•| مَلْجَأ |•
شاید یاد جنوب افتادم و حال و هوای قبل اذونش که اذان صبح از بلندگو پخش میشد و ماهم بدو بدو وضو میگرفتیم و بعد از نماز تو همون حسینیه که کلی خاطره داریم ازش، تو گرگ و میش اول صبح بین رگه های سورمه ای مایل به بنفش تاریک، لابه لای سبزه های باریکه درخت، این نوا رو گوش می دادیم و لبخند زنان یه جاها بیش رو چشم بسته میرفتیم...
سیدی...
سحرگاهان دلمان یاد شما را بر طبل دلتنگی می کوبد...
دلمان می گیرد از اینکه روز و شب هر کسی را می بینیم جز شما...
از اینکه چشممان لایق دیدار نیست...
سیدی...
شما به ما سزادار تر از ما به خود هستید...پس چه بگویم وقتی در مشکلات، درب خانه شما را نمیزنم؟
چه بگویم وقتی در همه حال به شما عمیق فکر نمیکنم...
چه بگویم از حفاهایم؟
سیدی مرا ببخش...
سیدی سیدی... سیدی...
[#سیدی]
سیدی...
منِ شیعه... منِ محب علی... محب حسین...
همین من،...
چگونه رویم میشود بگویم گناهانم باعث تشبیه غیبتتان به زندان رفتن یوسف علیه السلام شد؟
چگونه رویم میشود؟
سیدی...
نجاتم دهید... از گرداب گناهانم...
دستم را بگیرید... ما که جز شما کسی را در این زمانه نداریم...
[#سیدی]
+سیدی!
غَیبتُكَ نَفَت رُقادی...
و ضَیَّقَت عَلَّیَ مِهادی...
و ابتزَّت منی راحةَ فوادی...
سیدی...
یادتان در دلم غوغا میکند...
از اشک چشم هایم خانه دریایی کوچک میشود... دیگر حس نمیکنم رد اشکی دوباره را...
حس نمیکنم پلک زدن ها را...
حس نمیکنم دویدن روز از پی شب را...
حس نمیکنم احساس پیچیده بر کلمات نوشته شده بر برگ ها را...
تنها دلم میخواهد حس کنم... بشنوم... نوای أنا المهدی شما را...
سیدی...
[#سیدی]
دنیا طلبان... دلنگرانی دارند....
ترس از خطر جنگ جهانی دارند...
مهدی طلبان کفن بپوشند همه...
چون غیرت صاحب الزمانی دارند...
از ساعت ده و بیست و هشت دقیقه دوشنبه پنج خرداد تا ساعت چهار و چهل و هفت دقیقه سه شنبه شش خرداد...
در حال و هوای آشنای بهار سال قبل!
در فکر احوالات جدید...
امضاء: منتظرالمنتظر