تو عراق... اطراف بغداد یه شخصی از شیعیان و محبین آقا امیرالمؤمنین علی علیه السلام هر هفته پنجشنبه به نجف مشرف میشد
و بعد از زیارت آقا امام علی صلوات الله علیه، به کربلا می رفت، زیارت شب جمعه کربلا رو به جا می آورد و بعد به خونه میرفت
مسیر رفت و برگشتش باید از روی پلی که شهر مصیب رو به کربلا وصل می کرد رد میشد...
یه شخص ناصبی و معاند آقا امام علی صلوات الله علیه تا میدید مرد شیعه به قصد جه کاری داره میره، وایمیستاد جلوش و شروع میکرد به ناسزا گویی به ساحت مقدس امام علی علیه السلام
یه روز مرد ناصبی اومد جلوشو گرفت گفت
_هی فلانی! اگه راست میگی که علی شما به حقه یا هفته بعد من باید مرده باشم و یا با این خنجر تو رو می کشم...
مرد شیعه با کوله باری از غم به نجف رسید...
تو ایوون نجف نشست... عجب صفایی داشت...
یهو منقلب میشه و تو عالم مکاشفه حضرت رو می بینه
حضرت رو میبینه که بهش می فرمایند
_ غمگین مباش! (:
آن شخص کاری برای ما کرده که ما او را در دنیا عذاب نمی کنیم و در آخرت هم نزد ما جایگاه خاصی دارد.
او فلان روز، فلان ساعت، فلان نقطه پل، نشسته بود و به آب نگاه می کرد فکرش به سال شصت و یک هجری رفت
و با خود گفت ابن سعد کار بدی کرد حسین بن علی را با لب تشنه کشت. اگر من جای او بودم آب میدادم و جنگ می کردم.
به خاطر لب های سوخته فرزندم حسین یک قطره اشک از چشمانش بر گونه اش غلطید و به زمین چکید.
تو مسیر برگشت، مرد ناصبی رو دید که گفت
_ بیا برو ولی دیگه حق نداری از این پل رد شی.
مرد شیعه به ناصبی گفت
+ دست نگهدار که برای تو بشارتی دارم
گفت_ از طرف کی؟
+ مولایم علی علیه السلام
_ من او را قبول ندارم.
+ ولی او تو را قبول دارد(:
جریان مکاشفه رو که براش تعریف کرد، مرد ناصبی خنجر تو دستش رو به کناری پرت کرد... تموم وجودش می لرزید...زانوهاش سست شده بود و گفت
_ به خدا قسم که راست میگی... جز خدا هیچکس از این موضوع خبر نداشت...
آرهه من برای حسین شما گریه کردم😭