مثلا الان باید وایستم تو حیاط کنار پیچک گیاه سبزی که اسمشو نمیدونم... و گوش بدم به صدای رعد و برق...بارون...دعای خانومگل...
#اللهم...
مثلا الآن باید بشینم کنار بخاری و فنجون چای بِه هم تو دستم و تو فکر بارونش باشم و یهو رعد و برق منو از جام بپرونه و یه لبخند محو بیاد رو لبم و همش تو ذهنم تکرار شه:"گول نعمت را محور... مشغول صاحبخانه باش!"
#اللهم...
مثلا به طور اتفاقی....بین دیالوگ ها که طرف داره ده دقیقه حرف میزنه ها اما تا میرسه به کلمه شاید... منی که هیچی از حرفاش نمیشنیدم ناخودآگاه یه تک مصرع تو سرم چرخ میخوره
شاید این جمعه بیاید شاید...
#اللهم...
یا مثلا زیر بارون تو حیاط که وایمیستم و رایحه بارون تنفس میکنم، چشامو که میبندم صدای خانومگل تو سرم چرخ میخوره که از همون بچگیم منو عادت داد به اینکه
_زیر بارون خدا دعای بنده هاش رو یه جور دیگه مستجاب میکنه...
منم با همون چشم بسته طبق عادت بچگی سرمو میگیرم بالا و میگم
اللهم عجل لولیک الفرج...
#اللهم...
و یا هربار رو دیوارای شهر مجازی میخونم از جفاهای خواسته و ناخواسته مون، هربار فقط خوندم و نهایت چند دقیقه تامل کردم و یکی دو تا هم پست گذاشتم...
اما باز ماییم و دری که بستیم و پشت در دوقفله شده زانوی غم بغل گرفتیم میگیم...
جانمان بر لب رسید آقا کجایی....
یکی نیست بگه خودت کجای این مسیری؟؟؟ ( :
#اللهم...
یا مثلا یه روزایی مثل امشب.. منتظریم شب شه و سفره افطار خونه خانومگل رو پهن کنیم و همه دور هم بشینیم... اما چند ساعت که از افطار میگذره، وقتی تو تراس چای صرف میکنیم با لبخند توامان با دلنشینی این لحظه ها، تازه یادمون میاد که آل یاسین نخوندیم...
اون وقت فنجون چای رو میذاریم لبه سکوی تراس و آروم زیر لب می خونیم
سلام علی آل یاسین... السلام علیک یا داعی الله و زبانی آیاته... السلام علیک یا باب الله و دیان دینه....
#اللهم...
یا مثلا یه وقتایی تو مخیله مون تصور میکنیم یه سری صحنه ها رو بعد غرق دلنشینی اون لحظه ها میشیم...
مثلا یه روز یه فنجون چای بریزم و بدون هیچ انتظاری بشینم خاطرات صبح روشن آمدنشان را بنویسم... (:
#اللهم...
یه جایی یه متنی خونده بودم که جمله بندی دقیقش یادم نیست یه شمه کلی میدونم ازش اونم این که
_وقتی آدم گناه میکنه... پشیمون میشه بعد نماز که یه سجده شکر که میره، گذرا و عجولانه نگه الهی العفو به خاطر همه چی... قشنگ وقت بذار... دل بده... بگو خدایا... اون روز فلان گناهو کردماااا، اونو ببخش... خدایا اون روز اون اتفاق که افتادا، ببخش... می بخشی منو؟ (':
#تأمل
آسمون نیلی... پنجره ای رو به نسیم شبانگاهی...پیچش نوای اذان... خنکای اول شب... ابر های در آغوش ماه...
#بی_عنوان
می گفت
_ماه رو ببین!
حالا بیا دل آدمی رو ببین... اصلا بیا دل منو ببین... مثل یه شیشه کروی گرد و خاک گرفته که هر بار که دست از گناه میشوره آدم، یه تیکه دستمال میگیره دستش و یه گوشش رو پاک میکنه... میشه براق... سفید... حالا دوباره ماه رو ببین...اینه که من همیشه تو شعرا و نثرام ماه رو به دل تشبیه میکنم...
در امتداد انگشت اشاره اش، ماه نشسته بود کنج آسمان براق... سفید و نقره ای دوستداشتنی من! ((':
این هم حرفی بود دیگر... هرکس به یک چیز تشبیهش میکرد...
[اَندَرْ اَحوآلآت]
#ماه
آدم دوست داره این پیرزن های مسجدی رو که با جوونا می شینن((':
به خصوص اگه باهاشون اربعین کربلا رفته باشی...
#همینَک