همینجوری بدون دلیل و با هزار و خورده ای دلیل، یاد دیالوگ همیشگی حاج قاسم افتادم
_ یقیناً کُلُّهُ خَیر :)
حتی آب معدنی ای که تو مراسم تشییع پیکر شهید حاج قاسم تو کرمان میدادند، الان ته کمدم بین یادگاری هام رخ می نمایاند... (:
چه لفظ ته دل خالی کنی: + شهید حاج قاسم(':
حتی یه تیکه از اون نون های عراقی ته کمدم تو جعبه عینک توسی رنگم نگه داشتم و هربار خاطرات اربعین تداعی میشه..
میگم
+ اسم زهرا رو میشنوی یاد چی میوفتی؟
میگه
_منظورتو متوجه نمیشم..
+ببین مثلا من اسم زهرا تو ذهنم نقش میبنده یاد یه لبخند محو میوفتم...
_ به خاطر حرف ز که شبیه لبخنده؟
خندیدم...
+ لابد نقطه ش هم خال بالای لبه؟ (:
با یه مکث گفت
_ من یاد یه گندمزار میوفتم...
پلک روی هم گذاشتم
+ چه قشنگ*.*
[اَندَرْ اَحوآلآتْ]
حتی آب معدنی ای ک لب مرز مهران موقع برگشت میدادن رو هم ته کمدم حفظ کردم...
با اینکه دیگه اون خنکای دلچسبو نداره...
ولی شاید عجیب باشه...همچنان بوی عطر ته کیفمو میده
حتی یه مشت خاک فتح المبین با اون خارهای طلایی رنگش تو جانمازم ته همون کمد قدیمی بوی مستی و عشق میده...
یک چیز هایی را منحصرا برای خود نگاه دارید. به یادگار از موقعیتی که در آنجا عجیب مزه داده است.
خودتان فقط از آنها مطلع باشید.
مثلا یک کتاب قدیمی خاک خورده در کنجِ کتابخانه حاجبابا.
مثلا چای شیرین را باید در آشپزخانه امامزاده شهرتان بعد از هیئت دور هم بنشینید و نوش جان کنید.
یا مثلا بارانِ سیل آسای شبانه فقط از پشت دربِ شیشه ایِ نرسیده به خوابگاه پادگانی در حوالی اندیمشک، دیدن دارد. از همان باران هایی که رعد و برق هایش شب را به نیمه نرسانده، صبح را پیشکش دیدگان میکند.
مثلا هوای سورمه ای مایل به بنفش و خنکای دم دمهای صبح را تنها باید از خانه تا مسجد قدم برداری.
همه چیز را که من نباید بگویم.
خودتان در جریان هستید دیگر!
#روزمرگی
گفت
_ قبل از ظهور بدی ها عزیز میشند برای اینکه هرکس باطنش بده، بریزه بیرون.
#کلاس
گفت
_ نمیشه که همش انتقاد... انتقاد... فلانی این کارو بکن... اون کارو نکن... خب طرف میگه برو بابا همش امر و نهی میکنه..
زبون خوش آدم باید داشته باشه...بدی های طرفو میبینی حالا نسبتا خوبیاشم ببین... زنگ بزن بگو فلانی تشکر به خاطر فلان کارت لطفا این کارت هم اصلاح کن! ببین جواب میده یا نه؟!
[اندر احوالات]