دارم سخنرانی سیدعباسِ عراقچی رو گوش میدم. صداش واقعا اقتدار داره، انگار ناخواسته طرف مقابلش بهش بدهکار میشه.
دیشب در دلتنگ ترین حالت ممکن صدات میزدم و اشک گونه م رو خیس کرده بود.... نمیخواستم شب های بله برون رو برم، میخواستم بشینم و کنارت توی شلمچه ای که هیچوقت قسمت نشد دوتایی و کنار هم توش قدم بزنیم حرف بزنم. اَما به تبع حرف بچه ها بلند شدم و رفتیم برنامه رو ببینیم. قبلش به عادت همیشه گفتم هنوز دوستم داری؟ صدامو میشنوی؟ پس نشونه ازت میخواما.. اولین قدم رو گذاشتم توی محوطه دیدم حاج حسین از شهید مصطفی علیخانی گفت.... چقدر خوبه که هر لحظه حواست به دلِ من خسته هست.
پ.ن : دلنوشتهی همسرِ شهید
ممنون میشم یه صلوات هدیه به حضرت امالبنین بفرستید که گره از کارم باز شه. من به نفس گرمتون ایمان دارم.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
حینِ جزوه نوشتن، آشپزی کردن، قدم زدن و تک به تک کارهای روزمره، دارم زمزمه میکنم:
"فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ ۚ وَكَذَٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ / پس ندایش را اجابت کردیم و از اندوه نجاتش دادیم؛ و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم..."
من رو اون اطمینانِ نجات از غم که گفتی خیلی حساب کردم خدایا...
برخی آدمها شبیه وطن اند. نستوه، رنجکشیده، جوانمرد، غیرتمند، تکیهگاه و پناه
هوا کی تونست انقدر گرم بشه؛ من هنوز به اندازه کافی و وافی از خنکای هوای زمستونی استفاده نکردم -.-
نیاز شدید به گُردانِ تخریب و اون مسیر طولانیِ بیابونی زیرِ نور ماه دارم، که من باشم و خدا و شهدا، که من باشم و درد دل با امام زمان، من باشم و ریگهای بیابان و تسبیحِ تربتم، من باشم و .. نه؛ من نباشم، هیچ باشم!
نزدیک ماه رمضانه؛ خواستارِ حلالیتم. اگر به واسطه موندن تو ملجأ و خوندن نوشتههای دفتر یادداشتم وقتی ازتون گرفته شده حلال کنید ..