زینب میگه: من هنوز از سال اولی
بودنم بهره کاملو نبردم که الآن
مجازی شدیم!
بهش میگم: اینکه بلافاصله بعد
از سال اولی میشیم سال آخری،
ترسناکتره.
قابلیت اینو دارم که با نوحههای این ایستگاه صلواتیِ میدون بسیج بشینم تا خود صبح گریه کنم.
•| مَلْجَأ |•
با شما میمانیم تا آخر قله ... با شما میآییم تا مسجدالاقصی
این همون نوحه ست که از سالها پیش بدون اینکه بشنومش، بهش گوش دادم، تو خیالم، میون دغدغههام، میون ذکر حسین حسین گفتنهای هیئتهای هفتگی و... مفاهمیش خیلی آشناست انگار از رگهای خاکستری مغزم اومده، انگار از رگِ متصل به قلبم اومده. خیلی برام آشناست، خیلیی. :)
•| مَلْجَأ |•
این همون نوحه ست که از سالها پیش بدون اینکه بشنومش، بهش گوش دادم، تو خیالم، میون دغدغههام، میون ذک
چقدر دلم میخواد حضور در هیئتهای یزدی رو تجربه کنم :) خوش به سعادتتون.
الله حافظ و یاور مداح و شاعر این حماسه باشه🌱
گفت : بعد از چند سال کار رسانه اینو متوجه شدم که گاهی مسئله ای کوچیک که پیش میاد انقدر همه رسانهها بهش می پردازند تا نظر خودشون رو گفته باشند، اون مسئله تبدیل میشه به نقطهی تنش. پس در این حالت تو سکوت کن، نه اینکه حرفت مهم نباشه؛ شاید مهم ترین حرف، حرف تو باشه. اما تو سکوت کن تا یه صدای دیگه تو این هیاهو بلند نشه و مسئله رو ملتهبتر نکنه. کاش ما آدمها یاد بگیریم هرکس درباره هر مسئلهای که تخصصش رو داره جدی و با استدلالِ کامل حرف بزنه و درباره باقی مسائلی که تخصصش رو نداریم همفکری کنیم و دنبال یادگرفتن از هم باشیم نه اینکه نظر بدیم و پافشاری کنیم روی نظرِ نهچندان تخصصیمون.
راست میگفت..
•| مَلْجَأ |•
اونوقتها فکر میکردم وقتی خدا ما رو خلق کرد و روح به جسممون دمیده شد، شاید اولین کاری که کردیم این بوده که چنگ زدیم به حبل المتین. همون لحظهی اول دست دراز کردیم که ریسمان نجات الهی رو بگیریم و این خطوط کف دست اینجوری ایجاد شده. ولی خب؛ جدی نگیرید این دیدگاهم رو پشتوانهی متقن نداره. تو ادبیات بهش میگند حسن تعلیل؛ آرایهای که استدلالِ هنریِ غیرواقعی میاره :)
از دور که صدای بلندگو اومد، نگاهم به وسط خیابون افتاد. طبق قرار هرشب همون ماشینی که بلندگو به باندش وصل کرده بود خیابونها رو داشت طی میکرد و به مردم دلگرمی میداد : ماشالا حزب الله. ماشالا به شما. خداقوت مردم.