بعد از نماز صبح تو هوای بنفشآبی غرق در سکوت اتاق طوری ک صدای هوا رو میتونی بشنوی حتی، دو رکعت نماز به دل میشینه...(:
خورده سال که بودم می دیدم مامان بعد از نماز چند دقیقه ای همون حالت میشینه. من ولی في الفور چادرمو گلوله میکردم تو کمد و مهرو حین رفتن میذاشتم رو میز و میدویدم حنآ رو از رو تاب بردارم...عروسک موحنایی ای که هدیه آقاجون بود. چند وقت بعدش می خواستم مثلا مثل مامان باشم، بعد از نماز دو زانو میشستم ولی تو افکار خودم غرق بودم...
یه وقتایی که انقدر درگیر خاطراتم میشدم ک یادم میرفت چرا اصلا اینجا نشستم؟!
یکی دو سال که بزرگتر شدم تسبیحات حضرت زهرا سلام الله علیها رو به جای هر کدوم سی و سه تا صد تا می رفتم که بیشتر بشینم و بیشتر شبیه مامان باشم... شبیه بابا بشم...
یه روز وسط نوجوونی یه جا شنیدم تو از یکی خوشت بیاد، بری دیدنش، یا اون بیاد دیدنت، دوست داری یکم بیشتر بشینه پیشت...بیشتر با هم حرف بزنید... خدا دوستت داره بنده... بعد نماز عجولانه سجاده و چادرو نذار کنار برا وعده بعد... یکم بشین حرف بزن...
از اون روز تا حالا درد دلامو بردم به خلوت بعد از هر وعده نماز... تازه اونجا بود که نشستن های بعد از نماز حس دیگه ای گرفت(:
#دوکلومخاطره
پس فرمود
_ زیارت کن!
گفت
+من سواد ندارم.
_برای تو بخوانم؟
+ بفرمایید.
_أدخل یااللّه السلام علیک یا رسول اللّه السلام علیک یا امیرالمؤمنین...
و بر یک یک از ائمه سلام کرد تا رسید به حضرت عسکری(ع) و فرمود
_السلام علیک یا ابا محمدالحسن العسکری
سپس رو به او کرد
+امام زمانت را می شناسی؟
گفت
+چطور نمی شناسم.
فرمود
_به او سلام کن!
گفت
+السلام علیک یا حجة اللّه یا صاحب الزمان یابن الحسن».
تبسمی کرد و پاسخ داد
+و علیک السلام و رحمة اللّه و برکاته!
داخل حرم شدند و خود را به ضریح مقدس چسباندند و ضریح را بوسیدند به
او فرمود:
_زیارت بخوان
گفت
+سواد ندارم.
فرمود
_من برای تو زیارت بخوانم؟
+ بله.
_کدام زیارت را می خواهی؟»
+هر زیارتی که افضل است.
_زیارت امین اللّه افضل است
سپس مشغول زیارت امین اللّه شد و آن زیارت را به این صورت خواند:
_السلام علیکما یا امینی اللّه فی ارضه و حجتیه علی عباده اشهد انکما جاهدتما فی اللّه حق جهاده، و عملتما بکتابه و اتبعتما سنن نبیه(ع) حتی دعا کما اللّه الی جواره فقبضکما الیه باختیاره والزم اعدائکما الحجة مع ما لکما من الحجج البالغة علی جمیع خلقه...
((((:
- ماجرای تشرف علی بغدادی به محضر امام زمان (عج) -
پیامبر نور :
_لا تَزُولُ قَدَمَا الْعَبْدِ یَوْمَ القیامَةِ حَتَّی یُسْأَلُ عَن شَبابِهِ فیما اَبْلاه.
هنگامی که انسان در روز قیامت حاضر می شود، از جوانی اش سؤال می شود که چگونه آن را سپری کرده است.
+معبودا! العفو به حق جوانی جوانِ ارباب! (':
پیامبرِنور :
_عَجِبْتُ لِمَنْ یَحْتَمِی من الطَّعامِ مخافَةَ الدّاءِ کَیْفَ لا یَحتمی مَنَ الذُّنُوب مَخافَةَ النّارِ.
در شگفتم از کسی که از بیم درد، از غذا پرهیز می کند؛ پس چگونه است که از ترس آتش، از گناهان نمی پرهیزد.
پیامبر نور :
_ یا اباذر! لا تَنظُرْ اِلَی صِغَرِ الخَطیئَةِ ولکِنْ اُنْظُرْ اِلَی مَن عَصَیْتَ.
ای اباذر! به کوچکی گناه نگاه مکن، بلکه به آن کسی بنگر که او را نافرمانی کرده ای.
(:
میگفت
_ یکی سیل میاد، میدوه میره. سیل می برتش... یکی راه رو باز میکنه برا سیل که باز می برتش... ولی چهار نفر وایمیستن مقابل سیل... دست به دست هم میدن مقاومت میکنن گل و لای رو به جون می خرند...با حجاب بودن حکم اون چهار نفر رو داره که وایمیستن جلو سیل و گل و آب میره تو دماغشون تا جلوی سیل گرفته بشه... داره با حجاب سنگر میسازه مقابل دشمن...
[#کلاس]
یادمه یه بار آخر ساعت کلاسی میگفت
_انسان وقتی کار خوبی انجام میده، فلانی به علاوه ی کار خوب نمیشه...کلا میشه یه آدم دیگه... یا وقتی کار منفی میکنه، فلانی به علاوه کار بد نمیشه... میشه یه آدم دیگه! روحش عوض میشه... تبدیل میشه به یه آدم دیگه... چیزی نمی چسبه. ترکیب میشه! رفتارات انسان با روح انسان ترکیب میشه!!
[#کلاس]
#تامل
#تحول
#تعمق
#و_اون_داستانا
میگه
_صدای اذونو میشنوی، با خودت میگی حالا تا اذون تموم شه چند دقیقه وقت میبره. اذون تموم میشه میگی حالا وقت هست... یهو به خودت میای میبینی سه دقیقه مونده تا قضا بشه...اصلا فکر کردیم تا حالا به اذون؟ خدا میگه بنده من. هرکار داری بذار زمین... بیا چند دقیقه خصوصی با هم صحبت کنیم(:
اونوقت تو چی میگی؟
#خصوصیصحبتکنباخدا
می گفت
_ زندگی ما اعلان جنگه... تو جنگ باید جنگید... مقاومت کرد... برنده شد... بصیرت داشت... خودشو نباخت...
ابلیس از اول آفرینش انسان، شیپور جنگو زده... حواست باشه ها
[اندر احوالات]
بهش گفتم
+ حجاب یه رفتار اجتماعیه... عذاب رعایت نکردنش به خاطر حق الناس...
دستی تو هوا تکون داد و ژست یکدیگر را قضاوت نکنیم، به خود گرفت
_ مهم دله که پاکه... شما با حجابا چرا خودتونو دسته بالا میگیرید قضاوت می کنید و هی راه به راه به بقیه گیر بدید؟
لبخند زدم
+ من اینو بهت گفتم، چرا داری بقیه با حجابا رو قضاوت میکنی؟
[اندر احوالات ]