اون وقت بعدش بشینم از خودن بگم...
این خود از خود بیخود شده چی داره آخه، گفتن داره مگه؟
همین دیگه دارم میگم من که هیچ شدم خدایا خودت منو پر کن از معرفت...(':
یکی می گفت...
_ طرف رو به قبله نماز میخونه... و دیش ماهواره شو می چرخونه ...د آخه دردت به جونم نمازت چیه؟ ماهوارت چیه؟ اینا حکایت همونایی رو دارند که با حفظ ریا میگند حسین حسین و پلو و خورشت اسرائیل رو نوش جان می کنند. :/
امروزو مثل دیروز نباش!
به الانت، اکتفا نکن...
دنبال تغییر باش...
بساز خودتو...
گوش کن!
صدای پای یار میاد...
آماده ای؟
میگفت
_ چه بخوای چه زبونم لال نخوای، ما الان تو جاده ای هستیم که تهش میرسه به ظهور...
طولانی هم نیست خیلی...
تو کجای مسیری؟
تو جاده خاکی نباشی یه وقت؟
خار های سمی زیا. داره ها...
[اندر احوالات]
گفت
_تو علم پزشکی اگر طرف سرطان داشته باشه و بهش نگی تو عالم بی خبری، ده سال بیشتر عمر میکنه!
یاد آن روزهایی افتادم که یارانتان را به خانه شان، رساندید... کربلا... تهران... قم... و خودتان نیز در زادگاهتان کنار رفیقتان ماندید...