کتاب را بستم و با لبخند گفتم
+ آینده روشنه؛ میدونی چرا؟
خندهی دندان نمایی کرد و گفت :
_ امیدآفرینی و این صوبَتا؟
سری به دو طرف تکان دادم و پاسخ دادم:
+ امیدِ واهی نه؛ ولی امید قطعی آره.
بیمیل پرسید:
_ چطور؟
و با اشتیاق گفتم :
+ ببین این دنیا بر اساس سنت های الهی داره پیش میره. خالق این خلقت رو روی نظم خاصی آفریده و سنتهایی بر این جهان حاکمه. خالقی که بارئ هست، یعنی خالقِ خلایقِ بی سابقه. حالا این سنتهای الهی چیه؟ تو قرآن اومده؛ یکیش اینه که اگه استقامت کنید پیروزید. دومیش اینه که دین خدا رو یاری کنید خدا شما رو یاری میکنه، سومیش اینه که بعد از هر سختی آسانی هست. با قرآن که مانوس بشی سنت های الهی رو میشناسی. اونوقت متوجه میشی این دنیا قاعده داره. قاعدهش رو که بلد باشی با هر اتفاقی پا پس نمیکشی، رو عقیدهت میمونی، مجاهدت میکنی، استقامت میکنی و میدونی تهش خیره. پس طرفِ حق وایمیستی تا پای جان.
با حسرت گفت :
_ یعنی میشه دید اون روز رو؟
و با اطمینان گفتم :
+ یکی دیگه از این سنتهای الهی میدونی چیه؟ سلام علیکم بما صبرتم :)
[ اندر احوالات ]
شنیدم زمزمهش رو که میگفت : تمام سرمایهی من تو این دنیا همین اشکهاییه که برای حسینت از چشمام میریزه معبودِ من، الله من .
چشمامو بستم و دارم به صدای کشتی گوش میدم، به غوغای باد روی عرشه، به هیاهوی امواج طوفانزده و صدای رادار کشتی. نوتِ ظریفی از بارون هم پخش شده در پسزمینهی تصوراتم. نمیدونم چرا ولی امشب خیالم به سمت دریای طوفانی رفت.
تا مرا عشقِ تو . . . تعلیمِ سُخن گُفتن کرد؛
خلق را وردِ زبان مدحَت و تحسینِمن است
شرم از آن چشمِ سیَه بادش و مُژگانِ دراز
هر که دل بردنِاو دید و در انکارِ من است