مثلا خیره چراغ های مات متحرک، دفتر توسی رنگ رو ورق بزنم و برسم به صفحه مهتاب بی تاب!
صفحه اول نوشتم
_ نماز کارت ورود به ولایت آقا امیرالمومنین صلوات الله علیهه...
دفترچه را ورق زدم و نوشتم
_ تو نماز میگیم خدایا! اهدنا الصراط المستقیم....
صفحه آخر بود... نوشتم
_ دیدی امام زمانو صدا میزنیم یابن صراط المستقیم؟! (':
تکه های پازل را کنار هم چیدم...
[اندر احوالات]
نماد آنان در فساد زرقاوی و بغدادی ست
اما...
نماد ما در محبت چمران و مغنیه ست
[اشداء علی الکفار رحماء بینهم]
یه حس آشنا دارم...
انگار مونده لابه لای سکانس های فیلم دلشکسته...
مثلا اونجایی که به خاطر قسم امام حسین، چشم بست روهرچی احساس و عشقه... و رفتارش غریبه شد...
نمیدونم یه حس آشنا رو چجوری توصیف کنم...
انگار سلول هام از گذشته های دور داره به چیزی رو یادم میندازه و من متوجهش نمیشم...تو هربار پلک زدن که دیدم یه لحظه کوتاه سیاه میشه، اون صحنه ها میاد پشت پلکم و باز میپره از یادم...
و حتی یادم نمیاد ک چی بود اون صحنهه... فقط میدونم که خیلی آشناست...
مثل اون لحظه که چادرشو میگیره تو دستش و زار میزنه...
#شبهای_من
حضرت مهدی(عج)
_ ما از همه خبر های شما آگاهیم و چیزی از خبرهای شما از ما پنهان نیست.
(((:
می گفت
_ مگه نمیگی امام زمان شاهد بر اعماله؟
مگه اینو قبول نداریم؟؟
پس چرا وضعمون اینه؟ چرا دروغ میگیم؟ غیبت میکنیم؟ تهمت می زنیم؟
یه آدم حسابی یا هرچی میشه جلوت سرتو نمی خوارونی میگه نه!! بی احترامی میشه... دو زانو میشینی.. احترام نگه میداری...
امام زمانته بابا!
[اَندَر اَحوآلآت ]
+ چرا؟
_بابا اکثر مردم اینجوری اند :/
لبخند زدم...
+ کدوم اکثر مردم؟ همونایی که خدا تو قرآن می فرماد اکثرهم لایعلمون... اکثرهم لا یسمعون... اکثرهم فاسقون... اکثرهم یجهلون... اکثرهم معرضون؟؟(':
در فکر فرو رفت...
[اَندَرْ اَحوآلآت]
از چند روز پیش تا الان ساعت 15.دو دقیقه...
شاید دلم نمیخواست حال و هوامو از یاد ببرم و با این پیام خاتمه بدم... (:
امضاء : منتظرالمنتظر(بنده پر ادعا)
نه خواب سراغم می آید...
نه حوصله بیدار ماندن...
تنها نگاهم سیاهی سقف را می شکافد، همین!
#بی_عنوان