هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
حینِ جزوه نوشتن، آشپزی کردن، قدم زدن و تک به تک کارهای روزمره، دارم زمزمه میکنم:
"فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ ۚ وَكَذَٰلِكَ نُنْجِي الْمُؤْمِنِينَ / پس ندایش را اجابت کردیم و از اندوه نجاتش دادیم؛ و این گونه مؤمنان را نجات می دهیم..."
من رو اون اطمینانِ نجات از غم که گفتی خیلی حساب کردم خدایا...
برخی آدمها شبیه وطن اند. نستوه، رنجکشیده، جوانمرد، غیرتمند، تکیهگاه و پناه
هوا کی تونست انقدر گرم بشه؛ من هنوز به اندازه کافی و وافی از خنکای هوای زمستونی استفاده نکردم -.-
نیاز شدید به گُردانِ تخریب و اون مسیر طولانیِ بیابونی زیرِ نور ماه دارم، که من باشم و خدا و شهدا، که من باشم و درد دل با امام زمان، من باشم و ریگهای بیابان و تسبیحِ تربتم، من باشم و .. نه؛ من نباشم، هیچ باشم!
نزدیک ماه رمضانه؛ خواستارِ حلالیتم. اگر به واسطه موندن تو ملجأ و خوندن نوشتههای دفتر یادداشتم وقتی ازتون گرفته شده حلال کنید ..
•| مَلْجَأ |•
در این لحظه، دل فقط با دعای هفتم صحیفه سجادیه آروم میشه . . .
وَ قَدْ نَزَلَ بی یا رَبِّ مَا قَدْ تَکأَّدَنِی ثِقْلُهُ، وَ أَلَمَّ بی مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ. وَ بِقُدْرَتِک أَوْرَدْتَهُ عَلَی وَ بِسُلْطَانِک وَجَّهْتَهُ إِلَی . .