جناده رفت وسط میدان.
کوبندگی کلامش، دشمن را می لرزاند
_امیری حُسَیْنٌ وَنِعْمَ الامیرُ سُرُور فُوادِ البَشیر النذیرِ!!!
از حسب و نسب می گفتند.
او می گفت:"من کسی نیستم، اما همه عالم بدونند امیری حسینٌ..."(':
رفت وسط میدان...
یلی بود برای خودش...
زره و پیراهنش را از تن خارج کرد...
فریاد میزد
_حُبُّ الحُسَین اَجَنَّنی...
عشقِ حسَین منو دیوانه کرده(:
عابِس بود... پیر عشق...
یه وقتایی دلم برای یه صحنه هایی تنگ میشه که نمیدونم چرا یهو به ذهنم هجوم میارند
یه لحظه خودمو تو اون قایق معلق وسط پادگان شهید زین الدین حس میکنم و پادگان رو که شهربازی کرده بودیم و هنوز اول راه بودیم نمی دونستیم و فیلمی که از لبخند هامون گرفته شد هیچ وقت به دستم نرسید
پلک که میزنم این بار پشت در حسینیه م که فلانی جان رفته وضو بگیره بیاد نمازشو بخونه و منم نصف شبی رفتم دنبال چفیه م بگردم و قفل حسینیه رو باز میکنم و میرم تو اون حجم از تاریکی و هر قدمی که به انتهای حسینیه برمیدارم، عکس شهدا از بالا دارند نگام میکنند با یه لبخند که زنده بودنشون رو اون لحظه عینا میشد حس کرد
دوباره که پلک میزنم خودمو تو فتح المبین حس میکنم و اون مسیر پیچ در پیچ و تهش یه عالمه کویر. و اون نمازی که نمی دونستیم قبله کدوم وریه ولی خوندیم بدون مهر رو اون همه خاک مقدس
چشممو میبندم که تموم شه اینهمه صحنه های دلتنگی ولی تاریکی پشت پلکم منو غرق میکنه توی تاریکی داخل اتوبوس وقتی که از یه تونل رد میشدیم و راوی می خوند ای شهادت... دلم به دست تو اسیره... بی کربلا داره می میره... منو ببر که خیلی دیره... منو ببر که خیلی دیره...
پلکمو فشار میدم رو هم تا بیشتر دلم نسوزه خاکستر نشه یادآوری نشه اون لحظه هایی که دیگه تکرار نمیشه... چشممو میبندم تا اشکم رها بشه و راه بگیره تا زیر چونم و تموم شه این بغض بیخ گلو چنبره زده، ولی تا یه قطره اشک از چشمم میوفته، یاد رعد و برقای شدید اون شب تو پادگان میوفتم که شب، یهو اولِ صبح میشد... هوا بنفشآبی میشد... و زیر بارون نماز آیات... رو یه تیکه سنگ که تنها برام به یادگار موند پشت قاب عکسم...