چند وقت پیشا یه کلیپ دیده بودم...
یه خیابون بود آدما رفت و آمد داشتن... اومد بالا شهر... کشور... قاره... کره... کهکشان... همینجور رفت و رفت تا بین بینهایت نقطه های جهان های موازی گم شدیم...
تهش هم نوشته بود.. جهان اینه... تو کجایی؟
اونجا بود که دیدم این دنیا ارزششو نداره... کوچیک تر از عظمت اونی هستیم که اینهمه رو آفریده... خیلی خیلی کوچیکتر... پس ما کی باشیم که بخوایم با گناه نافرمانی کنیم؟
تقلب میکنیم سرخودمونو گول میزنیم که همه اینجوری اند... همه نافرمانی میکنند... تو هم؟
اون دنیا مدرکتو نمی چسبونی کف دستت بگی من فلان مدرکو دارم و فارق التحصیل از فلان دانشگاهم...
اون دنیا میگی من کی ام و چه گناهی دارم و چه ثوابی...
اون دنیا بزرگتر از این حرفاست...
تهش جامون کجاست؟
از ساعت دو و چل و سه دقیقه تا ساعت هفده و بیست و نه دقیقه پنج شنبه بیست و پنجم اردیبهشت مصادف با بیست و یکم ماه رمضان...
در حس و حالی عجیب و وصف نشدنی
امضاء : منتظرالمنتظر
صدا زد
_باباجان! هیچ روزی مثل مصیبت تو نیست مگر وقتی جدم و مادرم را از دست دادم...
آقا دید حسین علیه السلام آرام نمیگیرد صدا زد
_حسین جان بیا...
با دست بی رمقش اشک حسین علیه السلام را پاک کرد... نگاهی به چشمان گريانش کرد... زیر چشمش زخم بود از گریه... یادش افتاد پیغمبر به گریه حسین حساس بود.. یادش افتاد فاطمه سلام الله علیها گفته بود :"علی جان! هوای حسینمو خیلی داشته باش..."
آقا امیرالمؤمنین علی علیه السلام، دید حسین علیه السلام آرام نمیگیرد...
بی رمق دستش را بالا برد...گذاشت روی قلب حسین علیه السلام و گفت
_ حسین جان! خدا صبرت بده...
پسر از پدر می آموزد.. آیینه پدر میشود...
کربلا که رسید وداع آخر دید هرکاری میکند، زینب آرام نمیگیرد دستش را بلند کرد گذاشت روی قلب زینب سلام الله علیها... آرام شد:
_ برو خدا به همراهت... برو دعای مادرم پشت سرت...
آرام شد... رفت... اما لحظاتی که گذشت چادرش را به کمر بست از بالای تل سرازیر شد دید دور گودال حلقه زدند
[قسمتی از روضه ]
یه سری برگشت به فلانی گفت
_هر وقت یاد گرفتی سکوت کنی، بزرگ شدی...
مگه هرکی دهن داره باید حرف بزنه؟؟!
[اندر احوالات]
میگن یه روز یکی گفت
_ خدایا من که اینهمه دعا و نماز میخونم... تازه منت هم سرم میذاری با من به عدلت معامله کن.!"
چند وقتی گذشت و محکوم به اعدام شد...
از طرف پیامبر زمان بهش گفتن
_ خودت گفتی خدا به عدلش با تو معامله کنه... تو یه روز یه مگسو اعدام کردی، و خدا به عدل خودش معامله کرد. تو مگس رو معدوم کردی و خدا تو رو اعدام میکنه!
خدا به فضل خودش معامله میکنه!
اگه بخواد به عدل خودش معامله کنه، کار ما خراب میشه(':
[اندر احوالات]
•| مَلْجَأ |•
میگن یه روز یکی گفت _ خدایا من که اینهمه دعا و نماز میخونم... تازه منت هم سرم میذاری با من به عدلت م
فلانی که داشت اینو تعریف می کرد یه نفر دستشو بلند کرد و بپرسید
_ مگه نمیگن خدا عادله؟ پس...؟
لبخند زد و گفت
_ خدا بین بنده هاش عادله... و نسبت به همشون کرم داره...
[عمق قضیه رو اون موقع فهمیدم. (':]
علامه دربندی می فرمود
_ سیدالشهداء علیه السلام، مظهر کرم خداست... حتی اگه قاتل خودش رو هم ببخشه، کار بزرگی نیست!
علامه می رفت در جوار ضریح آقا امام حسین صلوات الله علیه، اشک میریخت... گریه میکرد.. زیارتنامه می خوند... دو رکعت نماز زیارت به جا می آورد... شبکه های ضریح رو در دست می گرفت و می گفت
_ حسین جان! شما را قسم می دهم به خدا، به جدت رسول خدا، به پدرت علی مرتضی، به مادرت زهرا (سلام الله علیهم) که شمر را شفاعت نکن!
آیت الله بهجت می فرمودند
_ اگر شمر به جهنم می رود؛ که حتما همین است، خداوند به خاطر اجابت دعای شیعیان این کار را انجام می دهد. ورنه حضرت سیدالشهدا راضی نیست که حتی دشمنش هم به جهنم برود!