eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
19.9هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
و میگوید: دوست ندارم بدونم دقیقا چیکاره ای! من به فکرم اعتماد دارم نه به چشمام! حرفش دلم را میلرزاند، باورم نمی شود! یعنی نمیخواهد حتی ذره ای شک کند؟! پشتش را به آراد می کند و روبه من میگوید: ماشین یک کم بالاتر پارکه؛ برید سوار شید. آراد بامشت ضربه ای به شانه اش میزند و بلند میگوید: وایسا بینم! چی چیو سوار شه؟ میگم چرا خانوم دیگه محل نمیده! یه جوجه رنگی پیدا کرده! لبم راباترس میگزم و می گویم: بس کن آراد! چهره ی یحیـی درهم میرود: میشناسیش محیا؟! محیا؟! اسمم را! چی شد؟! آراد بند فکرم را پاره می کند: بله که میشناسه! هم کلاسیشم، دوم رفیقشم؛ سوم مابه هم علاقه داریم. سرجایم خشک میشوم. چرا مزخرف میگوید. دهانم راباز می کنم و به زور می گویم: یحیی...گوش نکن! آراد ادامه میدهد: اهااا! الان یادم اومد؛ محیا می گفت یه پسرعموی روانی دارم! فکر کنم تویـی درسته؟! هی می گفت انگارکوره... ازخود راضیه! عقب موندس، دیوونم کرده! میخواست حالتو بگیره آقایحیی. نمی دونم چی شده که میخواد سوار ماشینت شه. پس کورا هم میتونن ناقلا بازی درآرن . آره؟! یحیـی یا یک خیز نرم و سریع بر میگردد، یقه ی آراد را میگیرد و کمی بلندش می کند. پیشانی آراد را تقریبا به پیشانی خودش میـچسباند. نگاهش خیره در مردمک های لغزان آراد مانده ببین آقا آراد! تاصبح بشینـی داستان ببافـی برام اهمیت نداره! کاش چهارسال پیش بود جواب حرفتو یه جوری می دادم که دیگه نتونـی دهنتو باز کنی! یقه اش را ول می کند و به عقب هلش میدهد. نگاهم می کند و باغیظ میگوید: مگه نمیگم برید! سرم راپایین میندازم و چندقدم برمیدارم که آراد دوباره میگوید: باشه.. ولی یادت نره! این خانومی وقتی مختو گذاشت توفرغون یهو ولت میکنه ها! تو می مونی و حوضت! یحیـی کوچولو..! قلبم ازتپش می ایستد. برمیگیردم و بلند می گویم:
دهنتو ببند! بدبخت ازحسودیت وایسادی داری چرت و پرت میگی! ... یحیی کوله ام رو می گیرد وبه طرف خودش میکشونه فکش میلرزد. تامن هستم تو صداتو توخیابون بلند نکن! فهمیدی؟! شوکه به چشمهایش خیره میشوم. کوله ام را به دنبال خودش تاکنارخیابان میکشد. دستش را بلند می کند و میگوید: یه دربست براتون تاخونه میگیرم. انتظامات دانشگاه خبر داره این مزاحمت ایجاد میکنه؟! هاج و واج به ماشینهایـی که ازجلویمان رد میشوند نگاه می کنم. منظورش را نفهمیدم! باخشم میگوید: بعضیا از سکوتت سوء استفاده میکنن! مشکل ح*ز*ب ال*ل*ه*ی ها همینه. تراژدی بدیه! یک سمند نارنجـی می ایستد. یحیی آدرس را به راننده میدهد، پول راحساب میکند. درماشین راباز می کند تا بشینم. نگران می گویم: -نزنتت! ابروهایش بالا میرود! باتعجب به درماشین زل میزند. نه! خداحافظ. سوار میشوم و در را میبندد. هرچه باشد همبازی ام بوده! نباید بلا یی سرشبیاید! آراد یک احمق روانی است. دلم شور می افتد. به کتاب دستم خیره میشوم، جلدش تاشده. از استرس در دستم مچاله اش کردم. از پنجره ماشین به پشت سر نگاه می کنم. نکند اتفاق بدی درراه باشد. یحیـی لپ تاپش را باز می کند و مقابلم میگذارد. توی فایل ش*ه*ی*د دات کام برید، دوجلد دیگه از کتابای آ*و*ی*ن*ی هست. نگاهش می کنم. به تلخی لبخند می زند: هیچی فکر نکنم دیگه مزاحم شه. فقط یه سری.... میشه بگی امروز چی شد؟! حرفاش برای من سنگین بود. دلو می سوزوند. -مثال چی؟! مهم نیست...کتاب رو بخونید!
پشتش رامی کند تابرود که می گویم: صبرکن کارت دارم! به فرش خیره میشود و می گوید. راجع به امروز حرفی نزنید. آذر پشت اُپن اشپزخانه ایستاده و فیله های مرغ را در کیسه فریزر بسته بندی می کند. هراز گاهی نگاهمان می کند. حتما دوست دارد بداند چه می گوییم _ نه نمیزنم. یه چیز دیگه س. یحیـی مقابلم درطرف دیگر میز عسلی مینشیند و میگوید: خب بفرمایید. سرش را پایین انداخته! مثل اینکه کنترل نگاه در گوشت وخونش خانه کرده. بدون مقدمه میپرسم: یحیی امروز قراربود کجا بریم؟! به کتابخونه! بعدشم یه جا دیگه. قرارنبود از اول با هم بریم یعنی فعلا که برنامه بهم خورد. ان شاءالله بعدا بایلدا!. -دیگه خودت نمیای؟! میام! -مرسی! الان به من شک نداری؟ راجع به امروز حرف نزنید! ببینید دخترعمو! فقط همینو بگم که خب جمله هاش برام گرون تموم شد. ولی آخه... حرفمو اول زدم من به چشمم هم اعتماد نمی کنم. من باتوجه به چیزی که فکر می کنم و اتفاق افتاده به طرف اعتماد می کنم! این یه مسئله ،دومی این که امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: : اگر کسی رو هنگام شب درحین ارتکاب گناه دیدی صبح به چشم گناه کار نگاهش نکن! شاید توبه کرده باشه! اون آقا اگر یک درصد حرفاش درست باشه.. چیز درست تر این که الان شما با دوماه پیش فاصله ی عمیقی گرفتید! پس من حقی ندارم قضاوتتون کنم! حرفهایش تسلی عجیبی برای دلم است. گرم و آرام نگاهش می کنم. اشتباه می کردم. او عقب مانده نیست... عقب مانده من بودم! دستی به گره ی روسری ام میکشم و با لبخند می گویم: -مرسی که فکر بدی نکردی!
به لپ تاپش اشاره و حرف راعوض می کند: حتما بخونیدشون!. فتح خ*و*ن تموم شد؟! کتاب فتح خ*و*ن را کنار لپ تاپ میگذارم و جواب میدهم: -نه. پنج فصلش رو خوندم فقط. کُند پیش نرید. البته...شاید دلیلی داشتید. به پشتی مبل تکیه میدهد، دست به س*ی*ن*ه صاف مینشیند و میگوید: خب آره! راستش کارم همین بود. درخدمتم. -چطوری بگم؟ حس عجیبـی به نویسنده اش پیدا کردم. بیشتراز یک مقدار بهش گرایش دارم! من ... بگید راحت باشید! تااینجاش که خیلی خوب بوده. بدون مقدمه می پرانم: -یحیی. من نمیخوام ع*م*ر س*ع*د باشم! رنگ چهره اش یکدفعه به سفیدی می نشیند. بااسترس می پرسم: چی شد؟! به جلو خم میشود، دو آرنجش را روی زانو هایش میگذارد و باصدایـی آرام می پرسد: چی شد که حس کردید ممکنه عمر باشید؟! نمی دونم من کدوم شخصیت این کتابم. گیج شدم. میترسم. فقط عمر نه! سپاهی که جلوی پسرفاطمه سلام الله علیها ایستادن! میترسم فصل بعد رو... بغض می کنم و ادامه میدهم: -نکنه جزء کسایـی باشم که باهزار توجیه و بهانه، خلاف امر عقل و امیرالمومنین ذهنیشون، سر امام رو از قفا بریدند. سرش را بالا میگیرد و یک لحظه به چشمانم نگاه می کند. سریع ازجا بلند میشود و میگوید: یه لیوان آب بخورید. بعد حرف میزنیم. دارید...گر.. یه میکنید. کلافه سرش راتکان میدهد و به طرف دستشویی می رود. ازجا بلند میشوم و به آشپزخانه می روم. بی حوصله یک لیوان بلور بر میدارم و از شیر لب به لب آبش می کنم. آذر لبخند دندان نمایـی میزند و درحالیکه بسته ی مرغ را دردستش فشار میدهد، میپرسد: یحیـی چی می گفت؟! -هیچی. راجع به یه کتاب حرف میزد... می گفت خوبه بخونمش!
واقعا؟! همین؟ اخم ظریفی میان ابروهای نازک و مدادکشیده اش میدود . بله مگه حرف دیگه ای هم باید زده شه؟! نه! فقط پرسیدم... پشتش را می کند و دوباره مشغول کارش میشود. کمی از آب را سر می کشم و لیوان را در ظرف شویـی میگذارم. به پذیرایی برمی گردم و روی مبل می نشینم. یحیـی از دستشویی بیرون می آید و درحالی که آستین هایش را پایین میدهد، زیر لب ذکر میگوید! حتم دارم وضو گرفته. بی اختیار لبخند می زنم و منتظر می مانم. جلو می آید و سرجای قبلی اش می نشیند. خب! داشتید می گفتید!. -همین... کلا میخوام کمکم کنی... نمی دونم چم شده! توی یه چاه افتادم و سردرگمم. اصن نمی دونم کی هستم! _ دوست دارید جزء کدوم گروه باشید؟! -معلومه! میخوام به زبون بیارید. دوست دارم جزء گروهی باشم که منزل به منزل توی ذهنم باهاش حرکت کردم و به کربلا رسیدم! چرا؟ -چون. چون خوبن. ازکجا اینو میفهمید؟! جمله ام را کامل می کند: و چون برای رضای خدا قدم برمیدارن! حتی سفر اخر چون پاکَن... چون اهل بیت رسول خدا ص هستن! چون صادقند و... و فتح خونیشون بخاطر رضایت خدا بوده! چون به اطاعت از امر و چیزی که بالاسری براشون مقدر کرده پیش رفتن و از تمام هستیشون گذشتن! به عبارت امروزی، قهرمانن. اسطوره های تکرار نشدنی! درسته؟! سرم را تکان میدهم. دخترعمو! دوست دارید اسطوره باشید؟! گنگ به جلد کتاب زل میزنم: یعنی چی؟.. چطوری؟ راحته. ولی اول باید بخواید! گرچه ممکنه اوایلش سخت باشه.
_ میخوام! تبسم گرمی لبهایش را می پوشاند: بهتره خوب فکر کنید...یهو تصمیم نگیرید. چند روز فرصت میدم.. کتاب رو تموم کردید همراهش فکر کنید!. تصمیم عجولانه پایه های سستی داره! زود میشکنه... میخوام از ریشه محکم بشه آخه... کارکنید! خب... می دونم میخواید چی بگید! راجع به ترستون... بهتون اطمینان میدم که عمر نیستید! از جا بلند می شود و نگاهم می کند. نگاهش عجیب و پراز درد است. خبری از یحیـی خشک و جدی با آن نگاه های چپ و از خود راضی نیست. نمیفهمم چرا دوست دارم ساعتهابه نگاهش خیره شوم! دربرهوت دست و پا میزنم. برهوت میان محیای قبل و بعد...و یک موجود که هرگاه تصویرم را در چشمانش می بینم، دلم آشوب میشود. "حسین علیه السلام دیگر هیچ نداشت که فدا کند، جز جان که میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود" ده ها بار این جمله را تکرار می کنم... بغض می کنم و اشک درچشمانم حلقه میزند کتاب را می بندم.. چقدر ممکن است که یک جلد کتاب ثقیل باشد؟! به چه حد؟! با ماژیک مشکی جمله را روی یک برگه ی آچهار می نویسم و کنارتخت، روی دیوار با چسب نواری می چسبانم و به کلماتش دخیل می بندم. مگر می شود امام باشی و هیچ نداشته باشی؟! چقدر باید دنیا باتو کج خلقی کند که همه هستی ات را ازدست بدهی؟! دستم راروی کلمه ی حسین علیه السلام میکشم و بی اراده اشک می ریزم. این کتاب چه بود که واقعه ی جانسوز کربلا را با دیدگاهی جدید روایت کرد و جملاتش را مثل خوره به جانم انداخت؟! ازدرکش عاجزم! کسی باشی که کائنات بند حرکت چشمان
تو باشد، کسی باشی که بایک اشاره توانِ کن فیکون داشته باشی، آنوقت به برهه ای از زمان برسی که با تمام عظمتت بالای بلندی بایستی و قطعه قطعه شدن رویایت را ببینی! به تماشای فریادهای وا اماه بایستی و لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم بگویی! تو که هستی حسین؟ که هستی که از یک ظهر تا غروب محاسنت به سپیدی نشست! که هستی که باآن وجود ازلی ات به بالای بالین فرزند اکبرت رسیدی و ندانستی چطور جسم رشیدش را به خیمه برگردانی! اینها روضه نیست... درد است. درکی ندارم. گریه ام شدید میشود و به هق هق می افتم! چقدر مغرور بودم... چطور فکر می کردم هرچه می گویم درست است. به چه چیزخودم می نازیدم؟! چطور جلوی خدا گردن کشی کردم و مثل اسبی وحشی تاختم؟! بادست گلویم رافشار میدهم و چشمانم را می بندم. چشم باز می کنم و دوباره به برگه نگاه می کنم. چقدر عجیب که تنها فاصله میان خدا وحسین جانش بوده ! باکی لج می کنی محیا! باخدا؟! یا باخودت؟! بس کن. یعنی که او جان را مزاحم تلقی می کرده در مقابل رسیدن به م*ع*ش*و*ق*ش! دیگر هضم این جمله برایم جزء ناشدنی هاست! ازروی تخت بلند می شوم و درحالیکه به هق هق افتاده ام، ازاتاق بیرون میروم. هیچ کس نیست. پدرم همراه عمو به محل کارش رفته تا کمی سرک بکشد. یحیی ماشینش را کارواش برده. یلدا هم بایکی از دوستانش به کافه رفته. مادرم و آذر هم به بهشت زهرا رفته اند. من مانده ام و یک حوض بزرگ. محیا کوچولو و حوضش که درآن خون موج میزند! به سمت دستشویـی می روم تا صورتم را بشورم. آنقدر گریه کرده ام که مغزم در کاسه ی سرم میجوشد و تیرمیکشد. دردستشویی راباز می کنم، سرم گیج میرود و تلو تلومیخورم. دستم رابه دیوار میگیرم و روی زمین کنار در مینشینم. سرم را بین دودستم میگیرم
صدایم را برای آزاد کردن بغض بعدی بلند می کنم. دودستم راروی چشمانم میکشم و اشک هارا کنار میزنم. تار می بینم و سرم روی تنم سنگینی می کند! به اطراف نگاه می کنم و بادیدن در نیمه باز اتاق یحیی به فکر میروم. روزی که به اتاقش رفتم و آن نامه و آمدن بـی موقع یلدا! چقدر دوست داشتم بخوانمش. فرصت خوبی است . چراکه نه؟! به سختی می ایستم و تلو تلو خوران به طرف اتاقش می روم. در را بااحتیاط باز می کنم و یک قدم برمیدارم. چشم میگردانم و بادیدن چفیه روی کتابخانه بی اختیار میان گریه لبخند میزنم. با پشت دست اشکهایم را پاک می کنم و به سمت کتابخانه آهسته قدم برمیدارم. دست دراز می کنم و به نرمی چفیه را کنار میزنم. پاکت نامه به نگاهم دهن کجی می کند. باعجله برش میدارم و درش را باز می کنم. برگه را از داخلش بیرون میکشم و خطوط را از زیر نگاهم میگذرانم. کلمه ی مرگ چندین بار درآن تکرار شده. آخرش را نگاه می کنم." این صرفا یک وصیت نامه نیست..." " گیج یک قدم عقب میروم. وصیت نامه اش را نوشته؟! دوباره جملاتش را مرور می کنم. اتاق دور سرم میچرخد " الیـــــس اللــــه بکاف عبده؟" سلام به عزیزان دلم که هر یک به نوبه خودشان برای من زحمت بسیار کشیدند. امروز در بیست و دوم مهرماه سال. قلم دست گرفتم تا فریضه ی دینی و واجب خود را ادا کنم. خدا را گواه میگیرم که از سال پیش میل به دنیا و زندگی در من از بین رفته و هر لحظه کسی را طلب می کنم که برای هر نفس و جانی کافیست و سیراب کننده روح البشر است! میخواهم من را بابت تمام آزارهای خواسته و ناخواسته ام حلال و برایم از ذات مقدس الهی طلب عافیت کنید. ترسی نیست جز از سراشیبـی قبر، پس میخواهم زمانی که وجودم از دنیا وداع کرد و تمام اقوام و مال و دارایـی ام از اطراف قبرم پراکنده شدند، برایم قرآن و زیارت عاشورا بخوانید. مادر و خواهرانم گریه نکنند و صورت نخراشند چرا که درکربلا زینب صبوری نمود و اجازه نداد که صدای ناله اش را نامحرمان بشنوند. هیچ آرامشی جز مرگ نیست و چه سعادتی که اگر آخرین نفس به شهادت ختم شود!
به سمت تختش میرود، ساعتش را از مچ دستش باز می کند و روی بالشتش می اندازد. دکمه اول ودوم پیرهنش راباز می کند. سرم راعقب میاورم و چشمانم را می بندم! میخواهد لباسش را عوض کند. پلک هایم راروی هم محکم فشار میدهم. اگر لباسش درکمد باشد. نوری که ازشکاف در داخل میدود به تاریکی می نشیند. حضورش راپشت در احساس می کنم. عرق روی پیشانی ام می نشیند...درکشیده و به اندازه ی چند بند انگشت باز میشود. دستم راروی دهانم میگذارم و بغضم راقورت میدهم. همان لحظه نوای دلنشینی درفضا پخش میشود. " میاد خاطراتم جلوی چشام من اون خستگی تو راهو میخوام." تلفن همراهش است! در را می بندد و چند لحظه بعد صدای بم و گرفته اش را می شنوم جانم رسول؟ ... هوفی می کنم و لبم را به دندان می گیرم. آخرچه؟! میخواهد مرا ببیند. چه چیزی باید بگویم. چه عکس العملی نشان میدهد؟ دست می اندازم، کت سفیدش را آهسته از روی آویز برمیدارم و تنم می کنم. پیراهنش راهم روی سرم جای روسری می اندازم و منتظر میمانم. شمارش معکوس.. یک.. دو... سه... باز کن درو. چهار...پنج...الان...شیش...هفت ...هشت... با.. درباز می شودو قلبم از شدت هیجان و استرس میترکد! چشمهای تیله ای یحیی به بزرگی دوفنجان میشود و روی چشمانم خشک می شود. لبم را آنقدر محکم با دندان فشار میدهم که زخم می شود و دهانم طعم خون میگیرد. دستش را به سرعت روی دودکمه ی بازش میگذارد و درحالیکه ازشدت تعجب پلک هم نمیزند، قدمی به عقب برمیدارد و به سرتا پایم دقیق نگاه می‌کند
باخجالت سرم را پایین می اندازم و پیراهنش راروی سرم جلو میکشم تا خوب موهایم را بپوشانم. چانه ام میلرزد و نوک بینی ام میخارد. منتظر یک تنش هستم تا پقی زیر گریه بزنم! سکوتش کلافه ام می کند. کوتاه به چهره مبهوتش نگاه و بغضم را رها می کنم. بلند بلند و یک ریز اشک می ریزم و پشت هم عذرخواهی می کنم. او همچنان خیره مانده! باپشت دست اشکم راپاک می کنم و می گویم: -به خدا.. بخدا اصن... اصن توضیح میدم... به حرفم گوش کن... من... یحیی به خدا...هیچی ندیدم...من... اصن ...ینی... بایک دست پیرهن رازیر گلویم چنگ میزنم تا یقه ام را بپوشانم و بادست دیگر پلکم راپاک می کنم. قدمی جلو می آید و دکمه اش را می بندد.. بغضم راقورت میدهم و به زمین زل می زنم. کمی جلو تر می آید.. هیچی نگید! باشه؟! شوکه از لحن آرامش دوباره به گریه می افتم -من...اصلا نیومدم تا... فقط...اگر گوش کمی... یک دفعه داد میزند: محیا! و به چشمانم خیره میشود. از برق نگاهش تا عمق قلبم تیر میکشد... عصبانی است.. سعی می کند کنترلش کند! لبهایم بی اراده به هم دوخته میشود...دست دراز می کند و در را نگه میدارد بیاید بیرون! مطیع و حرف شنو از کمد بیرون می آیم و گوشه اتاق می ایستم. به موهایش چنگ میزند و لبش را میگزد. فکش منقبض شده و تندنفس میکشد. حالا بگید توکمد من چیکار می کردید... دست راستش را بالا می آورم و بین حرفم میپرد من... فقط راستشو بگید...النجاه فی الصدق... سرم راتکان میدهم و درحالیکه اشک آرام از گوشه چشمم روی گونه هایم می غلتد، باصدایی خفه می گویم:
چجوریه... ببخشید...من اینجا یه چیزی دیدم که موفق نشدم کامل من... راستش...یه بار...چندماه پیش...اومدم تو اتاقت... برا... برااینکه ببینم بخونمش... چی؟!شد...کلی گریه کردم. کلی سوال، کلی درد تو سینه ام اومد، ازاتاقم اومدم بیرون تا اون موقع نفهمیدم. یلدا اومد خونه و نشد بخونمش...امروز...فتح خون تموم شد. الان اومدم، برم و صورتمو بشورم. دیدم دراتاقت بازه. یاداون برگه افتادم. اومدم. ببخشید... ببخشید. گریه ام شدت میگیرد. -خوندمش. تانصفه... فهمیدم وصیت نامه است. یه حالی شدم. قصدبدی نداشتم. پسرعمو به خدا برام جای سوال داشت. اون کتاب... وصیت نامه ی تو... حس بدی دارم چون اجازه نگرفتم. اما دلم آرومه... یه چیز توی وجودم متولد شده... نمی دونم چیه... شاید توی اتاقت دنبال جواب میگشتم. به خدا وقتی اومدی هول شدم. رفتم تو کمد. چشمهایش را می بندد و انگشت اشاره اش راروی بینی اش میگذارد. بسه... شنیدم... می تونید برید بیرون. -ینی... فعلا برید بیرون. سرم راپایین می اندازم و از اتاق بیرون می روم. باپشت دست مثل بچه های تخس بینی ام راپاک و فین فین می کنم. کت یحیی درتنم زار می زند. چند تقه به در اتاقم می خورد. ازجا بلند می شوم، روسری ام را سرم و در اتاق را باز می کنم. یحیی با یک لیوان پر از آب که چند تکه یخ کوچک درآن شناور است ،مقابلم ظاهر میشود. لبخند بزرگی چهره سفید و مهربانش را پوشانده. لیوان را سمتم میگیرد و میگوید: گریه کافیه...من بخشیدم! چون قصد بدی نداشتید... امیدوارم قضیه ی وصیت نامه بین خودمون بمونه... باناباوری دستم راجلو می برم و لیوان را میگیرم _ خب. به نظرم بهتره یه لباس مناسب بپوشید و بیاید تا یکم حرف بزنیم. با لبخند به کتش اشاره می کند
و اون پیرهنم که آستیناشو گره زده بودید جای روسری... آرام میخندد اونم بیارید بی زحمت... پشتش را می کند و به پذیرایی می رود. کتاب فتح خ*و*ن را دردست میگیرد و بعداز مکثی طولانی میپرسد: هنوزم دوست دارید اسطوره باشید؟! سریع جواب میدهم: هنوز؟! این چه سوالیه؟! اشتیاقم خیلی بیشتر شده. فهمیدم هیچـی نیستم و تصمیم گرفتم که باشم. وقتی کتابو میخوندید توی سپاه حسین ع بودید یانه؟ به فکر فرو میروم. درواقع من درهیچ جای کتاب نفس نکشیدم. تنها نظاره کردم... -راستش. نه... توی هیچ سپاهی نبودم... فقط دیدم. _ چی دیدید؟ -دیدم که. دیدم که پسررسول خدا ص... تنها روبروی چندهزار سوار بی غیرت ایستاده. دیدم که. با نامردی. بغضم را قورت میدهم نمیخواد اینارو بگید. چیش بیشترازهمه توی نظرتون عجیب و جالب بود؟! -بازم خیلی چیزا؛ ولی یه چیز خیلی دلمو سوزوند. یه بخش آخر کتاب که امام هیچ نداشت و یه بخش که توی بحبوحه ی جنگ و خطرجان، حسین ع باگوشه ی چشم حواسش به حرمش بود دوست داشتم بمیرم. وقتی فهمیدم که ناامید به پشت سر نگاه می کرد، وقتی فهمیدم که بااون عظمتش سیل فرشته ها رو پس زد و دل داد به رضایت خدا اما درک کردم... اینو ل*م*س کردم همون قدر که جنگ و شهادت برای امام مهم بود، حرم و ناموسش هم مهم بودن! و تنها نگرانی حضرت همین بود... _ چرا مهم بودن؟ چون. می ترسید... پای گرگ و سگای پست فطرت به خیمه ی زنانی باز بشه که.. تا حال با مردی برخورد هم نداشتن! _ این خوبه یابد؟! _ چی؟ _ اینکه برخوردی نداشتن؟ حس ارزش بهتون دست میده یا عقب موندگی ؟ لبخند می زند ویکدفعه محکم میگوید: پس باارزش باشید ! باتعجب به چشمانش خیره می شوم... اولین قدم برای اسطوره شدن...همینه! دخترعمو عاشورا گذشت اما گذشت به معنای فراموشی نیست. میخوام کمک کنم برید به سپاهی که دوست دارید .اگر می خواهید جزء سپاه حسین علیه السلام باشید،مثل نوامیس آقا رفتار کنید...درست میگم یانه؟!