eitaa logo
•| مَلْجَأ |•
297 دنبال‌کننده
945 عکس
125 ویدیو
3 فایل
﷽ • . دراندرونِ من، رزمندھ ا؎ برکلاشینکف‌ش تکیه داده وخیرۀ اࢪوند می‌بارد... ☕️📘 https://abzarek.ir/service-p/msg/2453239 @Man3I3 . - 99 / ‌2 / ‌4 - صرفا یه دفتر یادداشت
مشاهده در ایتا
دانلود
شب جمعه بود از اون ور راهو گرفتن رفتن کربلا...پای دل بود که می بردشون... (:
وایساد روبه روی ضریح شش گوشه...
تو حال خودش بود... یه قطره اشک؟
یه نگاه به ضریح کرد و گفت _ ارباب خوبم حسین... یک قطره اشک در راه تو، دنیا و آخرت منو خرید... (((": [برگرفته از نقل آیت الله بهجت]
•| مَلْجَأ |•
از خوبای مداحی های سیو شدم((':
به حسین از طرف وصله ناجور سلام! ((":
از ساعت بیست و چهار و بیست و چهار دقیقه سه شنبه شانزده اردیبهشت نود و نه... تا هفت و بیست دقیقه صبح سه شنبه شانزده اردیبهشت نود و نه... از دل می نویسد... با قلم دل... با نوای حسین... امضا: منتظرالمنتظر
می گفت _توی یه تونل بودم می رفتم به سمت انتهاش...ولی اینکه ابتدا بودم و به سمت انتها میرفتم همه دریک آن بود.. اونجا اصلا زمان نبود...یهو کل زندگیمو زندگی کردم... تماشا نکردم...یه گوشه واینستادم زندگیمو سریع و گذرا ببینم، زندگیمو مو به مو زندگی کردم... خیلی یادم نیست ولی حتی دوره جنینیم رو هم گذروندم... با احساسم زندگیمو زندگی کردم...کار خوبی میکردم خوش حال میشدم فکر نمیکردم انقدر مهم باشه برام...دروغ میگفتم، حس بدش رو درک می کردم...... [یه وقتی میشه که کل زندگیمونو مو به مو زندگی می‌کنیم...فقط احساسش برامون می مونه... حاضری چجوری زندگی کنی؟ ]
یه همچین جایی می خوام... با چند تا برگه آپنج کاهی و یه خودکار آبی مارک لیان... یه لیوان نصفه نیمه آب و ذهنی ک زیادی کلمات معلق تاب می خورند در آن...
ترجیحا لیوان آب نصفه نیمه هم از اینجا پرشده باشه... (:
•| مَلْجَأ |•
می گفت _توی یه تونل بودم می رفتم به سمت انتهاش...ولی اینکه ابتدا بودم و به سمت انتها میرفتم همه دری
چند دقیقه که گذشت، با یه مکث طولانی انگار که اینجا نبود کلا گفت _ ته اون تونل، یه دیوار یا حائل نور بود که می دونستم از اون که رد بشم، دیگه برگشتی در کار نیست... برم دیگه رفتم... شروع کردم التماس کردن... که من فقط چند ساعت برگردم! بعد دوباره بیام همینجا...هم میخواستم به عهدم تو دنیا عمل کنم و هم نمیخواستم اون حس خوب رو از دست بدم! شروع کردن به کسایی که صداشون میزدم، گفتن شفاعتم کنند... یهو اونا رو به صورت گوی های نورانی دیدم... حس کردم وجودم داره پخش میشه بین گوی ها...حس کردم داره وجودم پراکنده میشه به سمت گوی ها... و یکدفعه خودمو تو اتاقی دیدم که قبل این اتفاقا یه گوشه ش بیهوش و بی جون افتاده بودم...(: [شفاعتم می کنید؟!]
•| مَلْجَأ |•
چند دقیقه که گذشت، با یه مکث طولانی انگار که اینجا نبود کلا گفت _ ته اون تونل، یه دیوار یا حائل نور
یه کم مکث کرد... شاید داشت صحنه بعدی رو سبک سنگین می‌کرد که چجوری بگه که مخاطب درک کنه... بعد یه مکث کوتاه گفت _ خودمو تو اتاق حس کردم و صدای دو نفر رو شنیدم که به هم میگفتن :"بریم این هنوز نوبتش نرسیده!" و بلافاصله بعد از زدن این حرف رفتند... خیلی سریع... من بودم و جسمی که دوباره برگشتم بهش...