اللهم!
ایمانم رو قوی کن...
ایمانم... ایمانم... ایمانم...
به ایمانم بیفزا...
مرا شیعه واقعی قراره ده...
از غربال های آخرالزمانی سالم به در آیم...
خدایا حلاوت بندگی را به بنده بچشان...
عبدالله بن مسعود نقل می کند که پیامبر صلی الله علیه و آله روزی مرا صدا کرد و روایتی فرمود:
_ من در آسمان چهارم در معراج در حضور ارواح انبیا و وجود عیسی و خضر حضور داشتم. جبرئیل گفت: "از ایشان سوال کن چه شد پیامبر شدید؟"
گفتند: " ما پیامبر شدیم چون ولایت تو و علی علیهالسلام را قبول کردیم." (:
قنبر را آوردند پیش معاویه و معاویه گفت
_ به تو پول می دهم تا دست از علی برداری!!!
گفت
_پول نمی خواهم بهتر از علی علیهالسلام پیدا کن!!!!
[ مگر پیدا میشود بهتر از علی علیه السلام، وقتی که حضرت نبی صلی الله علیه و آله و سلم هم فرموده اند کجای جهان از تو بهتر پیدا کنم علی جان؟]
صعصعة بن صوحان آمد خدمت علی علیهالسلام و گفت
_آقاجان از مناقبت بگو تا کیف کنم.
حضرت فرمود
_بد است از خودم تعریف کنم. تو بپرس!جواب میدهم.
پرسید
_آقا تو بالاتری یا آدم؟
فرمود
_ من. چون به آدم گفتند: "عالم برای تو جز این درخت" و او دوری نکرد ولی من در عمرم نان گندم نخوردم.
_ شما بالاتری یا نوح؟
_من چون برای فرزند نوح آمد او از اهل تو نیست و ناشایست است. اما برای فرزندان من آمد سَیِّدَا شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّة
_تو بالاتری یا ابراهیم؟
_ من بالاترم ابراهیم برای یقینش گفت خدا پرندگان را زنده کند ولی من گفتم پرده ها کنار برود یقین علی ذره ای اضافه نمی شود.
_آقا تو بالاتری یا موسی؟
_من. موسی دستش به یک خون آغشته بود و برای تبلیغ که می خواست برود ترسید و گفت خدایا برادرم هارون را با من همراه کن. ولی من برای ابلاغ وقتی به مکه رفتم تنها بودم و دستم به خون تمام مشرکان آلوده بود.
_تو بالاتری یا عیسی؟
_ من. مادر عیسی را از خانه خدا خارج کردند ولی مادر مرا از در اختصاصی به خانه خدا راه دادند.
_ آقا تو بالاتری یارسول الله صلی الله علیه و آله؟
_ من نفس و جان پیامبر صلی الله علیه و آله ام. داماد و خلیفه و وصی و صاحب لوای پیامبر صلی الله علیه و آله هستم.
نزدیک اذان صبح شد و وقت رفتن به مسجد.
حضرت برای رفتن به مسجد که آماده شدند، مرغابی ها سر راه مولا را گرفتند. صدا و ناله میکردند...
حضرت فرمودند
_ آنها را به حال خود وا بگذارید؛ زیرا آنها صیحه می زنند و طولی نمیکشد که به دنبال آن نوحه، گریه ها بلند میشود.
ام کلثوم و حسن علیهما السلام می گویند
_چرا فال بد میزنید پدر؟
فرمود
_ فال بد نیست. دل گواهی می دهد که به شهادت می رسم.
ناله های مرغابی ها و اشک فرزندان مانع مولا نشد...
به راه خویش ادامه داد...
به درب خانه رسید....
کمربند حضرت به قلاب در گیر کرد...
با زبان بی زبانی میخواست مولا را از تصمیم رفتن به سوی یار بازدارد...
اما فریاد آن عاشق شهادت بلند شد که خطاب به خود میگفت
_ ای علی! کمربند را برای مرگ محکم ببند. زیرا مرگ تو را ملاقات می کند و از مرگ هنگامی که می آید جزع و ناله میکند و به دنیا مغرور مشو هرچند با تو همراهی کند. زیرا روزگار همچنان که تو را بخنده می آرد، همینطور می گریاند.
زمین به خود می لرزید... گمانم میدانست آخرین قدم های مولا است...
کوچه گرد غم داشت... بیشتر از تمام این سال های بعد از بنت النبی!
به مسجد رسید...
با سپیده سحر خداحافظی کرد
_ ای طلوع فجر! از روزی که علی به دنیا آمده، نشده تو بیدار باشی و چشمان علی در خواب... اما این شب، آخرین شبی ست که چشم علی را بیدار می یابی.
و آنگاه شروع کرد به خواندن آخرین اذان...
عجب صدای دلربایی...
[برگرفته از روایتی در بحارالانوار]