مرد شیعه به ناصبی گفت
+ دست نگهدار که برای تو بشارتی دارم
گفت_ از طرف کی؟
+ مولایم علی علیه السلام
_ من او را قبول ندارم.
+ ولی او تو را قبول دارد(:
جریان مکاشفه رو که براش تعریف کرد، مرد ناصبی خنجر تو دستش رو به کناری پرت کرد... تموم وجودش می لرزید...زانوهاش سست شده بود و گفت
_ به خدا قسم که راست میگی... جز خدا هیچکس از این موضوع خبر نداشت...
آرهه من برای حسین شما گریه کردم😭
وسط پل روبه روی نجف وایساد و شهادتین رو گفت...
اشهد ان لا اله الا الله...
اشهد ان محمد رسول الله...
اشهد ان علیا ولی الله... (:
همون لحظه شیعه شد...دل داد به آقا امام علی صلوات الله علیه...
رو کرد به مرد شیعه و
_ فلانی! هفته بعد حتما منم با خودت ببر نجف...
یه هفته گذشت... پنجشنبه رسید...
مرد شیعه رسید به پل... دیگه اون مرد ناصبی رو ندید...
یه مرد تازه شیعه شده رو دید که عاجزانه درخواست میکرد ببرتش نجف.. ببرتش کربلا :)
به نجف ک رسیدن گفت
_ من شرمندم... من خیلی شرمنده ام... چشمای منو ببند... چشامو ببند و به حرم ببرم...
مولا... ما هم شرمنده ایم...
شرمنده ایم که اونطور که باید شیعه شما نیستیم...
شرمنده ایم که شیعه حرفی ایم...
شرمنده م آقا از اینکه عملم حرفه... و حرفم عمل نیست...(':
یه نگاه به ضریح کرد و گفت
_ ارباب خوبم حسین... یک قطره اشک در راه تو، دنیا و آخرت منو خرید... (((":
[برگرفته از نقل آیت الله بهجت]