چشممو میبندم که تموم شه اینهمه صحنه های دلتنگی ولی تاریکی پشت پلکم منو غرق میکنه توی تاریکی داخل اتوبوس وقتی که از یه تونل رد میشدیم و راوی می خوند ای شهادت... دلم به دست تو اسیره... بی کربلا داره می میره... منو ببر که خیلی دیره... منو ببر که خیلی دیره...
پلکمو فشار میدم رو هم تا بیشتر دلم نسوزه خاکستر نشه یادآوری نشه اون لحظه هایی که دیگه تکرار نمیشه... چشممو میبندم تا اشکم رها بشه و راه بگیره تا زیر چونم و تموم شه این بغض بیخ گلو چنبره زده، ولی تا یه قطره اشک از چشمم میوفته، یاد رعد و برقای شدید اون شب تو پادگان میوفتم که شب، یهو اولِ صبح میشد... هوا بنفشآبی میشد... و زیر بارون نماز آیات... رو یه تیکه سنگ که تنها برام به یادگار موند پشت قاب عکسم...
میام دست بکشم به چشمم ولی وسط راه متوقف میشه و میرم تو بهت حس آشنای اون شب تو پادگان شهید زین الدین وقتی سرمو گذاشته بودم رو سنگ مزار سفید شهید گمنام و هوا سوز داشت و پوشیه رو کشیده بودم رو صورتم و دستام تو جیبام بود و نمیتونستم پاکشون کنم اشکامو...
یه لحظه نوای آشنایی پیچید تو گوشم _شهید گمنام سلام خوش اومدی پرستوی مهاجرم... صفا دادی به شهرمون...(':
هی زمزمه میکنم این مداحی رو تا صحنه ها تو ذهنم جولون ندن تا بیشتر از این دلم نگیره برای اون روزا... تا بیشتر از این دلم طبل دلتنگی رو پر ضرب تر نکوبه ولی یهو به خودم میام میبینم نشستم کنار مزار همون شهید که معلم بود... نشستم کنار مزار همون شهید و راوی میگه و میگه ولی من دارم به این فکر میکنم که چجوری روم میشه الان اونجا بشینم با اون همه گناه های خواسته و ناخواسته ام...؟
با این فکر یه لبخند رو لبم میشینه که خجول بودنش رو خودم فقط حس میکنم...اونم به این نشون که منو یاد اون روز قبل از ظهر تو شلمچه میندازه که نشسته بودم کنار شبکه های ضریح و با آهنگ خداحافظ رفیق سیل بود که از چشمام طغیان میکرد
یا مثلا وقتی به این فکر میکنم، ناخودآگاه یاد اون عصر تو معراج شهدا میوفتم که.....
بعصی حس و حالا تو سلول کلمات حبس نشدند، جاودانه تره... (':
بعد به این فکر میکنم که سال بعد اواخر آبان ماه تکلیفمون چیه؟ میریم یه بار دیگه؟
•| مَلْجَأ |•
هی زمزمه میکنم این مداحی رو تا صحنه ها تو ذهنم جولون ندن تا بیشتر از این دلم نگیره برای اون روزا...
اینجا بود ولی ردیف های آخر(:
از ساعت هشت و یک دقیقه صبح تا یازده و بیست و چهار دقیقه صبح یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت نود و نه؛ شانزدهم رمضان...
بعد از اذان صبح ذهنش گیر دلش شد و رفت وسط میدان جنون...(:
امضاء: منتظرالمنتظر