•| مَلْجَأ |•
هی زمزمه میکنم این مداحی رو تا صحنه ها تو ذهنم جولون ندن تا بیشتر از این دلم نگیره برای اون روزا...
اینجا بود ولی ردیف های آخر(:
از ساعت هشت و یک دقیقه صبح تا یازده و بیست و چهار دقیقه صبح یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت نود و نه؛ شانزدهم رمضان...
بعد از اذان صبح ذهنش گیر دلش شد و رفت وسط میدان جنون...(:
امضاء: منتظرالمنتظر
گفت
_ ناصر الدین شاه قاجار یه نامه نوشت به مرجع تقلید اون زمان آیت الله میرزای شیرازی گفت من وقتی روزه می گیرم از شدت گرسنگی و تشنگی عصبانی میشم... دست خودم نیست مردمو بی گناه قتل عام میکنم. لذا جواز روزه نگرفتن منو صادر کنید. ولی آیت الله میرزای شیرازی اینطور پاسخ میدن که 'حکم خدا قابل تغییر نیست ولی حاکم قابل تغییر است. اگر نمیتونی به اعصابت مسلط بشی، از مسند حکومت بیا پایین!'
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتَابُ لَكُنَّا أَهْدَى مِنْهُمْ فَقَدْ جَاءَكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَذَّبَ بِآيَاتِ اللَّهِ وَصَدَفَ عَنْهَا سَنَجْزِي الَّذِينَ يَصْدِفُونَ عَنْ آيَاتِنَا سُوءَ الْعَذَابِ بِمَا كَانُوا يَصْدِفُونَ ﴿۱۵۷﴾
هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا أَنْ تَأْتِيَهُمُ الْمَلَائِكَةُ أَوْ يَأْتِيَ رَبُّكَ أَوْ يَأْتِيَ بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ يَوْمَ يَأْتِي بَعْضُ آيَاتِ رَبِّكَ لَا يَنْفَعُ نَفْسًا إِيمَانُهَا لَمْ تَكُنْ آمَنَتْ مِنْ قَبْلُ أَوْ كَسَبَتْ فِي إِيمَانِهَا خَيْرًا قُلِ انْتَظِرُوا إِنَّا مُنْتَظِرُونَ ﴿۱۵۸﴾
•| مَلْجَأ |•
أَوْ تَقُولُوا لَوْ أَنَّا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْكِتَابُ لَكُنَّا أَهْدَى مِنْهُمْ فَقَدْ جَاءَكُمْ
يا نگوييد اگر كتاب بر ما نازل مى شد قطعا از آنان هدايت يافته تر بوديم اينك حجتى از جانب پروردگارتان براى شما آمده و رهنمود و رحمتى است پس كيست ستمكارتر از آن كس كه آيات خدا را دروغ پندارد و از آنها روى گرداند به زودى كسانى را كه از آيات ما روى مى گردانند به سبب همين اعراضشان به عذابى سخت مجازات خواهيم كرد.
آيا جز اين انتظار دارند كه فرشتگان به سويشان بيايند يا پروردگارت بيايد يا پاره اى از نشانه هاى پروردگارت بيايد اما روزى كه پاره اى از نشانه هاى پروردگارت پديد آيد كسى كه قبلا ايمان نياورده يا خيرى در ايمان آوردن خود به دست نياورده ايمان آوردنش سود نمى بخشد بگو منتظر باشيد كه ما هم منتظریم
بعد از چند ماه لباس مشکی هایش را از کاور خارج کرد...چند ماه گذشته بود ولی انگار سالیان سال است که در کمد خاک می خورد...مگر نه اینکه زمان هنگام فراق دیر می گذرد؟
زیپ کاور را که باز کرد، حس کرد نشسته است کنار صندوقچه مخملی زرشکی رنگ و خانومگل لباس سرجهازش را خارج می کند و با لبخندی نمکین سرشانه های لباس را روی شانه هایش می گذارد و میگوید
_برازندته مادر. منو میبره به اون دوران. بپوش تو تنت ببینم.
و این لباس مشکی برازنده تن بچه شیعه ست...عجیب بوی آن روزها و هیئت و خادمی را می دهد... بپوشیم...عذایی در پیش است.
آخرین نافله ایست که علی علیه السلام می خواند.
وَ قالَ الرَّسولُ:
_ یا رَبّ!
إِنَّ قَوْمی التَّخَذُوا هَذَا الْقُرآنَ مَهْجورًا...
#دلدارم؛ الله
[فرقان30]
+آنقدری گناه دارم که نمیدانم برای کدام گناهم توبه کنم(سربه زیر و نادم)
_ اِنَّ اللّه یَغْفِرَ الذُّنوبَ جمیعاً
#دلدارم؛ الله
[زمر53]