آدم دوست داره این پیرزن های مسجدی رو که با جوونا می شینن((':
به خصوص اگه باهاشون اربعین کربلا رفته باشی...
#همینَک
یا مثلا الآن دلم می خواد سیصد و شصت و پنج روز برگردم عقب و یهو خودمو حس کنم تو خونه خانومگل در حال چیدن سفره بلندبالای افطاری... پیچ رادیو ی آقاجان بچرخه و نوای اسماءالحسنا با نسیم شبانگاهی از پنجره به داخل جهیده،یکه تازی کنه...
ولی تهش میبینم بدون خانومگل و آقاجان نشستیم دور هم، خانواده خودمان... و این هم به یادگار از قرنطینه ماند برایمان...
مثلا الآن اذان را میگویند و مادر می گفت دعاهای هنگام اذان مستجاب میشود.
اللهم عجل لولیک الفرج...
#اللهم...
یا مثلا پنجره رو باز کنم.. دستمو تکیه بدم به طاقچه زیرش و خودمو جلو بکشم... صدای اذان بپیچه لابه لای گیسوی باد.... نفس بکشم و از ته دل طلب کنم ظهورشان را...
#اللهم...
مثل پیچیدن عطر هلو تو یه جنگل فرورفته در مه که یه حاله مات از سبز پررنگ و دایره های صورتی مشخصه... ( ':
#بالطبع
لیلای فلسطین، دلِ مجنون برایت
در حیفآ هنوز میتپد...💙🌿
[تو یه کانال دیده بودم]
یا مثلا دلم میخواد صدای گنجشک های اول صبح رو ضبط کنم و شب بشینم گوش بدم بهش(:
سفره را انداخته بود. همه چیز آماده... مانده بود فقط خودش از آشپزخانه بیاید...
امام سر سفره یک قاشق که از غذا خورد متوجه بی نمکی غذا شد...
تا قبل از آمدن همسرش، فرصت کرد تنها در غذای ایشان نمک بریزد...
و تمام غذا را بدون نمک میل کرد(( ':
[امام خمینی]
نمیدونم چرا تو گوشم داره می پیچه
+فاطمه سینه میزنه واعلیا... واعلیا... واعلیا... واویلا... مسجد و محراب و منبر خداحافظ...