گفت
_دعا میکنم یه بار شبهای بین الحرمین نصیبت بشه...
ته دلم لرزیرد
+نفرین نکن دیگه! آخه یه بار؟ آدم یه بار بره برگرده که دیگه مجنونه...درمانشم میخواد مسلمون! دعا کن همیشه شبهای بین الحرمین نصیبم بشه...( ':
[اندر احوالات]
سیدی!...
گریه ابر ها این روزها زیاد شده...
دارند به جای همه مان برای فراقتان می گریند...
سیدی ما را ببخش دائم به یاد شما نیستیم...
سیدی...
ما را ببخش که نفس میکشیم بدون یاد شما...
سیدی.... ما را ببخش
سیدی... سیدی...سیدی...
[#سیدی]
سیدی...
مهمانی خدا هم تمام شد و چشممان به جمالتان منور نشد...
هر دم انتظار نوای دلربای أنا المهدی تان را می کشیدیم...سیدی...
جمعه های رمضان، سرمست و پیچیده در حس انتظار و شوق می نشستیم دعای عهد میخواندیم... سیدی...
دلم از این می گیرد که با وجود تمام اینها، خوب نیستم... دلم از این میگیرد که یار نیستم... که گه گاه فارغ میشوم از فراقتان...
بگذارید فقط صدایتان بزنم...
آقا...
آقا...
آقآآآآ...
[#سیدی]
سیدی!
غیبتک نفت رقادی...
سیدی...
خواب از چشمانمان گریخته...
دائم به این می اندیشیم که چرا گه گاه یادمان می رود باید لحظه ها را زیر و رو کنیم در انتظار شنیدن نوای دل آرایتان...
دائم به گفته شما فکر میکنیم که هرگاه مومنی بیمار شود برای بیماری او بیمار می شویم...
سیدی... چشمانمان خواب ندارد... اما به اندازه نیروی گرانش زمین پلک هایمان از ندامت به زمین دوخته شده...
یا ابا...
مرا می بخشید؟
[#سیدی]
سیدی!...
یا ابا... من از خجالت روی آن را ندارم که درب خانه خدا را بزنم...
یا ابا... شرمنده شما هستم!...
یا ابا..
[#سیدی]
سیدی...
حس پرت شدن در عمق خلا سیاهی دارم...
بگذارید صدایتان بزنم...
صدایتان بزنم و پژواک یابد کلامم در خلا سیاهی اطرافم.. آن وقت نوای نام شما بالی میشود و مرا نجات می دهد...
سیدی بگذارید فقط صدایتان بزنم...
سیدی...
آقا...
آقا...
یابن طاها...
یابن یاسین...
یابن حیدر...
یابن نور...
[#سیدی]
حضرت #امام_خمینی (ره):
_اگر یک وقت اختلاف اجتهاد در کار باشد مثل سایر مسائل شرعیه اختلاف اجتهاد درکار باشد بچه ها و جوان ها #نباید_دخالت_بکنند #خطرناک است، دشمن بیدار است.
من که اینجا نشسته ام دست تمام #مراجع را میبوسم تمام مراجع اینجا، نجف سایر بلاد، مشهد و تهران هرجا هستند دست همه علمای اسلام را من می بوسم... اهانت به آنها [مراجع] اهانت به اسلام است.
[صحیفه نور| جلد یک| ص307 و 308]
چند سال پیش پنج دزد با لباس نظامی به یه طلافروشی نزدیک حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، میخواستند دستبرد بزنند...
برگشتن به صاحب مغازه که یه چمدون طلا دستش بود با همون لباس نظامی غلط انداز گفتن
_ما به این چمدونت مشکوک شدیم.. باز کن توش رو ببینیم...
مغازه دار هم گفت اینجا که نمیشه بریم یه جای دیگه...
ممانعت که کردند مغازه دار شصتش خبردار شد که قضیه از چه قراره... به روی خودش نیاورد ولی خیلی عادی گفت
_حداقعل یکم بریم اینور تر...
اینو که گفت دوید از مغازه رفت بیرون...
با همون چمدون تو دستش... رفت تو دل جمعیت...
دزدا هم دنبالش...
داد زد: مردم کمک... اینا دزدند...
مردم هم متحد شدن که دزدا رو بگیرد...
سه تا از پنج تاشون مسلح به سلاح گرم بودند... و مابقی سلاح سرد... دیدند مردم دارد هجوم میارند تیر هوایی زدند... ولی مردم مگه ول کردند قضیه رو؟
شوخی نبود که دزدی... اسلحه... قتل... باید دستگیر میشدند تا جون بقیه در خطر نباشه... توی اون درگیری یک خادم و یک راننده تاکسی شهید شدند...
و پنج دزد هم دستگیر!
همه اینا رو گفتم که اینو بگم...
وقتی بازجویی میکردن ازشون گفتن
_ما تو تهران هم باند تشکیل دادیم چند بانک رو زدیم... تو کرج هم باند داریم... بانک کشاورزی رو زدیم. هرجا می رفتیم با این لباس نهایت اگر میفهمیدند چند تا تیر هوایی میزدیم مردم می رفتند... ولی ما مردم قم رو نشناختیم...
هرچی میزدیم، میومدن جلو... جونشون رو فدای ملت می کردند!! ما مشکلمون این بود که مردم قم رو نشناختیم....
#تأمل
•| مَلْجَأ |•
چند سال پیش پنج دزد با لباس نظامی به یه طلافروشی نزدیک حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، میخواستند د
قیام امام از قم برخاستآ؟( :