مثلا این عکسو که دیدم یاد همونی افتادم که تو دیوان شعرش گفته
_من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم... چشم بیمآر تو را دیدم و بیمآر شدم!
همونی که نگاهش فقط به خدا بود و عالمی رو یاد خدا انداخت... وسط شب خورشیدی بود که طلوع کرد.
همونی که با خدا بود و از خدا بی خبران وحشت داشتند ازش... همونی که ساواک میبردش، لحظه ای ترس نداشت و خودش اونایی که می بردنش رو دلداری میداد...
همونی که قشنگ بندگی کرد و عالمی رو شیفته خودش کرد... عالمی رو متوجه خدا کرد... همون خدایی که اون قشنگ بندگی شو میکرد. ((':