اگه از من بپرسی، می گم تموم پختگی ها و بالغ شدنا از یک جدایی شروع می شه؛ جدا شدن از یک عشق، جدا شدن از یک امنیت، جدا شدن از یک قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر می کنی بدون اون پوچ می شی. جدایی ها اتفاق می افتن تا بهت یاد بدن که بدون هیچ چیز پوچ نمی شی. تا یاد بگیری تو فرا تر از اتفاقات بد زندگیت هستی، و همیشه چیزایی هستن که بهت معنا بدن. تا تجربه کنی و قوی تر بشی. تا خودتو پیدا کنی و بدونی همیشه راه هایی هستن که انتظار قدمات رو می کشن و دنیات اونقدر بزرگ هست که تو چارتا اتفاق بد خلاصه نشه ؛).
زندگی خیلی سخت و بی رحم تر از اونیه که بخوای سر رفتن کسی ناراحت شی؛ هر مسیری سختی های خودشو داره، بعضی راه ها بیشتر بعضیا کمتر ولی مطمئن باش که هیچ آرامشی منتظرت نیست فقط تو یاد میگیری چطور قوی تر بشی.
درد دارد، دردِ تیز درست کمی بالاتر از قلب. قلبم نیز درد دارد ولی نه به اندازه احساسات.
آدمای دورش کمتر و کمتر میشدن اما براش مهم نبود.
معتقد بود اگه خودشو داشته باشه،
عملا کم و کسری نداره و بازم میشه زندگی کرد ..
بی احساس یا بی رحم نبود، فقط رو ادما حساب نمیکرد!
ته داستانو خوب میدونست ،
دیگه امیدش فقط به خودش بود .
ببین عزیزِ اسما، فراموش کردن کسی که دوسش داری مثل حل شدن قندی میمونه که تو چایی انداختی درسته که اون قند حل میشه و دیده نمیشه،، ولی برای همیشه مزهی اون چایی رو عوض کرده..