_مرا به یاد میآوری؟
من همانم که بادها را
میفرستمتا ابرها را
در آسمان پهن کنند...
و ابرها را پاره پارهبر
هم فشرده میکنم،تا
قطره هـای بـاران از
خلال آن بیرون آیند.
و به خواست من به،
تو اصابت کنند؛ تا تو
فقط لبخند بزنی! :))
و این در حالی بودکه
پـیش از فـرو افتـادن
قطره باران،نا امیدی
تو را پوشیده بود.....
[روم؛چهلُهشتتاچهلُنه]
_ پس برگردبهسمتِمن!
مطمئن برگرد! تایک بار
دیگر باهم باشیم... :)
[فجر؛بیستُهشتتا
بیستونه]
_ بگــو غیـر از مـن چـه-
کـسی بـرایـت خُدایـی،
کرده استــــــــــــــــــــ؟
[اعراف؛ پنجاهونه]
+ سلام
_ السلامعلیکمورحمةاللهوبرکاته
+ خوبی؟
_ الحمدلله
+ به چی مشغولی دیر جواب میدی؟
_ بذکرالله
[ تلاش میکرد به زبان قرآن و آیات قرآن پاسخ دهد ]
[اندر احوالات]
_چهارتا مقاله نوشتیم... دو تا پوستر زدیم به دیوار و شیش تا عکس شهید پخش کردیم... سرخودمونو گول زدیم که آهای کار فرهنگی کردیمآ!
ولی نرفتیم با دوتاشون صحبت کنیم ببینیم زاویه دیدشون چیه؟ دستشون بگیریم و از موضع دیگه ای بهشون راهو نشون بدیم...دوربین شهدا گونه رو بگیریم جلوی چشمشونو بگیم نگاه این شهید همسن و سال ما بود... ببین چه زندگی قشنگی داشت...
نرفتیم باهاشون حرف بزنیم ببینیم حرفشون چیه...
پوستر و عکس و اینا وقتی تاثیر داره که اولا هدفت رضای خدا باشه دوما با هاشون حرف بزنیم
امروز رو اگه بخوام تو واژه بهت بگم و تا تهش بری به واژهٔ "مَسیر" بیندیش!!!
#وآژهـ