مثلا چای به همان عطر و رنگ را داشته باشد... پیچک امین الدوله همان رنگ و یو را داشته باشد... آسمان همان سورمه ای مایل به بنفش باشد... تراس ولی دیگر عطر و یاد او را ندارد...
مثلا خیره چراغ های مات متحرک، دفتر توسی رنگ رو ورق بزنم و برسم به صفحه مهتاب بی تاب!
صفحه اول نوشتم
_ نماز کارت ورود به ولایت آقا امیرالمومنین صلوات الله علیهه...
دفترچه را ورق زدم و نوشتم
_ تو نماز میگیم خدایا! اهدنا الصراط المستقیم....
صفحه آخر بود... نوشتم
_ دیدی امام زمانو صدا میزنیم یابن صراط المستقیم؟! (':
تکه های پازل را کنار هم چیدم...
[اندر احوالات]
نماد آنان در فساد زرقاوی و بغدادی ست
اما...
نماد ما در محبت چمران و مغنیه ست
[اشداء علی الکفار رحماء بینهم]
یه حس آشنا دارم...
انگار مونده لابه لای سکانس های فیلم دلشکسته...
مثلا اونجایی که به خاطر قسم امام حسین، چشم بست روهرچی احساس و عشقه... و رفتارش غریبه شد...
نمیدونم یه حس آشنا رو چجوری توصیف کنم...
انگار سلول هام از گذشته های دور داره به چیزی رو یادم میندازه و من متوجهش نمیشم...تو هربار پلک زدن که دیدم یه لحظه کوتاه سیاه میشه، اون صحنه ها میاد پشت پلکم و باز میپره از یادم...
و حتی یادم نمیاد ک چی بود اون صحنهه... فقط میدونم که خیلی آشناست...
مثل اون لحظه که چادرشو میگیره تو دستش و زار میزنه...
#شبهای_من