eitaa logo
حفظ آثار شهدای دستجرد
589 دنبال‌کننده
19.9هزار عکس
4.5هزار ویدیو
40 فایل
این کانال برای حفظ آثار و روایات و اطلاع رسانی از مراسمات و برنامه های فرهنگی شهدای دستجرد جرقویه اصفهان ایجاد گردید خادم کانال شهدا @Aalmas_shohada لینک پیج حفظ آثارشهدای دستجرد در روبینو https://rubika.ir/almas1397f
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
گزارش تصویری مراسم دیدار با خانواده شهید والامقام علی هاشمپور دستجردی کاری از گروه فرهنگی موسسه حفظ آثار شهدای دستجرد🌹 ۴ شهریور ۱۴۰۱ https://www.javanonline.ir/fa/news/1103939/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B4%D9%85%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%AF%DB%8C کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه): شهدا در قهقه مستانه شان و در شادی وصلشان عند ربهم یرزقونند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
نــام : محمد ایلخانی رشیدزاده نـام پـدر : ابراهیم تـاریخ تـولـد : ۱۳۳۳/۰۸/۰۶ مـحل تـولـد : ایلام سـن : ۳۲ سـال وضـعیت تاهل : متاهل شـغل : کارگر دسـته اعـزامـی : بسیج تـحصیـلات : پنجم ابتدایی تـاریخ شـهادت : ۱۳۶۵/۰۶/۰۸ مـحل شـهادت : مهران مـحل مـزار : بهشت زهرا (سلام الله علیها) قـطعـه : ۵۳ ، ردیـف : ۱۱۴، شـماره : ۱۱۳ ششم آبان ۱۳۳۳، در ایلام چشم به جهان گشود. پدرش ابراهیم و مادرش،خاور نام داشت. تا پایان مقطع ابتدایی درس خواند. کارگر بود. سال۱۳۶۲ ازدواج کرد و صاحب یک پسر و یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. هشتم شهریور ۱۳۶۵، با سمت مسئول گردان در مهران بر اثر اصابت ترکش توسط نیروهای عراقی شهید شد. مزار او در بهشت زهرای تهران واقع است. او را محمد نیز می نامیدند. کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
السلام علیک یا شهیدالله 🌹 ای شهید که در آسمانها مهمان ارباب بی کفن حسین علیه السلام هستی سلام ما را به ایشان برسان و شفیع ما در قیامت باشید. به یاد شهدای اسلام بویژه شهدای روستای قهی اصفهان در این روز از ماه مبارک رمضان صلوات 🌹 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
قسمتی از وصیتنامه شهیدمحمدکامران🌷 بنده خونم و شاهرگم را مي‌دهم كه تا مردم ايران و تمامي شيعيان و مسلمانان جهان در آرامش و آسايش زندگي كنند و جانم را فدا امر و دستور امام خامنه‌اي و سردار و سرلشگرم حاج قاسم سليماني مي‌كنم، ان‌شاء‌الله خداوند حافظ مملكتم باشد. والسلام عليكم و رحمه‌الله و بركاته حقير محمد كامران 15/9/1394 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
✍️ یڪ خط وصیت : " اگر خون شهدا پایمال شود ؛ خداوند آن ملت را عذاب می‌کند " شهادت: 65/4/11 کربلای۱ 🌷باولایت تاشهادت🌷 کانال حفظ آثار شهدای دستجرد https://eitaa.com/Yad_shohada1398
تا خدا هست به مخلوق دمی تکیه نکن که خدا کوه ثبات است و بشر عین نیاز ... کانال حفظ آثار شهدای دستجرد @Yad_shohada1398
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
زن بودن شیرین است اگر یک مرد در س*ی*ن*ه ات نفس بکشد! باسرآستینم خیسی لبم را میگیرم و با بی حالی از دستشویی بیرون می آیم. معده ام میسوزد. خالی است! شاید هم زخم شده... سعی می کنم کل شکمم را درمشت بگیرم. لبهایم میلرزد. سردم شده! از ذهنم میگذرد: زنگ بزن تا نمرده ام آقا! فنجان چای و عسل را نزدیک لبم می آورم و درمانده به حال خرابم فکر می کنم. نفسم را حبس می کنم و چای را سر میکشم. باید زنده بمانم! خنده ام میگیرد... یک دامن و تی شرت عروسکی تنم کردم. کمی که گذشت پوست تنم ازسرما کبود شد! نمیدانم تب و لرز کرده ام یا چیز دیگر؟... امامجبور شدم کاپشن یحیی را تنم کنم که درونش گم میشوم! آستین هایش برایم بلند است و وقتی مینشینم سرم در یقه اش فرو میرود... باوجود قدبلندم نسبت به جثه یحیی ریز ترم. درمبل راحتی فرو رفته ام و با دهان باز نفس میکشم. موهای ژولیده و پریشانم چهره ام را مضحک کرده.. اما چاره چیست؟. دستم توان بالا آمدن و شانه کشیدن را ندارد! سرم رابیشتر دریقه اش فرو میبرم و تلویزیون را خاموش می کنم. چشمانم گرم میشوند. خوابم می آید! اما دلم شور دلتنگی میزند! نگاه تب دارم را به ساعتم میدوزم تیک تاک... تیک تاک.. روی اعصاب است! مخم راتیلیت کرده! پشت هم وراجی می کند: زنگ...نزد. زنگ...نزد.. زنگ. مثل بچه ها همانطور که روی مبل نشسته ام پایم رادرون شکمم جمع و دستانم رادورشحلقه می کنم.. چشمانم را می بندم...دلم عطرش را میطلبد! چیزی روی موهایم حرکت می کند...آرام و یکنواخت...چشم راستم را نیمه باز می کنم و دوباره می بندم. پوست صورتم میسوزد...به سختی این بار هر دو چشمم راباز می کنم. مقابلم تاراست و فضای تاریک دیدم را ضعیف تر می کند. سرم تیر می کشد و درونم میسوزد...تب دارم! آب دهانم را از گلوی خشکم پایین میدهم و یکباردیگر برای دیدن اطراف تقلّا می کنم...دوتیله ی عسلي مقابلم برق میزنند. گرم.. مثل همان فنجان چای و عسلی...گرچه طعمش را نفهمیدم! صدایی درسرم می پیچد: محیام؟ محیا... لبمهایم بهم میخورند: چ...ی. گیج و منگ چشمانم را می بندم. پوست صورتم از هرم نفسهایش گر میگیرد. یحیی است!
کی آمده؟! سرم را کمی تکان میدهم. بدنم گرم شده. چند باری پلک میزنم. هاله لبخند، لبهایش را پوشانده. گردنِ کشیده اش در یقه بسته ی لباس نظامی تنها چیزی است که بعداز چهره اش درتاریکی قابل تشخیص است. حرکت انگشتانش روی صورتم سوزن میشود و درون تنم فرو میرود...موهای تنم سیخ میشوند. به زور لبخند میزنم. دوست دارم ازخوشحالی جیغ بکشم و بعد ساعتها بابت زنگ نزدن هایش گریه کنم ولی تنها به یک سوال اکتفا می کنم: سلام... کی اومدی؟ باپشت دست ،موهایم را از جلوی چشمانم عقب میزند _ تقریبا دو ساعت پیش... به خودم که می آیم ، می بینم روی تخت دراز کشیده ام...دستم را روی پیشانی ام میگذارم _ این جا چیکار...می کنم؟ _ خواب بودی رسیدم. آوردمت تواتاق! _ خسته بودی...ببخشید! _ فدا سرت! کاپشنم بهت میادا! و دستی به یقه ی کاپشن میکشد. لبخند میزنم و لبم را جمع می کنم _ یه وخ زنگ نزنی ها! عیبه! میخندد.. _ شرمنده. دست خودم نیس، بگیر نگیر داره! _ کلا گفتم یاد آوری کنم. _ چیو یاد آوری کنی؟! اینکه پاک ازدست رفتم؟! کمی قهر به شرط آشتی بعدش می چسبد. اما دلم تاب نمی آورد. سر جایم مینشینم و سرم را در یقه فرو میبرم. مظلومانه پلک میزنم و زل میزنم به چشمانش... _ اونجوری نگاه نکن. دستهایش را باز می کند و آرام میگوید: بدو که یه عالمه این س*ی*ن*ه برات تنگه. آخ که چقدر میچسبد؛ فراغ بال در آ*غ*و*شش! خیز برمیدارم که یکدفعه دلم خالی و