#چکمه_های_کهنه
#ازلسان_پدر_گرامی
#شهید_دفاع_مقدس
#حسنعلی_هاشمپور
وقتی جنگ شروع شد دل بی قرار حسنعلی هم در جبهه بود برای همین با دیگر بچه های روستا عازم جبهه های حق علیه باطل شدند. یکبار که از جبهه برگشته بود دیدم یک چکمه ی پاره به پا داشت. گفتم: بابا حسنعلی این چکمه ی پاره چیه پا کردی؟ مردم می روند جبهه کلی چیز نو می آورند ولی شما چکمه ات هم پاره است!! گفت: بابا این چیزایی که می گوئید چه بدرد می خورد که من بیاورم!! دوباره که رفت جبهه و برگشت دیدم یک چکمه با خودش آورده بود نوی نو بود. گفت: من بالای سر یک عراقی بودم که دیدم تیر خورده بود و از دهانش خون می رفت؛ و هیچ کس نبود و می توانستم ساعتش را بردارم ولی برنداشتم. بعد چندتا از بچه ها آمدند و وسائل شخصی آن عراقی مثل ساعت مچی و کفشش و چیزهای بدرد بخوری که داشت را بعنوان غنیمت برداشتند. ولی من برنداشتم. آن سری که دیدید من چکمه ی کهنه به پا داشتم به حمام رفته بودم وقتی آمدم دیدم چکمه های خودم که نوتر بود را برداشته اند و آن چکمه های کهنه را بجایش گذاشته بودند. ولی من دیگر آن چکمه های کهنه را نرفتم با یک چکمه ی نو از دیگران عوض کنم. همان ها را پوشیدم و آمدم. حالا این هم چکمه ی نو که با خودم آوردم. حسنعلی آن چکمه ی نو را با خودش آورده بود که به من بگوید من می توانم از این چیزهایی که بقیه می آورند با خودم بیاورم اما چه بدرد می خورد. و آن چکمه ها را با خودش دیگر نبرد و تا چند وقت هم داشتیم ولی نمی دانم عاقبت آن چکمه ها چه شد.
کانال حفظ آثار شهدای دستجرد
https://eitaa.com/Yad_shohada1398