آسمون نیلی... پنجره ای رو به نسیم شبانگاهی...پیچش نوای اذان... خنکای اول شب... ابر های در آغوش ماه...
#بی_عنوان
می گفت
_ماه رو ببین!
حالا بیا دل آدمی رو ببین... اصلا بیا دل منو ببین... مثل یه شیشه کروی گرد و خاک گرفته که هر بار که دست از گناه میشوره آدم، یه تیکه دستمال میگیره دستش و یه گوشش رو پاک میکنه... میشه براق... سفید... حالا دوباره ماه رو ببین...اینه که من همیشه تو شعرا و نثرام ماه رو به دل تشبیه میکنم...
در امتداد انگشت اشاره اش، ماه نشسته بود کنج آسمان براق... سفید و نقره ای دوستداشتنی من! ((':
این هم حرفی بود دیگر... هرکس به یک چیز تشبیهش میکرد...
[اَندَرْ اَحوآلآت]
#ماه
آدم دوست داره این پیرزن های مسجدی رو که با جوونا می شینن((':
به خصوص اگه باهاشون اربعین کربلا رفته باشی...
#همینَک
یا مثلا الآن دلم می خواد سیصد و شصت و پنج روز برگردم عقب و یهو خودمو حس کنم تو خونه خانومگل در حال چیدن سفره بلندبالای افطاری... پیچ رادیو ی آقاجان بچرخه و نوای اسماءالحسنا با نسیم شبانگاهی از پنجره به داخل جهیده،یکه تازی کنه...
ولی تهش میبینم بدون خانومگل و آقاجان نشستیم دور هم، خانواده خودمان... و این هم به یادگار از قرنطینه ماند برایمان...
مثلا الآن اذان را میگویند و مادر می گفت دعاهای هنگام اذان مستجاب میشود.
اللهم عجل لولیک الفرج...
#اللهم...
یا مثلا پنجره رو باز کنم.. دستمو تکیه بدم به طاقچه زیرش و خودمو جلو بکشم... صدای اذان بپیچه لابه لای گیسوی باد.... نفس بکشم و از ته دل طلب کنم ظهورشان را...
#اللهم...
مثل پیچیدن عطر هلو تو یه جنگل فرورفته در مه که یه حاله مات از سبز پررنگ و دایره های صورتی مشخصه... ( ':
#بالطبع
لیلای فلسطین، دلِ مجنون برایت
در حیفآ هنوز میتپد...💙🌿
[تو یه کانال دیده بودم]
یا مثلا دلم میخواد صدای گنجشک های اول صبح رو ضبط کنم و شب بشینم گوش بدم بهش(: