یه روز اومد کلاس گفت
_دیدی میری هیئت در میای یه حس سرزندگی داری؟ لبخند رو لبته؟
اثبات شده روضه و مداحی اثر گرم اول گرم آخر داره... یعنی اولش هیجان و آخرش هم هیجان...ولی آهنگ گرم اول و سرد آخر داره... یعنی هیجان اول و دپرسی آخر...
آهنگ گوش میدین شاد میشیم تموم میشه ناراحت میشیم فک میکنیم به خاطر دوری از آهنگه این حس افسردگی ولی آثر سرد آخر رو ذهنمونه...
اینه ک فک میکنیم آهنگ شادی میاره... ولی در حقیقت آدم رو وابسته خودش میکنه...
[اندر احوالات]
یه شخصی می گفت گناه وسوسه انگیزه مثل لعاب طلایی شکیل رو یه ظرف سفالی شکننده...... آدمو جذب میکنه سمت خودش از نظر آدم بهترینه...
ولی عبادت مثل اکسیر عشق تو یه ظرف معمولیه...به سمتش ک بری، همت میخواد. ولی بری دیگه رفتی... دیگه با دل و جونت هم رفتی...
[اندر احوالات]
نگویید از آن بیم داریم که فراگیری و عمل نکنیم... بگویید می آموزیم و امید داریم به آموخته های خویش عمل کنیم. همانا من به شما علم و دانش عطا نکردم مگر برای آنکه شما را به واسطه آن مورد رحمت خویش قرار دهم
[ حدیث قدسی]
تو عراق... اطراف بغداد یه شخصی از شیعیان و محبین آقا امیرالمؤمنین علی علیه السلام هر هفته پنجشنبه به نجف مشرف میشد
و بعد از زیارت آقا امام علی صلوات الله علیه، به کربلا می رفت، زیارت شب جمعه کربلا رو به جا می آورد و بعد به خونه میرفت
مسیر رفت و برگشتش باید از روی پلی که شهر مصیب رو به کربلا وصل می کرد رد میشد...
یه شخص ناصبی و معاند آقا امام علی صلوات الله علیه تا میدید مرد شیعه به قصد جه کاری داره میره، وایمیستاد جلوش و شروع میکرد به ناسزا گویی به ساحت مقدس امام علی علیه السلام
یه روز مرد ناصبی اومد جلوشو گرفت گفت
_هی فلانی! اگه راست میگی که علی شما به حقه یا هفته بعد من باید مرده باشم و یا با این خنجر تو رو می کشم...
مرد شیعه با کوله باری از غم به نجف رسید...
تو ایوون نجف نشست... عجب صفایی داشت...
یهو منقلب میشه و تو عالم مکاشفه حضرت رو می بینه
حضرت رو میبینه که بهش می فرمایند
_ غمگین مباش! (:
آن شخص کاری برای ما کرده که ما او را در دنیا عذاب نمی کنیم و در آخرت هم نزد ما جایگاه خاصی دارد.
او فلان روز، فلان ساعت، فلان نقطه پل، نشسته بود و به آب نگاه می کرد فکرش به سال شصت و یک هجری رفت
و با خود گفت ابن سعد کار بدی کرد حسین بن علی را با لب تشنه کشت. اگر من جای او بودم آب میدادم و جنگ می کردم.
به خاطر لب های سوخته فرزندم حسین یک قطره اشک از چشمانش بر گونه اش غلطید و به زمین چکید.
تو مسیر برگشت، مرد ناصبی رو دید که گفت
_ بیا برو ولی دیگه حق نداری از این پل رد شی.