از دایرهی رفاقت حذفشون کنم.
میدونی از چی میسوزم؟
از غریبه تبدیل شدی به دوست، از دوست تبدیل شدی به عشق، و از عشق دوباره تبدیل شدی به یه غریبه.