✍بهکوچکترینچیزهاییکهماتوجهنداشتیم دقتمیکرد.اسرافدرزندگیشراهنداشت. تامیتوانستدرهر شرایطیبهمخلوقات خدا کمک می کرد.
*__یادم است پشت باشگاه صدری دور هم نشسته بودیم.کنار ابراهیم یک تکه نانخشکشده افتاده بود. نان را برداشت و گفت:ببین نعمت خدا را چطور بی احترامی کردند.
*__نانخیلیسفتبود.بعدیڪتکهسنگ
برداش و همینطور که دور هم روی سکو نشسته بودیمشروعبهخُردکردننان نمود. حسابی که ریز شد در محوطه باز انتهای کوچه پخش کرد!
*__چند دقیقه بعد کبوترها آنجا جمعشدند.
پرنده ها مشغول خوردن غذایی شدند که ابراهیم برایشان مهیا نموده بود.
📚 برگرفته از کتاب #سلام_بر_ابراهیم_2
#بـرادرشـــهـــیـدم
#شهید_ابراهیم_هادی...🌷🕊
کانال حفظ آثار شهدای دستجرد
https://eitaa.com/Yad_shohada1398
✍قرار بود صبح زود با هم به جايي برويم.
مي دانستم كار مهمي دارد. اما ابراهيم از من خواست به منزل يكي از سادات محل برويم.
تا ظهر وقت ما گرفته شد. نمي دانستم چرا ابراهيم به اين پيرمرد سيد التماس مي كند!
ماجرا از اين قرار بود كه پسر او، سيگار كشيده بود و پدر او را از خانه بيرون كرده بود.
حالا ابراهيم آمده بود تا اين خانواده مومن را آشتي دهد.
سرانجام توانست دل پدر را نرم كند. او براي تمام مردم محل اينگونه بود.
#شخصیت_ابراهیم
#دغدغه_مردم
بــرادرشـهـیـدم
#شهید_ابراهیم_هادی...🌷🕊
کانال حفظ آثار شهدای دستجرد
https://eitaa.com/Yad_shohada1398