•| مَلْجَأ |•
دنیا و مافیها فرع است، روزی تمام میشود؛ و انسان چقدر کوته و حقیر است اگر دل به این فانیِ زودگذر بب
چشم اگر پلک ببندد بر آلودگیها و فقط معطوفِ نور باشد، دل آیینهای میشود رو به نور؛ چرا که چشم میبیند و دل میخواهد و این اصلِ زیستن در این دنیا است. اینچنین است که میگوییم انسان گر نور را ببیند، پس نور را طلب کند. حقیقت امر آن است که انسان در این کرهی خاکیِ بر روی آب مستقر شده رها نگشته. هرجا و هرآن نوری راهنمای سِیرش در این جهان است که اگر چشمهایش گنهآلود نگردد، در میباید آن را حتی میان روشنایی روز و تاریکی شب. آن زمان دیگر توفیر ندارد روز و شب، او راهش روشن است، مسیرش روشن است.
دو تا پسربچه دو طرف میدون وایستادند. یکیشون پرچم به دست دور میدون میدوه به طوری که پرچمی که ۱۵ برابر خودشه غوغا به پا میکنه. به دوستش که میرسه بدون وقفه پرچم رو دست به دست میکنند و اون یکی شروع میکنه. و این چرخه ادامه داره. تا کی؟ تا وقتی از نفس بیوفتند و خسته بشند و خب در جریانید که پسربچه هیچ وقت خسته نمیشه؟ :)
دلم برای مُشکِ توی سجادهی عزیزجون تنگ شده وقتی که به کف دستام می کشیدم و هی بو میکردم :)
حقیقتا تحلیل مسائل روز را بسپاریم به اهلش. هرکس کانال دارد دلیل نمیشود تحلیل ارائه دهد.
بچهتر که بودم تمام ذوقم این بود که امتحانات خرداد تمام شود و بنشینم با خیال راحت جودیآبوت و آنشرلی ببینم، نقاشی بکشم و با گِل اشکال نهچندان حرفهای بسازم. یادش بخیر، آن روزهای نونهالی تابستانم از میانهی خرداد شروع میشد ..